داشتم اماده میشدم سفره را برای مهمان ها پهن کنم ،که در خانه اتفاق کوچیکی افتاد ،فکر کردم جن اومده،بعد از اخبار شنیدم اطراف مون زلزله شده بوده.همین قدر متعجب،همین قدر غافلگیرانه.
صبح دیروز خیلی دلهره داشتم که چه خواهد شد،ولی به لطف خدا ،به خیر گذشت.
گرچه بیش از هشت نفر ، بر سر سفره مان مهمان نبودند ،ولی برای من که هیچگونه آمادگی نداشتم ،هول بزرگی بود،خدا خیرشان دهد با دیر أمدن شان،ساعت یک و نیم ،۱.۵ فرصت کافی در اختیارم قرار دادند تا همه چیز را راست و ریست کنم.حالا در این موقعیت هم ،همسر جان تو مطب پزشکش بود و دست تنها ،چرخ زندگی را با مهارت چرخاندم،ناز شَست ام.
اما وقتی ساعت چهار به مقصد تهران رفتند، من گریه کردم ،نمی دانم چرا،شاید چون خسته شده بودم ،شاید از اینکه مجبور یا ملزم ،شده بودم عصبانی بودم ولی نمی شد آشکار کرد.شاید چون روز قبل ،شاهد بگو ـ مگوی همسایه ها هم شده بودم،اتفاق ها دست به دست هم دادند ومنو بی طاقت کردند.همسر میگن بگو شاید چون سر کیسه را شُل کردم ،کنایه از خرج مهمانی،
خودم که هیچ نخوردم مبادا واااا بدم.مهمان ها از دست پُختم خیلی تعریف کردند.عروس خانم خانواده شون، اولین بار بود منزل ما تشریف می آورد و نگران قضاوتش بودم،از بس خواهر همسر تبلیغ منو براش کرده بود.نگران بودم بگه، این بود ،آنکه تعریف می کردی؟
این خواهر همسر، هرگاه از تهران تشریف بیارند اصفهان ،من همین قدر تحت فشار قرار می گیرم،چون نزد برادرشان محبوبیت خاص دارند.
چقدر بگم ،،بابا !من خانه داری و آشپزی را دوست ندارم،به چه زبان بگم؟
همسر جان فرمودند ،اگر وَر رفتن با این موبایل، مُهلت ات میده ،خواهرم را مهمان کنیم.
ومن مثل همیشه گفتم ،یا اَبَاالفضل