فردا در مسجد ...مراسم هفتمین روز در گذشت آرمین است.او فقط چهل سال داشت و چون نمیخواست دو فرزندش دارای پدری چک و چیویل باشند تن مبارک را به دست جراح سپرد تا برازنده تر به نظر برسد فردا دو فرزندش درب مسجد می ایستند تا از همکاران و دوستانش که برای عرض تسلیت آمده اند تشکر کرده و بگویند ،بقای عمر شما
خودش تعریف می کردظهر گرما بود من و همسرم و دخترم و (دختر خاله اش،,مرجان)با ماشین پیکان ۵۶ مون داشتیم از خیابون دیوان بیگی رد می شدیم که دیدم از روبرو یه ماشین لوکس ارام آرام به من نزدیک می شود و انگار عجله ای ندارد ولی به کاری مشغول است ،آری سرنشینان آن دارند به زنی که چسبیده به دیوار خانه های خیابان راه میرود چیزی می گویند نادیده گرفتم و رد شدم ولی بر آشفته شده بودم رفتن را جایز ندانستم با یه دور یک فرمانی راه رفته را بازگشتم و جلوی ماشین لوکس زدم رو ترمز و پیاده شدم جوانک را از پشت فرمان بیرون کشیدم و دو کشیده خرجش کردم و با کله به پیشانی اش کوباندم صدای حیغ بنفش همسرم و دخترا ظهر گرما مردم را از خانه ها بیرون کشید من بی وقفه می زدم و جوانک ها می گفتند دزد دزد چرا که همان اول کار سوییچ ماشین را در اورده بودم.زن مورد آزار دو پا داشت دوتا هم قرض کرده بود و از ترس آبرو رفته بود و هر دو حوانک مردم ازار کتک میخوردند که مردم به دادشان رسبدند ومرا که خسته از کار روزانه مشغول زدن بودم خلع سلاح کردند.
بهش گفتم ،،شاید اگر ماشین تو هم لوکس بود اینقدر عصبانی نبودی.
شاید اگر ظهر گرما نبود اینقدر کلافه نبودی.
شاید اگر همسرت و دو دختر نوجوان در ماشینت نبودند...
شاید اگر آن زن چسبیده به دیوارها حرکت نمی کرد سر جوش نمی آمدی
شاید اگر ....
گفت خفقان بگیر تو حالیت نیست،جونم ،سخن اینجاست.
حالا همسرش پس از سه سال از فاجعه قلبی منجر به فوتش ، بالا سر مزارش نوشته ،
بی شک تو خاص ترین اتفاقی بودی که در زندگی ام رخ داد
ارتفاعات سختگذر بازی دراز با قلههای بلند و شیبهای تند و بریدگیهای ممتد از اهمیت ویژهای در منطقه مرزی استان کرمانشاه برخوردار است.
این ارتفاعات به مثابه عرضه بزرگی درون مثلث قصرشیرین _ گیلان غرب_ سرپل ذهاب واقع شدهاست و برمنطقه تسلط کامل دارد.
نیروهای عراقی در روزهای آغازین جنگ ،از بازی دراز برای دیده بانی استفاده میکرد اما ویژگیهای این ارتفاعات موجب شد با فعالیتهای مهندسی روی آن جادهسازی شود و یگانهای عراق در آنجا مستقر شوند و ضمن افزایش سلطه بر قصرشیرین سرپل ذهاب را نیز زیر دید خود بگیرند.
برای گرفتن این امتیاز مهم از نیروهای عراقی پس از سه ماه کار نیروهای شناسایی سپاه پاسداران، قرارگاه مقدم غرب سپاه پاسداران و ارتش نخستین عملیات نیمه گسترده را در این منطقه طرح ریزی کردند که با نام عملیات بازی دراز در تاریخ ۱۳۶۰/۲/۱ آغاز شد و به مدت ۸ روز طول کشید و طی آن نیروهای ایرانی و عراقی بارها به تک و پاتک متقابل پرداختند. نیروهای عراقی با استفاده از پشتیبانی هوایی یگانهای خود را حمایت میکردند اما رزمندگان ایرانی از جاده و حمایت هوایی کافی و پشتیبانی آتش محروم بودند در نتیجه نتوانستند روی تمام هدفها مستقر شوند، با وجود این، از بین قلههای منطقه سه قله آن را اشغال و تثبیت کردند و تنها در تثبیت قله ۱۱۵۰ و یکی از قلههای ۱۱۰۰ ناکام ماندند.
در این عملیات هوانیروز ارتش نقش بسزایی ایفا نمود و طی آن خلبان علیاکبر شیرودی کشته شد.
تجهیزات منهدم شده نیروهای عراقی: ۵۴ دستگاه تانک و نفربر ۳ فروند هواپیما ۲ فروند هلیکوپتر ۲ دستگاه ادوات مهندسی
غنائم جنگی ایران: ۱۲ دستگاه تانک و نفربر ۵ دستگاه ادوات
از آرشیو وبلاگ ها اردیبهشت ماه هاشون را خوندم جالب بود موفقیت هاشون
امروز بعد از چند روز خونه موندن رفتم پیاده روی صبحگاهی و سر راه نان سنگک خریدم برای پسر جوان و زیبایم که از تهران مهمان خانواده خودش شده.
سر راه زنی را دیدم با سگ پاکوتاه سیاه رنگش.گفتم خانوم سگ را افسار ببندید.ممکنه بدود جلوی موتور سوار و آسیب ببیند .بماند که در دلش وا شد و نیم ساعتی از نامهربانی ها گفت و از وفای سگش.
رسیدم دم نانوایی .یکی به آقای نانوا گفت :نان را خمیر از تنور در آوردی ،بیشتر پهن کن.آن دیگری گفت از بس چونه را کوچک بر میداری و نان را بیشتر پهن می کنی ،برشته و سوخته شده ،آن دیگری گفت ریگ های درشت صیقلی بریز تو تنور ات هر دندان هفت میلیون خرجش میشه اگر این ریگ های ریز داخل بدنه نان فرو رفته محو شده باشند آن دیگری حرفش را اصلاح کرد گفت هفت میلیون؟برو بالاتر.چهارتا نون خریدم و با زنی که اتفاقا همنام خودم بود تا سر خیابان پیاده بر گشتم به طرف خانه.تو راه گفت یه جاده میشناسم مث جاده های بهشت هر دو طرف درخت گل بیا از اونجا تا سر خیابون با هم بریم تو راه دونفری با هم همصدا خوندیم ساغرم شکست ای ساقی رفته ام ز دست ای ساقی.رسیدم به محوطه نرمش زنان در پارک کنار خیابان جمعی بانو در حال نرمش با خانم طهماسبی دیدم یک شان گفت شما بودی فلان هفته اومدی خنده درمانی (یوگای خنده)با ما تمرین کردی؟
خندیدم و گفتم بله ولی الان عجله دارم.تو راه چشمم افتاد به زنی 54 ساله که داشت برگ درخت مو می چید میخواست دلمه درست کند گفت بهتره برگ ها پنجه بسته باشند و برای هر دلمه دوتا استفاده شود .گفت :این درخت انگور سفید است درخت انگور سیاه برگاش لطیف نیست با مواد درون دلمه خورده نمیشه اگر برگ های تازه درخت را بچینیم میتوانیم باهاش پلو بپزیم.
تا برسم خانه با پنج شش نفر حرف زده بودم از هر دری سخنی.بگو تو رفته بودی نان بخری یا طرح دوستی بریزی؟