نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

هارد تایم دادن به کسی یعنی چه؟۰

https://amoozz.ir/article/185


دختر دایی عزیزم ،   اینو  ، تو واتس آپ   ،   برام  گذاشته بود.

دیدم من گاهی به بچه کلاس اولی   ام  گفته ام زود باش تند باش مشقاتو بنویس می خواهیم بریم مهمونی .وبچه را ناراحت کرده ام .همین جا از هر دو پسرم عذر خواهی می کنم.

شما هم مواردی را ذکر کنید .

دزدی در روز روشن؟بعید بود

دیروز رفتم اتوشویی و کت و دامنم را گرفتم آوردم خونه و مشغول پختن ناهار شدم که دیدم از تو کوچه صدای بحث و کلنجار میاد .(آشپزخونه به طرف کوچه پنجره سراسری در طول خود دارد) نگاه کردم به پایین(از طبقه چهارم) که دیدم پسری جوان را هُل میدهد کسی(یکنفر دیگه).خب نمی تونستم آشپزی را نیمه کاره رها کنم و برم ببینم چی شده که همسرجان که رفته بود بانک ،از در واحد آپارتمانی پسر جان وارد شدند و سوآل فرمودند زنگ در خانه ما را نزده اند و بگن نمکی هستم؟گفتم نه والله، چطور مگه؟گفتند تو کوچه پسری جوان را گیر کشیده اند و میگن به چه حق زنگ در خانه ها را به صدا در میاری و خودتو نمکی معرفی می کنی ؟شاید داری چک می کنی کدام خانه جواب نمیده بروی دزدی.گفتم پس بگو تو کوچه، چه خبر است برو کمک نمکی از دست همسایه ها رهایی اش ده من دستم بند آشپزی است نمی تونم بیام پسر جان که در خانه بود گفت مامان شما آشپزخونه باش من میرم ببینم به قیافه اش میاد دزد باشه یانه.

نهایتا بعد از پخت غذا منم رفتم تو کوچه دیدم ساکنین مجتمع مسکونی ما متعرض جوان شده اند و میگن از خجالتش در آمدیم.دزد نگرفته پادشاه است اونا حق نداشتند به زعم خود کسی را هُل بدهند و توجیه بتراشند .

خلاصه سوژه ای شد که بنویسم شاید شما نظرات متفاوتی داشته باشید.

خودش گفته بوده من دانشجویی فقیرم و در پی کسب در آمدی هر چند ناچیز.وحتی خودم همین محله ساکنم.که ازش کارت دانشجویی خواسته بودند و آدرس خونه اش و چون امتناع کرده هُل اش داده اند.بحث بالا گرفته بود و عده ای از کسبه محله(بنگاه معاملاتی و نمایشگاه ماشین)مداهله کرده بودند و از او حمایت کرده بودند .

همسایه طبقه پایینی (اول)میگه من میدونم یکی از همین روزا یه دزد به خانه من می زنه چون دیوارهای هانه حفاظ نداره و ورودی اپارتمان ما هم در آهنین  حفاظت کننده نداره.

به نظرم باید با او برخوردی شود که ترسش بریزد« و گِز نکرده نَبُرَد»

اولین فرزند

سی و نه سال پیش در چنین روز اولین روزی بود که مهر مادرانه تحت تاثیر قرارم داد وقتی صدای گریه نوزادم را شنیدم.آن سال نوزادان بعد از تولد در اتاق نوزادان مبتلا به بیماری با   استافیلوک طلایی می شدند لذا نوزادم را ترخیص کردند بعد از ویزیت پزشک نوزادان.ومن بیقرار دیدار چهره مثل گل او بودم تا از بخش مامایی ترخیص شوم.

حالا دوتا نوه دارم که از خودش شیرین ترند برایم.

نوشتن ذهنیات مزاحم خواب

خوابی دیدم وبیدار شدم.صدای بغ بغوی کبوترایی را شنیدم که در شکاف بالای پنجره اتاق خواب در حیاط خلوت محتمع مسکونی لانه سازی کرده اند.گویا اونا هم در طول شب یکی دوبار بیدار میشن و لحاف رو بچه شون را صاف و صوف می کنند وبلاگ هایی۰ را خوندم تا ساعت ۴ شد .احساس کردم انگشتان دستم ورم داره شاید دیروز نمک بیشتری در غذایم بوده.چراغ خاموش چند تا بازی تقویت هشیاری انحام دادم.بیادم اومد روز قبل را که آقای فروشنده شال و روسری به من گفت «مادر!روسری را ببر و در جشنها بپوش و دعا کن خانمم به سلامتی فارغ شود و چشمم به جمال دخترم بعد از نه ماه روشن بشه»

وسواس انسانها بانی اختراعاتی می شود

پسرم غلتک چسبی مو جمع کن دیجی کالا سفارش داده برام و دیروز به دستم رسید تا از دردسر وجود موها بر لباس،(که آدمو بی انضباط نشان میدهد)رهایی یابم .

چرا به ذهن من نرسیده بود چنین وسیله ای اختراع کنم؟!؟

شصت تا برگ چسبناک داره و دسته اش سیاهه.

از ساعت یک( که بی خواب شده ام ) تا حالا دارم وبلاگ میخونم.