در چنین روز بسیار خواب رفتم.در مدت شش روزی که عروس خانم و پسر دوم اصفهان بودند از بس مراسم پا گشا داشتند خستگی هام فرصت در رفتن نداشتند.عموها و پسرخاله و داداشش افطار دعوت می کردند و روزها هم من در خدمت شون بودم.مهمان بازی رسم معمول زندگی من نیست.عید دیدنی در ماه رمضان هم حکایتی داره.به جرات میتونم بگم یک ماه بیگاری کوزت وارانه ، برای جلوه ای خوش داشتن
دوساعت و سه ربع ساعت است که مشغول قدم زدن در حاشیه رودخانه زاینده رود و طول خیابان چارباغ هستم.اصفهان شلوغ شده ،طبق بر آورد های شهر داری اصفهان ، سه میلیون تردد اتوموبیل ثبت شده
امروز تصمیم گرفتم صبح زود از خونه بزنم بیرون دیدم اوا چرا خیابونا اینقدر خلوته؟ماه رمضان و تعطیلات نوروز، خیابونای دیدنی میزبان بهار ،(شکوفه باران) را ،خلوت کرده.
عروس دارم دوتا،ونوه هم دوتا و پسر هم دوتا.ولی در سن ۶۶ سالگی انگار دیگه دلگرم نیستم به چیزایی که قبلا براش سر و دست می شکستم.
شخصیتم از نظر دیگران عحیب و غریبه ولی خودم می دونم که اجزای آن زخم برداشته.
خدا بیامرزد مامان و بابا معماران شخصیتم را که با خمیر مایه عجیب و غریب اینگونه پرورشم دادند.گاهی حس می کنم دست خودم نیست و نبوده که چنین مقاومت ها کرده ام.
همسر جان عاشق دوتا پسر و دو تا نوه و دوتا عروسش است ولی عاشق من نیست.
شاید پیش خودش فکر می کنه بهتر ازین انتخاب براش می توانست باشد.
امسال هفت روز اول ماه را در شهر زیبا نچرخیدم.
دیشب هم افطاری دعوت بودیم تا خانواده داماد برادر همسر ملاقات مان کرده باشند به اتفاق دوتا عروس خانوم و دوتا پسر و دوتا نوه.
خدا بیامرزد بابا و مامان را که برام خواهران و برادران مهربان تربیت کردند.دومین سی و سه سال را بتوانم بگذرانم کلاهم را تو هوا...