فروردین ماه ۱۳۸۰ بود.پسر اولم ۱۶ سالگی و پسر دومم نه سالگی را پشت سر گذاشته بودند.از غم از دست دادن پدرم رهایی نمی یافتم.پدری که پیش بینی می کرد فاجعه ها را .و این اولین بهاری بودکه بی پدر بودم.دوستش داشتن از سال های آغازین زندگی تا آبان ۷۹ دوام آورده بود.با نبودنش سخت کنار آمدم.
برایم سال نو و بهار رنگ و بویی نداشت.هیچ دستی نمی توانست اشک های رخ زرد و مغموم مرا پاک کند.
دور و برم اتفاقاتی افتاد که پاک فراموشم شد آرزوی مرگ داشته ام.قرار شد مدتی کار با دانشجویان نداشته باشم و در محلی دیگر به کارگمارده شوم ،غافل آنکه دیدار همکاران در بخش روان پزشکی برایم مرهم روح بود.
روح پدرتان شاد
زندگی همین بالا و پایین هاست ،باور کنیم که ضربان یکنواخت مرده اس،پس به همین نوسان احساس دل خوش و خوش بین باش....روح پدر گرامی شاد .