نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

بهار نوشته


کامنت گذاشتم واسه گیل پیشی


عزیزم

مرد و مردونه بجنگ

گوشه امن انتخاب نکن.

سلامت روان خود را به نمایش بگذار.

وقتی یه کامپیوتر هست،اولویت استفاده ازش،  با تو هست که قدیمی تر هستی.

سر اون ، با کارمند جدید بجنگ.

و به او واگذار نکن.

بگذار او برود گلایه کند ،من دستگاه ندارم.

میدون را وامگذار.

فرض کن در جنگ هستی.

دیدن و تماشای جنگ تو و همکار برای مدیر ، صحنه مهیج بوده .تو با خالی کردن میدون، تسلیم شدی.

وقتی به پری گفتی «سرزنشم نکن» ،یعنی من پُر هستم.تکمیلم.لبریزم از سرزنش شنیدن.دیگه جا ندارم.آزادی پری را سلب کردی.دوستت باید اختیار میداشت با شدید ترین لحن ، سرزنشت کند که چرا میدان را واگذاشتی؟

اگر با من چنین می کردی؛ جواب دندان شکن می شنیدی.

قبول کن اهل جنگ نیستی.اهل پنجه در پنجه انداختن نیستی.شکننده ای.با همه پشتکارت با همه دانشت ،ولی زود کناره می گیری.مگه نشنیده ای «زندگی جنگ است جانا،بهر جنگ آماده شو»؟؟؟

من به جای پدرت بودم می گفتم بجنگ و همکار را شکست بده و مدال طلا«حقوق»را از آن خودت کن.با همه خدماتی که به شرکت کردی ،با این عمل مدیر را تنها گذاشتی.همکار باید برود که کار نمی کند نه تو.او را باید منزوی می کردی نه خودت منزوی شوی.فرزند دوم اگر سالم بود؛ با تو بر سر تصاحب قلب پدر و مادر وارد جنگ می شد.اونجا رحم ات آمده؛ عادتت شده .همکارم چنین بچه ای داشت؛ خواهرش آنقدر جیغ زد که والدینش مجبور شدند ببرندش بهزیستی و در آنجا به هفته نکشید ؛ که فوت شد حالا خواهرش کانادا زندگی می کنه با دو بچه و شوهر دکترای دانشگاه شریف.


بهار اومده جوابم نوشته:

من هم میخاستم بگم بمونه سرکارش

اما وقتی دیدم بعد این همه تلاش ،صاحب کار براش اهمیتی نداشته و هیچ تلاشی برای به دست آوردن دل همکارش ، نکرده و سریع گفته برو ؛ آدم یه حس منفی میگیره
وقتی تو یه محیط کاری ، وقت و عمرت رو میزاری ؛باید وقتی تو تو کارت دل میسوزونی ؛ اونجا هم باید برا ت دل بسوزونه؛ذ محیط کار یه جانبه رو دوست ندارم.
بازم تصمیم با گیل پیشی

اثر دعاها

بعضی ها بخیلند دعا نمی کنند.

بعضی ها اعتقاد ندارند اثر بگذارد.

بعضی امید ندارند اثر بگذارد.

از الهی قمشه ای (حسین)در اینستا سخنانی شنیدم که باعث شد دعا کنم.واثرش را دیدم.سرچ کنید حسین الهی قمشه ای درباره دعا و بشنوید.

الهی سینه ای ده آتتش افروز ،در آن سینه دلی ،وان دل همه سوز

تا حالا به شماهایی که خواننده خاموش نبوده ایی در اینجا،دعا کرده ام.اسمت را بنویس و برو،بقیه اش با من.

روز قیامت

خاله برام تعریف می کنه مادرش(مادر بزرگم)یه دایی داشته که در جوانی فوت میکنه و دوتا خواهرش را تو این دنیا تنها میذاره.

اسم خاله  ی  خاله جواهر بوده و نابینا بوده ولی شوهر گیرش میاد و ازش یه دختر بنام خاله قزی و یه پسر بنام عباس از خود به جا میذاره.خاله قزی دختر خاله مادر بزرگم بوده و با هم صمیمی بوده اند،چون هر دو خواهر ناشته اند.

خاله میگه از اموات فقط باید به نیکی یاد کرد و شکایت شون را به احدی نکرد هرچند اشتباهات فاحش داشته باشند مث دایی جوانمرگ شده مادر بزرگ که اموال والدینش را به باد میدهد.خاله من هفده سال دیرتر از اولین فرزند مادر بزرگ دنیا امده و آخرین فرزند خانواده بوده.

خدایا همه در سلامت و تندرستی و دلخوشی باشند

آیا شود؟

خدا می داند تو خونه چشمت از خواب باز شود چقدر خوبه.

شرح ما وقع دیروز

دیروز ساعت11.ربع تو خونه بودم.دوش گرفتم.ناهار گذاشتم.لباس های بیمارستان پوشیده ام(سه روز با یه دست لباس)را تو ماشین انداختم خونه را گرد گیری کردم با همسر ناهار ساده و مختصر خوردیم .چندین لیوان آب  با شربت خوردم و ساعت 2 (14)برای جبران خستگی شب قبلش خوابیدم تا ساعت 7 عصر.پسر جان و نوه ها آمدند پدرجان را ملاقات کنند ولی زود تشریف بردند چون مامان را خسته یافتند.خدا همه بیماران را لباس عافیت بپوشاند.


پی نوشت.(1): چون از ساعت 3 نیمه شب تا  حالا بیدارم.میروم بخوابم تا 7 عصر.خدایا خواب را بر ما شیرین گردان.


پی نوشت (2): امروز خوب و سلامت گذشته تا حالا(از دعای خیر و خوب دوستان مجازی مان)..زنده  باشید .پاینده باشید.