علم ناقص ،جهل است.
به بعضی بیماران روانی ،تهمت بدکاره بودن زده میشه،اونا که فکر می کنند این بدن ارزشی ندارد اگر...
اصولا زنانی با خُلق ِِبالا و با انرژی بسیار در تنگ دنیا احساس خفگی می کنند،آنان جان از قالب شان زیاد است ،پیرهَن به تَن می درند،با صدای بلند و با حرکات فراوان ،توجه ها را به خود جلب می کنند ،معمولا بد گمان ها آنها را می پسندند و هم اینان برایشان دردسر درست می کنند .کلام شان تند و بی وقفه(ناشی از تولید فکر بالاست).از هر دری سخنی می گویند و فوران انرژی از کلام شان هویداست.می چرخند،می رقصند و یکجا بند نمی شوند،آنها را برای مهار شدن به تخت فیکس می کنند دو دست و یک پا یا ،دو پا و یک دست ،تون صدایشان بلند است و هیاهو به پا می کنند ،بابد در فضایی قرار گیرند که بلندی صدایشان برای دیگران سلب آسایش نکند،در مراقبت از آنان اتاقی تاریک( با نور کم ) و مراقبت کنندگان اندک و خوراندن غذاهای ساده (اجتناب از خوردن شیرینی همراه با کاکائو)
پی نوشت:«مصاحبه با بیمار حراف
۱ - برای بیمار حدود مشخص شود.(چون بی وقفه حرف می زند ،باید در مکث او پرید.)
۲ - مصاحبه با این بیماران نیازمند رویکرد آرام و اطمینان بخش است.
,خدا روح مامان را شاد کند ،از تنهایی دوره کرونا می نالید.مادری که دور و بر ش پر بود از کارهای ریز و درشت به طوریکه جان بر لب می شد ناگهان ارتباط ها به صفر رسید ،خودش به من گفت :(دلم پوسید از اینهمه تنهایی).
طبیعت از زن استفاده ابزاری می کند .پدرها زودتر بروند برای مادرا زندگی سخت تر میشه .چقدر دوست داشتنی بودند مادرا و چقدر به کنار رانده شدند.
گذشت و فداکاری زن او را این چنین تنها می کند .
از خدا میخواستم قبل از آنکه واقعا تنها شوم یه تجربه داشته باشم ببینم چگونه جان بر لب می شوند مادر بزرگ ها
امروز ، ساعت 4:15 بود ،که لحظه ای چشمام باز شد و دوباره بستم شون.نمی خواستم شیرینی خواب به تلخی گراید .شب گذشته به زور خود را بیدار نگه داشته بودم تا ساعت موعود فرا برسد و تلفنم زنگ بخورد و بعد مدتها صدای نوازشگرش ازم بپرسه :بیداری؟هنوز خواب چشماتو به مهمانی شیرین خوش نبرده؟ساعت 22 بود که خوابیدم و انگار دیگه تو این دنیا نبودم.چسبیده به رختخواب تازه عوض شده،هی این دنده ،هی اون دنده می غلتیدم و درخواب بابا را میدیدم که امسال (23 )بیست و سومین سال بود که حسرت دیدارش بر دلم مانده بود.
ملیک جانم روز جمعه زنگ زد گفت :عمه! جلسه دفاع از پایان نامه ام افتاده بیستم ،دوست دارم باشی، ا چشم گریان گوشی را قطع کردم ،گفتم: نمی تونم، یاد آرزوی پدرت می افتم که دوست داشت موفقیتات را ببینه؛ ممکنه اشکم جاری بشه و جلسه را ترک کنم و...
این نوه خوشگل بی آزار هم که تا نه(9)ساعتی که خونه مان بود هیچ لحظه از توجه و محبت به من ، فروگذار نکرد ، خدا دخترا را برای مادرا نگه داره،که شیرینی از همه وجودشان سر ریز است وداشتن دختر، مزه دیگه ای ،داره.
موقع بردن دخترش، هر آنچه پسر جان، اصرار کرد تنها نمون ، بیا بریم پیش ما باش ، تا بابا برگرده ، قبول نکردم.گفتم : میخوام خلا وجودش تو خونه معلوم باشه ، بگذار امسال تولدش، بهش خوش بگذره و در شهر تهران، با خواهرش و برادرت، گردش کند.
ولی این نوه ملوس ، مدام به رخم میکشید:( پدرجان جاش خالیه .<<پدرجان کو؟>>)
سلام.اولین شنبه خرداد ماهی تون مبارک.
دوست اهوازی من میگه شنبه خر است .چرا؟
چون بعد از تعطیلی،راحتی و خوشی باید کار آغاز شود،مثل اولین روز بعد از مدتی سفر بودن که روال عادی زندگی را از سر میگیریم.
آخی دوست کوچولوی من میگه کاش جمعه(که رفته بودیم قایق سواری)عصر نمی شد ،بعدش شب نمی شد،بعدش صبح شنبه نمی شد.چقدر قایق سواری رو آب زاینده رود خوب بود!
کتاب مردی در تبعید ابدی(نادر ابراهیمی)
خدایا!
رهی پیش ام آور که فرجام کار
تو خوشنود باشی و من رستگار