نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

شرحی از روزهای بعد تعطیلی عید

اگر برای شما بگم در این هفته روزی 4000  گام پیاده روی اجباری داشته ام شاید از وزنم کاسته شود مورد تشویق قرارم میدین؟هر صبح که بیدار شده ام در این هوای خوب به دنبال فردا های خوب قدم به خیابان گذاشته ام.ایدآل من 7000 گام است ولی کمتر موفق می شوم خود را راضی کنم .

در این ماه عینک دسته شکسته ام تعمیر شد.کیف زیپ از دست داده ام بایگانی شد.دستکش های فرسوده آشپزخونه ام با نو تعویض شد.ویزیت دکتر رفتم و خیالم راحت شد.لباس سال پیشم بخشیده شد.به پاکبان محله هدیه فرزند دار شدنش داده شد.برای مهمان ها سفره شام انداخته شد.و امیدم به زندگی باز سازی شد.کاش بشنوم فرموده اید از خودتان خشنود و راضی هستید.

ماهگل وکهزاد

https://www.aparat.com/v/gzCpb

بی فردایی

دهخدا :


بی فردا  بودن  روز  کسی  ؛ به سر  رسیدن  عمر وی
هر که   با   او  به    دشمنی    کوشد
روز   او   از   قیاس   بی   فرداست


این آهنگ داشت پخش می شد از خونه ای در کوچه صداش می آمد.(خیلی سخته این تنهایی ،بی فردایی)

برام سوآل شد یعنی چه

آرزوی سلامتی برای شما

فردا صبح ساعت یازده نوبت دکتر اعصاب(مغز ونخاع)دارم تا آزمایش کند چرا انگشت میانی و انگشتری دست راست می لرزد و خمیده شده آیا پارکینسونیسم سراغم آمده یا تایپ این بلا را سر دستم آورده است.خوشحالم که بررسی می شوم.

در ضمن مهمان ناخوانده(آبسه )با خوردن قوی ترین آنتی بیوتیک ها شفا یافت (سفکسیم ده تا و ..)

توصیه به حفظ فاصله

جدیدترین چیزی که من یادگرفته ام اینه که با کسانی که سمی هستند فاصله ات را حفظ کن ،به کلامی دیگر اگر کسی ناراحتت می کنه خودت را ازش بگیر(دور کن)مبادا آسیبت بزنه.

یه عزیزی در خانواده (فامیل)ما هست هر وقت منو می بینه یه چشمه از تفاوت های مادرم را به من میگه که خودش را توجیه کنه.من اصلا اهمییتی نمیدم مادرم با او چه رفتارهایی داشته او برای من مادر بوده و اتفاقا مادر مهربان و شیرین و راضی کننده.چون نسبت به مادرم تعصب و تعهد دارم و جواب او را دادن خلاف ادب و احترام می دانم ازش فاصله می گیرم .این شخص علاقه دارد با من در ارتباط باشد و هر چند وقت یکبار یه تکه هم به خودم بندازه و عجیب بهش سخت می گذره ندیدن من.تا حالا بهش تذکر نداده ام حد خود را بداند .توجیه میکند میخندد و لذت می برد منو کنف کند.طفلکی به همه میگه من افسرده و دل مرده ام.مادرم در خانه زیاد تنهایم گذاشته.در سن کم شوهرم داده.خانواده شوهر با من بد رفتاری کرده اند .الان هم دوتاعروسم و دخترم که ازدواج کرده اند حاضر به معاشرت با من نیستند .آن پسر 52 ساله ام هم که ازدواج نکرده سعی می کند از خانه دور باشد و من بیشتر مواقع تنهام.

بهش دعا کنید در سن 76 سالگی خدا بهش آرامش دهد.این اردیبهشت با کیک تولد خونه اش می رم و ساعات کمی در حضور جمع باهاش می مانم و بر می گردم.حتی اگر ازش دلخورم.واسه روحیه خودش.چون به هر حال با من نسبت دارد.