نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

هرچه مامان جونم ،بگه

امروز صبح زود از خواب بیدار شدم.بهتره بگم ۳و۵۰ دقیقه.میشد نماز شب بخونم و به چهل نفر مومن یا مُسلِم دعا کنم و هفتاد مرتبه هم برای آمرزش خود استغفار بگویم و بعد سیصد بار هم العفو بگویم، ولی  چون بتازگی رو سیاه درگاه خداوند شده ام ،این توفیق را نداشتم 

۰.نماز صبح اما از قضا شدن ...

همسر جان ،جان به خاطر خوردن قرص،جدید پزشک پریروزی خوابی سنگین داشت و تا ساعت ۸ در خواب ماند.

تا از خواب بیدار شدم، کمی در خانه  راه رفتم ،دو لیوان آب جوشیده شده ،ولرم شده نوشیدم ،بساط صبحانه را روی میز چیدم و ...

بعد از صرف صبحانه نامه هایی را که گزارش بحث و جدل بر سر گم شدن کفش های همسایه به دستم رسیده بود، خواندم و بعد خانه را جارو زده ،مرتب کردم .ناگهان آقا داداش بزرگم زنگ زدند تا احوال همسر را بپرسند که گفتم به لطف خدا بهترند والان در منزل تشریف ندارند که خودشان صحبت کنند.زنگ زدن آقا داداش بزرگ به خونه ما،  همزمان شد با افکارم درباره او و نوع متفاوت مهربانی اش با دیگر برادرانم.تله پاتی داریم با هم.گرچه بسیار لطف ها در حقم کرده است ،ولی تمام سختگیری هایی را که مامان با من داشته ،حمایت کرده ، تا مامان در برابر لجاجت های من، کم نیاره،در واقع معتقد بوده ،هرچه مامان جونم بگه.

نظرات 2 + ارسال نظر
گیل‌پیشی چهارشنبه 6 اردیبهشت‌ماه سال 1402 ساعت 22:27

قربان شما

گیل‌پیشی چهارشنبه 6 اردیبهشت‌ماه سال 1402 ساعت 12:14 https://temmuz.blogsky.com/

روز خوب و آرومی داشته باشید.
خدا به همسر عزیز سلامتی بده.

خدا به پدر و مادر و برادر شما نیز سلامتی عطا کند تا دغدغه نداشته باشی عزیز

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد