نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

برای این مادر غمگین آرزوی روزی شاد کنید

تو پیاده رو داشتم قدم می زدم.زنی را مشغول حارو زدن برگ های خشک ریخته شده از درخت حاشیه خیابان(درب منزل شان) دیدم.از او سوآل کردم این آرایشگر کنار درب منزل تان از اینجا رفته اند که فرمودند:« من ده سال است آرایشگاه نمی روم و خود کفا هستم.این شد مقدمات گفتگوی ایشان با من».

گفتند عروس فوق لیسانس ام دو فرزندش را برداشت و رفت و اکنون پسرم در خانه اش تنهاست و اشاره به طبقه بالا کرد.

گفت و گفت و گفت و در عین افسردگی،حتی  قطره ای اشک ، نریخت.

نمی گویم متاثر شدم،گرچه میشوم. ولی افسوس خوردم در خانه ای به این قشنگی،بر خیابان  به این زیبایی، زنی غمگین ،زندگی می کند که شاهد آب شدن شمع وجود پسرش در سن ۴۵ سالگی(لیسانس کامپیوتر) است.عحب بی مهری هایی ،عحب فریب هایی ،عجب حدایی هایی 

نظرات 3 + ارسال نظر
لیلی پنج‌شنبه 14 دی‌ماه سال 1402 ساعت 05:35

چه سرگذشت غم انگیزی اگر این نقطه، نقطه پایان سرنوشت اون مرد و مادرش می‌بود. امیدوارم زندگی همه سرشار از وفا و خوشی باشه. زنها خیلی سخت خانه و خانواده رو ترک می‌کنند. شاید این داستان از زبان عروس این خانم شکل دیگری داشته باشه.

بله همیشه انتظار وفا داریم ولی وقتی خلاف اون را می بینیم دلمان می گیرد.عروس خانوم دانشگاه دولتی فوق لیسانس داشتند و آقا پسر دانشکاه آزاد.سر همین بحث شان بوده که حرف حرف من باشد که باهوش تر هستم گرچه در دید شما زن هستم.قومیتی بودند که مرد را برتر می داند حتی اگر زن وزیر باشد.پسری که در خانواده ای پر از مشکلات (دیگر عروس خانوما و رقابت باهم).دردومین جلسه هم با برادر وسطی و مادر و پدر صحبت کردم و در سومین جلسه با خواهر شان(ماما یبا سابقه،که در عقد ازدواج یک پزشکند و دارای یه فرزند پسر)صحبت خواهم کرد شاید گیر ها کم رنگ شود.آن زن مظلومانه و ملتمسانه به زبان بی زبانی(بیا بالا یه چای باهم بخوریم)،طلب کمک می کرد.دل را به دریا زدم و...

زهرا چهارشنبه 13 دی‌ماه سال 1402 ساعت 07:21

عجب فریب هایی. مردی را سراغ دارم که زن بچه هایش را فرستاد رفت، بعد خودش اینجا با نیروی کارش(شاید بتوان گفت منشی اش) ازدواج کرد.
زنی را هم سراغ دارم که به شوهرش گفت طلاق صوری بگیریم تا پسرمان از سربازی معاف شود. بعد که طلاق گرفت و پسرش معاف شد دخترش را برداشت و رفت خارج و بدینگونه زندگی مرد از هم پاشید.

می بینید؟حیف از روابطی که به تیرگی میل می کند.

قره بالا چهارشنبه 13 دی‌ماه سال 1402 ساعت 05:56

آدم نمیدونه که چی میگذره به بقیه

بله،راه رفتن با کفش دیگران واسه همین توصیه شده

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد