شاید باعث تعجب بعضی شود که در ساعت 4 صبح وبلاگم را به روز می کنم.خواب از سرم پریده نه الان ساعت یک و نیم شب.البته کمبود خواب ندارم.بلکه شبا بیدارترم تا روز ها.شاید از وقتی پرستار شیفت شب شده ام این حالت در من ایجاد شده شاید چون راه مدرسه ام از خانه دور بوده و وقتی عصر از مدرسه به خانه می رسیده ام خوابم می برده تا نیمه های شب که بیدار می شده ام تکالیف درسی ان را انجام می داده ام.اصولا هر وقت میلم کشیده و خوابم گرفته خوابیده ام و این باعث شده خواب خوب شب تا صبح را از دست بدهم و حتی اگر شبا دیر ووقت هم بخوابم نیمه شب بیدار می شوم و تا صبح دیگه خوابم نمی بره .برای اطرافیانم تحمل این وضع خواب من دشواره و مدام بیادم می آورند.
چیزی بگو ،حرفی بزن
لُنْبَک در شاهنامه نام مردی است فقیر و تنگدست امّا جوانمرد و بخشنده، که از راه آبکشی (حمل مشک آب و فروش آب به رهگذران) روزگار میگذرانید. او از اهالی جهرم بود و در شاهنامه از داستان برخورد او و بهرام گور یاد شدهاست.[۱]
بهرام گور چون شرح سخاوت و گشادهدستی لنبک را علیرغم فقر و تنگدستیاش شنید، برای آزمودن او فرمان داد تا در شهر کسی از وی آب خریداری نکند. سپس خود در هیئت سرداری که از سپاه ایران دور ماندهاست، به سرای لنبک شتافت و از وی خواست تا او را بپذیرد.
بهرام سوار بر اسبی لاغر و نحیف در خانه لنبک را کوبید و لنبک بی آنکه بداند او کیست، وی را پذیرا گشت. روز نخست تمام درآمد آبکشی خویش را خرج وی کرد. روز دوّم چون کسی از او آب نخرید، پیراهن خویش را فروخت تا پذیرایی از مهمان را فراهم نماید؛ و سرانجام روز سوّم مشک آب خود را[۲] گرو نهاد و به خواهش و تمنّا از بهرام خواست تا مهمان او باشد، که بهرام نپذیرفت.
بهرام سپس از سرای لنبک آبکش به خانه براهام رفت که با وجود توانگری مردی سخت خسیس و لئیم بود، و بهرام را به سختی در دالان خانهاش جای داد، او را هیچ خوراک و نوشابی نداد و به رُفتن سرگین اسبش نیز پیمان گرفت. بامداد روز بعد، چون شاه به دربار بازگشت، فرمان داد تا لنبک و براهام را به دربار احضار نمایند، آنگاه پادشاه دستور داد اموال و دارایی براهام را ستانده و همه را به لنبک و دیگر درویشان و تهیدست تقسیم نمایند. فردوسی در شاهنامه اینگونه به توصیف لنبک سخاوت پیشه پرداختهاست: