نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

جمعه دوم مردادماه

سلام.بر خلاف جمعه هایی که برای رفتن به کوه زود بیدار بودم،امروز تا ساعت ۶ و نیم خواب ماندم.شاید غمگینی ،شاید خیال راحت ،شاید بی انگیزه بودن ،شاید امنیت خاطر ،شاید تاثیر غذای دیروز.

به قول خانم دکتر لیلی، همه وقایع چند عاملی هستند دنبال علت واحد گشتن ،سادگی است.

دیشب ساعت نه زنگ زدم به پسر بزرگم ،خبر داد مسافر کوچولو به مقصد رسیده.آهسته رفته اند.

چهارشنبه عصر با پسر دومی خوش گذشت ،کلی حرف زد برام.توصیه می کرد همراهش به تهران بروم.یا سفر دیگری بروم.

گذشته های دور را مرور کردم.سفری به سالهای ابتدایی زندگی کردم.

دغدغه های اون سالها را به خاطر آوردم.

سال ۶۶ را بیاد آوردم دی ماه را که به قصد شروع کارشناسی ارشد فقط با یک کوله و پسری سه ساله که خیلی برام عزیز بودم رفتم تهران.

۲۹ ساله بودم و نمی خواستم شکست را قبول کنم.میخواستم راه جدیدی برای زندگی بیابم.تا آنچه را نمی پسندم با تغییر مسیر قابل تحمل کنم.تسلیم شدن را نمی پسندیدم.فریاد نمی زدم.مقاومت می کردم.با خود می اندیشیدم هنوز می شود کاری کرد.راهی را آزمایش کرد.بیگدار به آب زده بودم.حالا می فهمم که اگر خدا یاریم نکرده بود،ریسک بزرگی کرده بودم.دانشگاهی که قبول شده بودم خوابگاه نمی داد.بچه فقط سه سال داشت.شهر غریب بودم.دسترسی به امکانات نداشتم.خانه امن خود را رها کرده بودم.حق نداشتم فرزندم را در سختی های پیش رو،شریک سازم.همسرم با من کنار آمده بود.

تنها شدم

با رفتن جان از بدن

یه روز شاد

درسته که به بهانه گرمای هوای امروز را تغطیل اعلام کردند ولی این گرما باعث نشده نانوای محله ما پشت تنور قرار نگیرد.اتفاقا صف نان سنگک امروز از دیگر روزها شلوغ تر بود و نان داغ به دست مشترین داده می شد.ورزشکاران از ساعت پنج صبح وسط پا رک مشغول بودند

مسافر کوچولوی ما

مسافرت در ماه گرم مرداد عاقلانه است؟

یاد آوردن گذشته هایی که

تابستانها جز تلف کردن وقت چون هوا گرم است،(با توجیه اینکه هوا گرم است)برنامه ای نداشتم.شاید همکلاسانم برنامه کلاس های اضافه داشتند،

این باعث تاسف من بود.

سفر به دور و بر شهر شاید کمی از خستگی یک سال مدرسه رفتن می کاست.

تا بیست سالگی ،که دیگه برای خود برنامه می گذاشتم.

اما ۴ سال بیشتر نگذشته بود که اختیار و عنان زندگی از دستم  خارج شد.اینبار،سال ۶۲ سفر به شمال با همسر به قصد تفریح.اولین سال تاهل.اما سال ۶۳ با مادر و دو برادر و همسر سفر به شمال داشتیم.این دفعه که خانوادگی بود ،بهتر بود.

اما سال ۶۴ با خانواده همسر سفر به تهران ،

سال ۶۵ در آرزوی خرید خانه ،کار در بیمارستان را شروع کردن.

سال ۶۶ تابستان یه پرستار بخش آنژیو گرافی بود و با خواهر کوچولو ترم هر دو بیمارستان کار می کردیم.

تابستان های سالهای  ۶۷ و ۶۸ دانشجوی  کارشناسی ارشد  در تهران

وتابستان سال  ۶۹ در بخش روان پزشکی مردان

وتابستان ۷۰در خانه نوسازمان  در خالی که ترک خدمت کرده بودم.

تابستان ۷۱ سفر به مشهد جالب ترین قسمت ماجرا بود با مامان و خواهر کوچک  تر از خود و این بار با دو فرزندم