مدتیه تا میام بنویسم یهو مطالب از ذهنم می پره.(به این حالت در روانشناسی بلوک شدن ذهن میگن).
و احتمال داده میشه یه پیام ذهنی قدرتمندی باعث میشه این اتفاق بیفته و خود سانسوری به وجود بیاد ، ترس از قضاوت اطرافیان ، ترس از لو رفتن بسیاری از اطلاعات، ترس برداشته شدن پرده از مکنونات درون.
به هرحال من مدتیه نومید شده ام از خوانندگان .و دوباره یه پیام ذهنی منو به کنج تنهایی و خلوت فرا می خواند.آره شاید از تنوع خواننده هایی که نمی شناسم شان ، میترسم .
از عواقبی که بر ملا کردن اندرونیات ام ممکنه به بار آورد می ترسم (مارگزیده ، از ریسمان سیاه و سفید می ترسه)
خلاصه خودم هم نمی تونم بفهمم که چرا نوشتن ام فلج شدهشاید محاسبات عقلانی ، که : > آهای تو را چه شده ؟ که چراغ به خانه روا را در مسجد می بری؟ کدام عقل سلیم بر تو می پسندد، بودجه خانواده را در اشتراک اینترنت صرف کنی و اوقاتی را که میتوانی ، کارهای منزل را به خوبی انجام دهی، بدون نیاز به مستخدمی که حقوق دریافت میکند . و ورزش مناسبی که تو را از شرکت در کلاس های بدن سازی کفایت میکند ...
نکند که با خود اندیشیده ای آن خزعبلات که می نویسی ( تو نیکی میکن و در دجله انداز است .) هان؟
نکند در ادراک تو نمی گنجد که تنها زمانی که میتوانی به درگاه خدا دعا کنی که فرزندانت در آخرین فرصت ها ...
باز هم بلوک شدم.
سیما قزلباش یه روان پرستار مهربان و زیباست در دانشگاه علوم پزشکی اصفهان که اصالتا کرمانشاهی است ولی رگه اصفهانی داره تهران مقیم بوده والان در بخش روانپزشکی بیمارستان فارابی و دانشکده پرستاری کار میکنه،آرزو داره زودتر بازنشسته شود و به تهران برگردد متولد خرداد ماه است و نکته مهم نوشتن من درباره او اینه که همیشه به من میگفت،،عاشقِ تونم،،،ومن متقابلا بسیار دوستش دارم.خیلی حواسش به من بود.وقتی او آمد من فقط یکسال همکارش بودم.
تو اینستاگرام نامه های فدایت شوم دریافت می کنه اردبیل هم استاد دانشگاه بوده.گِرمی هم دانشگاه ازاد بوده.
فضای وبلاگ های blogsky دوستانه است من دوست دارم.بعد از نوشتن حرفام در اینستا کرام اینجا را بهتر دیدم
بعضی ها بچه ندارند.
بعضی ها بچه نمی خواهند.
بعضی بچه دارند در تربیت او گرفتار اند.
بعضی خوشحالند که هم بچه دارند، هم می دانند چگونه پرورش اش دهند که به بن بست ارتباطی نرسند،
اسپنسر جانسون میگه، متاسفم ,برای پدر و مادرهایی که برای تربیت فرزندشان یه کتاب روان شناسی همیشه دم دستشان است ،ورق می زنند، صفحه فلان، پاراگراف فلان، را مطالعه می کنند، اینگونه کودکان تربیت نمی شوند، چون نگرانی پدر و مادر را متوجه می شوند ،پدر مادر برای تربیت کودک خود ، الگویی از والدین در ذهن دارند .
اگر والدین تان با پشت دستی و چوب وفلک تربیت تان کرد؟چرا فکر می کنید اشتباه کرده اند ؟ و میخواهید طرح نو در اندازید او نا در حق شما آنقدر خوب عمل کرده اند ،که الان شما اینقدر خوب و مهربانید که تصمیم دارید، فرزند خود را در ناز و نعمت پرورش دهید .به جای شک در روش تربیتی والدین ، همانگونه عمل کنید با کمی تعدیل ،چرا ؟چون روش قاطعانه ای در تربیت همانست که عملا آموخته اید حالا کمی اینورتر یا آنور تر مشکلی ایجاد نمی کند ، ولی به طور کل منکر دانش و توانایی والدین تان در تربیت کردن فرزند نباشید.
فردی که به هر نحوی با اختلال روحی و روانی سروکار پیدا میکند ،بهسادگی ممکن است ایمان به تواناییهایی اش را از دست بدهد و از جامعهای که در آن زندگی میکند، طرد شود.
چنین شخصی، با کسب اطلاعات بیشتر درباره زندگی کسانی که مشکلاتی مشابه با او داشتهاند، میتواند از آنها الهام بگیرد و زندگیکردن با اختلالی را که گرفتار آن شده است ،را بیاموزد.
یکی از بهترین جاهایی که در آن میتوان به چنین امکانی دسترسی یافت، پرده نقرهای سینماست.
فیلمهای سینمایی خوب و خوشساختی هستند که با محوریت بیماریها و اختلالهای روانی ساخته شدهاند و بسیار آموزنده و تأثیرگذارند.
مطلب حاضر راجعبه همین موضوع است.
فیلم دیوانه از قفس پرید
در این فیلم مک مورفی را از زندان به بخش روان آورده اند،او مشکلات قانونی داشته ، جایش زندان بوده نه بخش روان پزشکی ،ولی زندانبانان خود را فریب داده تا متقاعد شوند، بیمار روانی است .
اما در بخش هم دنبال حاشیه است.
روزی تصمیم می گیرد بازی فوتبال را از تلوزیون به طور سراسری ببیند .
پرستار بخش که تخصص روان پرستاری ندارد،به اسم مقررات بخش ، با او سر شاخ می شود .
مک مورفی دیگر بیماران بستری را تهییج و ترغیب می کند، در مبارزه ای که یک سر ان سر پرستار بخش است و یه سر آن بیماران ، شرکت کنند.
نهایتا پرستار که ریش و قیچی را در دست دارد، تقاضای شوک الکتریکی برای مک مورفی می کند
این فیلم فضای بخش روان را نشان می دهد و برنامه هایی که وقت بیماران را در طول روز پرمی کند.