درباره اش کنجکاوه ،به همین دلیل دایم درباره اش حرف می زند.
کلاس اول ، مدرسه ام به فاصله کوتاهی از خانه بود کیف به دست با خواهر دنیا دیده ام می رفتم مدرسه .
راه مدرسه فقط توقف دم بقالی برای خرید خوراکی و لوازم التحریر میکردم.
تو مدرسه فقط تو کلاس و حیاط با بچه ها ارتباط داشتم.
کلاس دوم دبستان دیدن همکلاسی متفاوتم ، نادره و زمین بازی، سر سره و پرش در جمع همقدی هام.به خوبی با من رفتار شد.
همکلاس سوم دبستانم ، فلورا قدر خواه لپای منو بوس میکرد ،همان همکلاسی من ،که بعد جهشی درس خوند و از ما جدا شد.
کلاس چهارم مواجه شدن با معلمی که شجاعتم را جلوی بازرس آموززش و پرورش ستود.
کلاس پنجمم ،ناظم مدرسه خانم رحیم پور اجازه داد ،سر صف قرآن را با صوت سر مراسم صبحگاه بخونم
کلاس ششم ،مدیر مدرسه ،خانم نادریان که منو دعوت کرد در دفتر مدرسه ورقه امتحانی بچه ها را زیر نظر خوش تصحیح کنم
خانم میرفخرایی که پختن شیرینی (دونات درست کردن ) رایادمان داد.
کم کم با دبیرستان رفتن و سوار اتوبوس شدن و از بوفه مدرسه خوراکی خریدن و از کتابفروشی لوازم تحریر خریدن ما را با جهان پیرامون مان آشنا کرد .
شرکت در اردو ها ،جشن های دانش آموزی و همکاری در مراسم دریچه هایی را به روی من گشاد .رفتن به دانشگاه و گرد همایی های دانشجویی و کار در بیمارستان و برخورد با کادر درمان و بیماران به عنوان دانشجوی پرستاری از ما چه ساخت؟
اینجا در جمع وبلاگیست ها یک اجتماع دیر هنگام مرا به خود راه داده است.
امروز یکی از دوستای خوبم از من قطع امید کرد و برای همیشه از من خداحافظی کرد.بدون هیچ مقدمه گفت : دریغ ازتمام لحظه هایی که گذشت.
ومن حدس زدم منظورش این بوده که:
دریغ از همه وقت هایی که صرف شد.
دریغ از همه انرژی هایی که گذاشته شد.
دریغ از همه امید هایی که بسته شد.
دریغ از همه انعطاف هایی که به خرج داده شد.
دریغ از همه سازگاری هایی که نشان داده شد.
دریغ از وقت و پول و من
او رفت
بعد از بارها کشمکش که با هم پیدا کرده بودیم.
او رفت و من قبول کردم که راحت باشد و برود.
پنج سال رفاقت . آشنایی نصیحت و بگو مگو پرونده اش بسته شد.(!!)
گاهی شوخی میکرد گاهی عصبانی میشد گاهی از من قطع امید میکرد گاهی مدتها با من حرف نمی زد گاهی در طول روز چند بار باهام حرف می زد.گاهی سعی میکرد رفع سوء تفاهم کنه.گاهی اهمیت نمیداد درباره اش چگونه فکر کنم.گاهی میگفت افتاده نیستی گاهی میگفت شکسته نفسی می کنی.گرچه باعث سر درگمی و نومیدی ام می شد ولی وقتی دیدم داره خداحافظی میکنه دلم واقعا شکست.میدونم بعضی رابطه ها محکوم به قطع شدن اند.میدونم گاهی چاره ای جز جدا شدن نیست.
خود انتقادی به ارزیابی فرد از خود اشاره دارد و شامل چگونگی ارزیابی فرد از خود است.
انتقاد از خود در روانشناسی اغلب به عنوان اختلال هویتی و یک ویژگی منفی یاد شده است.
خودانتقادی چیست؟آیا احساس میکنید نسبت به خودتان انتقادگر هستید؟
آیا به خودتان چنین جملات ناخوشایندی میگویید؟ «وای خدایا، تو چقدر احمقی!»، «این چه چرندی بود که گفتی؟!»، «چرا عُرضهی انجام این کار رو نداری؟»، «هر بنیبشری از عهدهی درک یا انجام این کار برمیاد، جز تو!»، «جون بِکن دیگه!» و…
من میتوانستم تا ابد جملاتی مشابه با جملات فوق تایپ کنم؛ اما امیدوارم با ذکر همین چند مورد، متوجه موضوع شده باشید که قرار است در مورد چه چیزی صحبت کنم: «خودانتقادگری» یا «خودنکوهشگری».
اگر شما نیز با این موضوع همزادپنداری میکنید، به احتمال زیاد آن را بهعنوان یک عکسالعملِ غیرارادی تجربه کردهاید.
ما غالبا متوجه نمیشویم که تا چه میزان نسبت به خودمان انتقادگر هستیم و متعاقبا از تاثیرات آن نیز غافل خواهیم بود. بنابراین، ممکن است وقت آن رسیده باشد که نسبت به این موضوع، شناخت بیشتری پیدا کنید و دریابید که آیا «خودانتقادی» در زندگی شما مفید است یا خیر؟
در اینجا چند راه برای درک و شناختِ «خودانتقادی» آورده شده است که میتواند به شما کمک کند تا تصمیم بگیرید آیا همچنان میخواهید یک فرد خودانتقادگر باشید یا قصد دارید رویکرد خود را تغییر دهید.
منبع -میگنا .آی.آرmigna.ir
یه داستان میگم گریه کنید ، حتی اگر مرد هستید ، چرا که گریه کردن ، نشانه قوی بودن و خردمند بودنه
در واقع اگر افراد دیگر، مثل شما ، احساساتی قوی داشتند ، کمتر شاهد تراژدی هایی در جامعه بودیم.
این باور قدیمی که گریه نشانه ضعف مرد است ، را کنار بگذارید ، شما ضعیف نیستید ، احساسات قوی دارید ،که به گریه می افتید.
این کلیشه را از روی احساسات بردارید که میگوید: ( تو شکننده ای.)
در زمانه ای که مرد، همانند همسرش مراقبت از بچه را انجام می دهد ، و زن در بیرون از منزل کارهای بزرگ میکند ، با هر جنسیت میتوان
همدل بود و شجاع و باهوش
واما داستان
دخترک(الی) به دوستش (مارال) گفت: در خانه ما، داشتن دوست پسر، جرم است، لذا از تو خواهش می کنم به همسرت محمد، بگو به اون دوست خوش تیپش(همکلاسی مون)بگه ، با من چند جلسه صحبت کند ، با نیت ازدواج، تا بدانم همانقدر که چهره و اندامش زیباست ، آیا افکار زیبا هم دارد یا خیر.
محمد با حمید صحبت کرد .حمید گفت چه بهتر از این ؟.صحبت های دونفره شان به شکل گیری عشقی آتشین، منجر شد .خانواده دو طرف آگاه شدند، علم مخالفت بر افراشتند .از دو طبقه اجتماعی _ اقتصادی بودند .خانواده ها با اشک های مادر پسر(به دلیل تهدید به خودسوزی پسر)و مداخله بزرگتر های فامیل، رضایت به خطبه عقد و جشن (البته از نوع مفصل) دادند .
گذشت و گذشت.زندگی خانوادگی برپسر روز به روز سخت ترو سخت تر شد ، دختری از خانواده ای مرفه، که تاب و توان سختی کشیدن نداشت، شوهرش قلبی شده بود، زیر بار مخارج زندگی ، کمرش خم شده بود، دخترهر روز و هر هفته و هر ماه با خواهر و زن برادر و مادرش بیشتر عجین بود(به دورهمی خانوادگی) تا با همسرش
از حق نگذریم ،،مادر دختر، ماهانه،یخچال دخترش را پر از گوشت و مرغ تحویل داماد می داد و همه روزها، دختر و فرزندانش را در جمع خانواده خود می پذیرفت .
پسرداستان ما، با زنی در اداره شان ، درد و دل می کرد، ازینکه اختیاری بر زندگی اش ندارد ، ریش و قیچی در دست مادر زن است ، چرخاننده این زندگی هم اوست .
زن ، به همسرش بد گمان شده بود .سعی می کرد سر از کارش در آورد، مامور تعقیب در محل کار او گمارد .در خانه ضبط صدا گذاشت، اما چه عایدش شد؟همسرش به او خیانت نمی کند ،فقط پشت سر خودش و مادرش به دوست و آشنا گلایه ها می کند، از زندگی رضایت ندارد ،پدر دختر و پدر پسر در جلسه ای که بنا به خواست زن ،ترتیب دادند ،این دو نفر را از هم دور کردند و سر نوشت دو بچه نادیده گرفته شد ، گاهی اینجا، گاهی آنجا و الان یکسال از آن روز های سخت می گذرد .
حاصل 15 سال زندگی با عشق شروع شده، بدینجا ختم شده که ، دختر از پدرش اجازه ندارد، به دیدن همسری برود که او هم تنهاست و هنوز دل در گرو زندگی مشترک