خواهر و برادرها ارث پدر را قسمت کردند و مادر از ارث بی نصیب ماند.
پدر خانواده برای همسرش حقی قائل نبود ،و فرزندان نیز هم احترام مادر را نگه نداشتند.
آنقدر این بحث در خانواده موج ایجاد کرد که...
کیارش آرامش، متولد ۱۳۵۰ در تهران، پزشک و متخصص پزشکی اجتماعی است و از سال ۱۳۸۴ (۲۰۰۵) به عنوان استادیار و سپس دانشیار به پژوهش و تدریس در حوزه اخلاق پزشکی در دانشگاه علوم پزشکی تهران اشتغال داشته است. در سال آکادمیک ۲۰۱۳-۱۴ به عنوان محقق میهمان در بخش اخلاق زیستی موسسات ملی سلامت آمریکا (NIH) به سر برده است و در حال حاضرفعالیتهای پژوهشی خود را در مرکز اخلاق در مراقبتهای سلامت در دانشگاه دوکین در شهر پیتزبرگ ایالت پنسیلوانیا ادامه میدهد. در حیطه تخصصی اخلاق پزشکی، علاوه بر مشارکت در تاسیس و تدریس دورههای عالی در کشور و تدوین راهنماهای تخصصی و حرفهای، تا کنون بیش از هفت کتاب و پنجاه مقاله در مجلات معتبر و تخصصی به زبان فارسی وانگلیسی از وی منتشر شده است
فعالیتهای دکتر آرامش در زمینه ادبیات و فرهنگ ایرانی به ویژه حافظشناسی و مولاناشناسی شامل تالیف دو کتاب و چندین مقاله و نیز دورههای تدریس مثنوی مولوی و منطق الطیر عطار در شیراز و تهران و همچنین سخنرانیهای ماهانه در انجمن دوستداران حافظ بوده است. در مدت اقامت در آمریکا نیز سخنرانی و تدریس در مجامع و محافل فرهنگی ایرانی، از جمله برنامه ماهانه تدریس مثنوی در شهر واشنگتن دی سی، از جمله فعالیتهای وی بوده است
سلام
گاهی برام این سؤآل پیش میاد اونا که نویسنده هستن، موضوع نوشتن را از کجا میارن؟
چگونه است که بعضی ها هر موضوعی میتواند جرقه نوشتن تو ذهن شون ایجاد کنه؟
بعضی ها مینویسند برای نوشتن.خب شاید به دل ننشیند.
بعضی سخن از دل بر آمده ای را مینویسند که لاجرم بر دل می نشیند.
کلاس نهم بودم.معلم انشا کاری نداشت آنچه ما می نویسیم از دل بر آمده یا نه .ایراداتی می گرفت تا نوشتن مون اصلاح شود.
حالا که وبلاگ نویسی را از سر گرفته ام در هرحالی که هستم ،موضوعی خودش را به مخیله ام می رساند که یعنی از من بنویس.
کاش تو بخوای بنویسی.
مثلا داشتم صبحانه آماده میکردم و تلویزیون فیلم پخش میکرد ،شنیدم آقایی به دادستان شون میگفت اگر جای من بودی و به دختر کوچولوت تعدی و تَ جاوُ ز شده بود،چکار می کردی؟
یادم اومد اگر هرگاه اینقدر انسان باشی که بتوانی خودت را جای دیگران بگذاری، نوشتنت میگیره.چه جور هم .
یه روز تو بخش روانپزشکی بیمارستان ،یه دختر دانشجوی پرستاری با چشم گریون به من گفت خوب بود اگر من جای این بیمار بستری بودم ؟
،آیا دلم راضی می شد ده نفر با چشمان از حدقه در اومده دور تا دورت بنشینند و تو بگی چه افکاری ذهنت را مشغول کرده؟بیمار افکار هذیانی داشت و توهمات شنوایی اش، هر چند دقیقه یکبار برحذرش میداشت ادامه دهد به گفتن افکارش،،،
هفته ای که گذشت، عده ای مسافرت بودند و شهر خلوت بود.