خود افشا سازی میتواند با ری را که رو دوش خود حمل میکنیم سبک تر کند.پنحره جو-هَری یه مربعه است که به چهار قسمت تقسیم شده قسمت اول( سمت چپ /بالا ) همه آنچه از خود می دانیم و دیگران هم از ما می دانند.قسمت دوم( سمت راست/بالا)،آنچه دیگران از ما می دانند ولی ما خود نمی دانیم.قسمت سوم (سمت چپ و پایین) ،راز های ما (آنچه خود به آن آگاهیم و دیگران خبر ندارند.و قسمت چهارم (سمت چپ و پایین) ناخود آگاه ما، که نه خود از آن چیزی می دانیم و نه دیگران از آن می دانند.این قسمت بیشترین ،( وسیع ترین،تاریک ترین )قسمت آگاهی انسان است.گاهی اطلاعاتی در قالب لغزش های کلامی و خوابهای ما ، که از آنجا به بیرون درز کرده اند) مورد تفسیر دیگران قرار می گیرد .
قسمت راز ها را هم سخت مراقبت می کنیم کسی بدان دسترسی پیدا نکند.
در بحث خود افشا سازی، کمی ازاطلاعات این ناحیه را با دیگران در میان می گذاریم.با نوشتن در وبلاگ خود با امید به آنکه خطری تهدیدمان نمی کند آرام آرام بار اینجا را سبک می کنیم.
این مربع (پنجره ) آگاهی ، همواره در حال تغییر وسعت قسمت های خود است.
فروید با تعبیر خواب مراجعین خود و کاوش در ناخود آگاه از طریق تداعی آزاد و تفسیر رفتار های فرد ، سعی داشت ناخود آگاه را سبکبارتر کند.
اون روز، روز مادر(زن)تو پانزدهم فروردین جشن و پایکوبی می شد
و در خانه پدری ام ،من در لباس عروس زیباتر از قبل منتظر ورود عاقد و پس از آن داماد بر سر سفره عقد تزیین شده (بافندق و بادام و گردو با اکلیل )و خاکه قند( بر روی نان سنگک )بودم.سفره ای ساده در عین حال زیبا و با سلیقه (توسط برادرانم).
باورم نمی شد زندگی چهره ای جز شادی برایم به ارمغان آورد، اما...چه تحمل خوبی کردم
از امروز روزهایی دیگر خواهم داشت.چون 41 سال را با خوشی و ناخوشی گذراندم.
تو پیاده رو داشتم قدم می زدم.زنی را مشغول حارو زدن برگ های خشک ریخته شده از درخت حاشیه خیابان(درب منزل شان) دیدم.از او سوآل کردم این آرایشگر کنار درب منزل تان از اینجا رفته اند که فرمودند:« من ده سال است آرایشگاه نمی روم و خود کفا هستم.این شد مقدمات گفتگوی ایشان با من».
گفتند عروس فوق لیسانس ام دو فرزندش را برداشت و رفت و اکنون پسرم در خانه اش تنهاست و اشاره به طبقه بالا کرد.
گفت و گفت و گفت و در عین افسردگی،حتی قطره ای اشک ، نریخت.
نمی گویم متاثر شدم،گرچه میشوم. ولی افسوس خوردم در خانه ای به این قشنگی،بر خیابان به این زیبایی، زنی غمگین ،زندگی می کند که شاهد آب شدن شمع وجود پسرش در سن ۴۵ سالگی(لیسانس کامپیوتر) است.عحب بی مهری هایی ،عحب فریب هایی ،عجب حدایی هایی
همسر جبهه بود.
تلفن (با بیسیم) زد که راهی خط مقدم ام.بدی ،خوبی دیدی ؛حلال کن.
فال حافظ گرفتم ، جایی یاد داشت کردم تا در قالب نامه برایش بفرستم.
حدس بزنید کدام غزل حافظ آمد
هزار جهد بکردم که یار من باشی
مرادبخش دل بیقرار من باشی
چراغ دیده شب زنده دار من گردی
انیس خاطر امیدوار من باشی
چو خسروان ملاحت به بندگان نازند
تو در میانه خداوندگار من باشی
از آن عقیق که خونین دلم ز عشوه او
اگر کنم گلهای غمگسار من باشی
در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند
گرت ز دست برآید نگار من باشی
شبی به کلبه احزان عاشقان آیی
دمی انیس دل سوگوار من باشی
شود غزاله خورشید صید لاغر من
گر آهویی چو تو یک دم شکار من باشی
سه بوسه کز دو لبت کردهای وظیفه من
اگر ادا نکنی قرض دار من باشی
من این مراد ببینم به خود که نیم شبی
به جای اشک روان در کنار من باشی
من ار چه حافظ شهرم جوی نمیارزم
مگر تو از کرم خویش یار من باشی
روز مادر پیشاپیش بر وبلاگ نویسان بانو مبارک باد