نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

رسیدن به آرزو

سال 89 بود و اولین جلسه تدریسم (روانشناسی عمومی برای دانشجویان اتاق عمل)ساعت 2 تا 4 عصر شنبه.

دخترک با چشم گریان تو کلاسم نشسته بود و دل به درس نمی داد.به کناری کشیدم او را و سوآل کردم چی شده؟گفت این رشته (اتاق عمل) را دوست ندارم.استحقاقم قبولی در رشته داروسازی بوده.

خرداد ماه سال 92 با معدل خوب فارغ التحصیل این رشته(اتاق عمل) شدویکی از پسرای کلاس بهش گفت مشتاقم همسرم باشی ولی قبول نکرد.

بهمن ماه سال 1402 در اینستا گرام عکس روز فار غ التحصیلی اش از رشته       داروسازی دانشگاه شیراز را گذاشته و نوشته حالا من یک دکتر دارو ساز هستم اینم کارتم وشماره نظام پزشکی ام.

هوای گرم این روزها

بی آبی (نرسیدن آب به کولر)همسایه مون را عصبی کرده،از بی آبی بی کولری خسته است.داره فریاد میزنه <سوختم>

ضرب المثل معروف (این میخ افسار اسبم را کجا بکوبم ؟اینجا رو زبون من)

برام تعریف کرد

:یکی از روان پزشکان آشنا مون دارای  فرزندی مبتلا به دیابت نوع یک( اولیه )هست.

وقتی گفت مشکل بچه اش را ،نسنجیده (جو گیر شدم)بهش گفتم اگر برای بچه ات پرستار خواستی خبرم کن .(سنگ مفت ،گنجشک مفت).

حالا بیچاره ام کرده که چرا به قولت وفا نمی کنی بیا پیش بچه ام.هر چه بفرمایی به حسابت واریز میکنم.

آخه من عاشق بچه ها هستم که باهاشون بازی کنم براشون کتاب قصه بخونم ولی دیگر  دوستان مشترک مون گفتند زنش ازش جدا شده .تنها با دخترش زندگی میکنه .منصرف شده ام.خب پرستار بچه استخدام کنه .حاضر نیستم  مشکلات کسی را سبک کنم.به هیچ قیمتی.

باز هم عمه ای دیگر از خانواده اش رفت تا طومار زندگی بزرگان شان بسته شود.

نوشتن برای شما و خودم در اثر تغییرات خلقی ام دستخوش قصور شده.خبر فوت دختر همسایه(متولد 65)در اثر مشکل کبدی کم نبود مرا ناراحت کند که دختر عموی همسر زنگ  زد و فرمود عمه بزرگ مون(دومین و آخرین عمه همسر)هم در روز عاشورا در بیمارستان دعوت حق را لبیک گفت.

وقتی به خاطرم میاد که دختر یتیم بوده  که مادر بزرگ همسر درازدواجش موثر بوده خوشحال و سر بلند می شوم        و وقتی بیادم میاد رنج دوری از خواهر و برادران را به خوبی تاب آورده تحسینش می کنم.و قصه هایی که از زندگیش برایم نقل شده بیادم می آید اندوه سراسر وجودم را تسخیر می کند.عمه منور همسر رفت تا به دختر اولش(که در اثر کرونا...)بپیوندد.حالا همسر کم بینای او با دختران خود ادامه زندگی خواهد داد.تک پسرش با چشمان اشکبار خبر بدرقه تن بیجانش را میداد تا پسر دایی اش دلداری اش بدهد.خدایا همه تولد ها را دوست دارم و همه وفات ها ناراحتم میکند .کاش میتوانستم راضی به رضای تو باشم.

سن عروس و داماد

کاش این بیت شعر تو دوران جوانی زیر گوشم زمزمه نشده بود.«شیر برنج گرم و چاییده /عروس دوماد را زاییده».یعنی گرم و سرد

یکی از مخالفان ازدواج دختر مسن تر و دادماد کم سن تر فرمایش فرموده اند و من برام محترم شمرده شده عروس باید از داماد کم سن تر باشد.


خونه ما همیشه پر از شعار های این چنین بوده.ذهن بچه مگه چقدر جا داره؟

کاش کمی سکوت  حکمفرما بود.

حالا دوباره ذهنم داره تکرار می کنه