نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

اولین شنبه ماه اسفند

سال  نفس های آخر را...

داغ بر دل نشسته زنی معلم با دو فرزند 5 و ده ساله (دختر و پسر)

داغِ بیوگی از آن زخم‌هایی‌ست که نه جسم، بلکه جان را می‌سوزاند. 

زنِ تازه‌بیوه، گویی در میان دو جهان سرگردان است: جهانی که با همسرش ساخته بود و اکنون فروپاشیده

 و جهانی تازه که هنوز نمی‌داند چگونه در آن باید زیست کند.  


در روزهای نخست، سکوت و سردرگمی سایه‌وار همراه اوست. 

صدای ساعت، جای صدای نفس‌های او را می‌گیرد. 

حتی اشیای خانه معنا عوض می‌کنند؛ فنجانی که صبحانه‌اش را در آن می‌خوردند، حالا یادآور غیبت کسی‌ست که دیگر نیست.  


بیوه شدن فقط از دست دادن یک فرد نیست ــ از دست دادن **نقش، امنیت، و ریتم زندگی** است.  
بعضی زنان در این مرحله مدام در حافظهٔ شریکشان زندگی می‌کنند، عکس‌ها را نگاه می‌کنند و در ذهنشان گفتگوها را تکرار.

 دیگران با اضطراب به آینده خیره می‌مانند، پرسش‌هایی که هیچ پاسخ فوری ندارد:  

«حالا چه کنم؟»، «آیا می‌توانم دوباره بخندم؟»، «او کجا رفته؟»

اما در دل همین ویرانی، به تدریج چیزی نازک و آرام شکل می‌گیرد — **تاب‌آوریِ زنانه**، آن قدرتی خاموش که از دل اشک سربرمی‌آورد و روزی تبدیل به نیروی ادامه دادن می‌شود.  
او یاد می‌گیرد:  
خاطره را نگه دارد ولی در آن فرو نرود،  
نبود او را بپذیرد، ولی همچنان زندگی را لمس کند،  
و با هر نفس، از میان خاکستر، دوباره خود را بسازد.

می‌خواهی این موضوع را از زاویهٔ روان‌شناسیِ سوگ بررسی کنیم؟ یا دوست داری به شیوهٔ شاعرانه‌تر و احساسی ادامه دهم؟

صبح اولین جمعه اسفند ماهی تون مبارک

پارسال این موقع ها