نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

جمعه اولین ماه آذر

عصر روز جمعه دم ،دم های غروب رفتم پارک،تا قدم بزنم.همسر جان توو خونه داشت فوتبال تماشا می کرد( نیامد).تو پارک چشمم افتاد به دو تا خانوم که رو نیمکت پارک نشسته بودند و جلوی پاشون غذای خشک(مخصوص)برای گربه پارک ریخته بودند .به اونا سلام کردم و گفتم همراه با غذای خشک باید آب هم بخورند(تخصص دارم انگار)مبادا ...شان بشود و اینگونه بود که سر صحبت باهاشون وا شد .یکی از آن دو زن را قبلا دیده بودم و باهاش صحبت کرده بودم (روزی که میخواست آب غوره بگیره با کمک عروسش و پسر کوچکترش؛ برای همه خانواده شان).بهش گفتم دیگه نمیخوای آب غوره بگیری ؟خیلی زن خوبی به نظرم  آمده بود .کدبانویی که بعد فوت همسرش شهر ما را به مقصد شهر قبلی خود (قبل از ازدواج)ترک نکرده بود.وهر چهارتا بچه ها را به سر رشته سامان رسانده بود .زن دوم که به دلیل پای پرانتزی راه رفتن براش سخت بود؛ هرروز عصر میاد همینجا مینشینه کنار خانم  بیات و یکی دوتا خانم دیگه و عصرانه چای مینوشند(با کمک های بی شائبه همسرش ).بماند که بعد همسرش جناب سرهنگ  به جمع ما پیوست و من هنوز قدم های کافی نزده باید به خانه باز می گشتم.چه عصر پر ماجرایی بود.بسیار گفتیم و از هم خوش مان  آمد.وقتی به مجتمع  برگشتم ساعت پنج و نیم و هوا کاملا تاریک  بود .دیگه تو حیات مجتمع آنقدر به راست و چپ و به شرق و غرب راه رفتم تا تعداد قدم هام به شش هزار  و پانصد رسید(بعد از بیست روز) و دلم راضی شد.(تو این فاصله بچه گربه های خوش شانس و بازیگوش محوطه مجتمع را تماشا می کردم که با دم مادرشان بازی میکردند و بالا و پایین می پریدند)

 به دوتا پسرام هم زنگ زدم و احوال شان را پرسیدم.

ساعت  شش و ربع به خانه بازگشتم.شام مختصری خوردم داروهامو خوردم با همسر که او هم از جمع آقایان مجتمع به خانه بازگشته بود گفتگویی کوتاه کردم .فیلم دیدیم.و بعد از 17 ساعت بیداری ،رفتم خوابیدم (ساعت هشت و نیم) و تا یک و ربع نیمه شب خواب ماندم.

قبل از خواب سامان دهی آشپزخانه و اتاق ها را با طیب خاطر انجام داده بودم.

روز خوبی بود؛ اولین جمعه سرد( روز دوم ماه آخر )پاییز مان.

گاهی از اینهمه زود آشنایی خود متعجب می شوم.

( اولین جمعه ماه)

روزا همه مث هم نیستند.بعضی هاشون میشن روز شادی و بعضی هاشون میشن روز  غمگینی.امروز را خدا به خیر کند برایم.دعوت بودیم باغ برادر کوچکتر همسر،زنگ زد عذر خواهی کرد که کنسل می کنه،گفت بچه شون بیماره و آش رشته پزون تا اطلاع ثانوی معلق است.من صابون به شکمم نزده بودم.صبحانه امروز حلیم شیر و عدسی داریم .خوشحالم که بارون  دیشب هوا را لطیف کرده و صبحانه تو پارک خوردن به من میچسبه به همراه چایی داغ و خرما.بفرمایید صبحانه.

سرمای مطبوع

صدای باد را می شنوم .به پشت پنجره میرم.خنک است.پنجره را باز می کنم.(اذان صبحه).صبح پنج شنبه قشنگ اول ماه آذر مبارک مان باد.هوا بوی بهشت آورده.آسمان ابریست.نم نم بارون میاد.از خونه همسایه صدای نماز خواندن مرد جوان میاد.دیشب همسرش بیمار بود .بوی شلغم فضا را پر کرده بود.خدا را شکر که هر دو با هم مهربانند.عروس تهرانی برایش عزیز است .پدرش سفارش شان را به همسرم کرده.ورودی واحد آپارتمانی شان از ورودی ما جداست.به چشم ندیده ام شان.ولی دوست شان دارم چون سقف واحد هامان هر دو پشت بام(مشترکه).برای دیدن شان و نوشیدن چای عصران باید رو پشت بام قرار بذاریم.زنده باشند.

راه های بهبود بخشیدن فرد سرماخورده

حکیم بانو میگه :«دم نوش گل کاوزبان و شلغم و لیمو شیرین برای دوران سرماخوردگی خوبه».

ومن گفتم: «پیرزن روستا های کوهستانی فریدون شهر به من گفته<مخلوطی از پونه و آویشن را دم نوش کن ،بنوش >».

و همسر جان شلغم با ر میذاره و لیمو شیرین و پرتقال  را باهم آبگیری میکنه به من میخوراند.

پسرم ادویل و کلد استاپ و ویتامین سی جوشان میاره رو میز کنار تختم،مامانم(خدا بیامرزد او را )اسپند دود می کرد و سوپ جوجه با آب لیمو ترش تازه حلقم می کرد و بابام از همه جالب تر منو سه (3)دور تو حیاط می دوانید.

شما هم پیشنهادی دارید ممنون میشم بنویسید.