نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

خواب نوشین بامدادان رحیل

شعر سعدی است که میگه :«ازین خواب شیرین باید بگذرد کسی که در راهی قدم گذاشته،چون باز میماند از غافله.».

چند روزی است خواب صبحگاهی گریبانم را گرفته نمیذاره از رختخواب کنده شوم.انگار با چسب رازی پلکهام را به همدیگر چسبانده اند.بهتره بگم هیکل ام را. که گاهی به دنده چپ می شود و گاهی به دنده راست از زمین جدا نمی شود.بگم خسته ام ،نه ،هول بیدار شدن ندارم.

دیروز رفته بودم پارک قدم بزنم دو دختر و یک پسر هر سه نوجوون روی چمن ها دراز کشیده بودند و...یکی شون را که هفده ساله است می شناختم همسایه مون بود پدرش را در سن پنج سالگی از دست داده و با داداشش و مامان معلم اش زندگی می کند دوچرخه اش را چند سال پیش دزدیده اند و خیلی ناراحت شده.مامانش دل خوشی از خانواده شوهرش نداره میگه:« تو زندگی حروم شدم من لیاقت بیشتر از اینها داشتم».

مامانه که خودش با همه سر سنگین است.

خلاصه که منظره مورد پسند عاقل ها نبود ظهر گرما ببینی دخترک موهای مثل خرمن خود  را پسرانه کوتاه کرده و...

خواب خوبی بود

ساعت دو بود بیدار شدم.

.مشغول اثاث کشی بودم که کات شد،خواب را میگم.پرتاب شدم به دنیای  واقعی.هوا خنک بود.کولر همسایه روشن بود و از نورگیر اتاق خوابم خنکای کولر همسایه به اتاق ما هم نشت کرده بود.

خواب خوب ، من را در حال انتقال اسباب اثاثیه به باغ سبز و خرم نشون می داد.بد نبود این خواب ادامه می یافت.

رسوای زمانه منم،دیوانه منم

واژه «دیوانه »،غلط مرسوم است.

اگر معتقدید« دیو»همان «جن » وجود دارد ،پس در انسان حلول کردنش می شود دیوانه.

(فرد دیوانه شده ،از زبان دیو«جن» سخن میگوید،پس تعحب نکنید که شبیه تان نیست،سخن  گفتن اش).بدن انسانی او «مدیومی »است برای  احرای منویات حن.


بیت شعر :

«کیست این پنهان مرا در جان و تن؟

کز زبان من ،  همی گوید سخن»


اشاره دارد به حلول دیگری  در من.


حالا بشمارید در ادبیات مان چند بار لفظ« دیوانه »به کار رفته.

یکیش همین تیتر  پست امروز من ،که شعری است با خوانندگی« قربانی».

امروز چندین بار گوش دادم و همخوانی با آن کردم.

وچه !

آرامشی بر جانم ریخت.

آره من دیوانه ام،دیوانه ام،«دیوانه»




آنورکسیا نِروُزا

یه روز تو بخش روانپزشکی چشمم افتاد به یه دختر تکیده و لاغر،(مثلا بستری تو اتاق دو تخته).

سر پرستار بخش گفت:« لب به غذا نمی زنه».

از نقش جنسی خود بیزار بود.

تازه عقد شده بود, که میره جایی مهمونی و بهش گفته میشه:« تو چقدر تپلی!»,(بهانه خوبی بود تا دیگه غذا نخوره)

دکتر گفته بود،  به پرستار بخش:« تشویقش کن غذا بخوره »

عکس رو دفترچه بیمه اش ،خوش قیافه نشونش می داد.

تشخیص بیماری روان او ،بی اشتهایی روانی بود.

قرار شد زهرا تقی زاده راجع به« بی اشتهایی روانی » تحقیق کند و به عنوان کیس ریپورت در تحقیقات دانشجویی گزارش  اش دهد.


پی نوشت(۱):«آنچه برام جالب بود ،استفراغ نمادین این گروه بیماران است ،تو کتاب نوشته بود هر دختر با مادر همانند سازی می کند وقتیکه نامزد می شود نقش حنسی را که از مادرتقلید کرده، حالا آن را عق می زند، یعنی از زن بودن خوشحال نیست.


پی نوشت( ۲):

بیشتر علت مرگ این گروه بیماران پنومونی است.



یه مورد از خاطرات بخش روان پزشکی

آغاز هفته دوم تیر ماه(دهم تیرماه)،بازدید از بخش روان پزشکی بیمارستان مدرس،بیماری که آنقدر خشمگین هست که بتواند با چنگ هایش  پیراهن را به تن خود بدرد لذا  لخت در اتاقی تنهاست و پرستار بخش برای دادن داروهایش تحت فشار است.

خانم دکتر مریم مقیمیان(دانشگاه آزاد نجف آباد)با دانشجوهاش آمده اند بخش.بیماران بخش محو تماشای زیبایی(سلامت و جوانی)دانشجویان دختر شده اند.

خانم دکتر مقیمیان دانشجوی سالها پیش من است ،ولی او تا  مقطع دکترا درس خود را ادامه داده است.وهم اکنون استاد دانشگاه آزاد نجف آباد است.

دانشجویان دانشگاه آزاد نحف آباد برای یه بیمار پفک و برای دیگری سیگار و برای سومی چیپس خریده اند.