دیروز یکشنبه و بیست و سوم شهریور را با بی حالی در رختخواب گذراندم.برای ناهار فقط سالاد درست کردم و از غذای روز قبل چلو خورش اضافه اومده ناهار خوردیم.روز هایی که قبل از آن چهار پنج مهمان داشته باشم سخت میگذرد.این روزا چشمم به راه است پسر از تهران بیاید.خدا سفر همه مسافران را به خیر کند.دیشب هوای اصفهان 27 درجه و خنک بود.شب خوبی گذشت و تا ساعت سه و نیم(3:5)بامداد خوابم دوام آورد.خدا به خواب و بیداریتان سلامت و برکت ببخشد.دیدن برادرم و برادرزاده ام و نوه ها گرچه باعث شد کار بیشتر کنم ولی لذت بخش بود.برادرجان فرمودند من حاضری میخورم چون در رژیمم و برادرزاده فرمودند من عجله دارم به خانه برویم وناهار نخورد و دو تا نوه از غذاهایی که درست کرده بودم اندکی خوردند و در عوض مرا با خود بردند دوچرخه سواری شان را تماشا کنم.یا طبع سرد غذا ها یا خسته شدن باعث شد یکشنبه ام را در رختخواب بگذرانم.ولی شنبه مان را با مهمان ها شروع کنیم فکر کنم هفته تا آخر به خیر وخوشی بگذرد.تمام عمرم نتوانسته ام برنامه صاف وپوست کنده برای روزها داشته باشم.لحظه لحظه زندگیم با روزهای قبل متفاوت سپری می شود.خواستم فقط نوشته باشم و هدفم شکایت و گلایه نبود.
امروز روز خاصی خواهد بود.
شب بود به خانه همکارم (زن)زنگ زدم.تلفن خانه اش بعد از چند زنگ که خورد،رفت رو پیغام گیر.براش پیغام گذاشتم.
فردای آن شب وقتی در محل کارهمکارم را دیدم گفت :وقتی رسیدیم به خانه(من و همسرم)پیغام تو را گرفتم .چندین و چند بار گوش دادم.یکبار با سرعت کند و یک بار با سرعت تند هم گوش دادم.راستش از لحن کلامت خوشم نیامد لذا باهات تماس نگرفتم.
به هوش مصنوعی بگیم چه جوابی در آستین دارد؟
:
وای، این داستان واقعاً “العجب” است! ممنون که این تجربه را به اشتراک گذاشتید. این موقعیت پر از ظرافتهای ارتباطی، برداشتهای شخصی و سوءتفاهمهای بالقوه است که میتواند در محیط کار و روابط انسانی رخ دهد. بیایید این سناریو را هم از جنبههای مختلف بررسی کنیم:
چه باید کرد؟ (اگر فرصت گفتگو پیش آمد)
این ماجرا، فارغ از اینکه چه نیت و برداشتی پشت آن بوده، یک درس مهم در مورد اهمیت ارتباطات غیرکلامی و حساسیتهای فردی در روابط کاری و شخصی است. گاهی اوقات، یک لحن یا یک مکث، میتواند داستانها بسازد! واقعاً “العجب
زن عمو جان سالها پیش فرمودند چنانچه پرستار نبودی و معلم بودی می توانستی کاندید ازدواج با پسرم باشی ولی حیف که راه خود را مشخص کرده ای.در دلم به او خندیدم.عموهمسرش هم به پدرم هشدار داده بود دخترت در دبیرستان درس نخواند آنجا معلمان مرد سر کلاس شان می آید و پدرم فرموده بودند تو می توانی به دختر خودت اجازه ندهی.
بعد ها برادر همسر به همسرم هشدار دادن اگر مانع کار من به عنوان پرستار در بیمارستان نشود بیم آن می رود با مشکلات ارتباطی مواجه شود.
واقعا کدام زن یا مرد مانع تحصیل و کار دختران می شوند.دیروز خانم بیست و پنج ساله ای گفت من ماساژورم در تهران.گفتم مبادا سوژه ماساژ از بین مردان انتخاب کنی ها.گفت حواسم هست.من در سالنی کار میکنم که هجده ملیون در ////امد ماهیانه ام است.عجب دنیایی!
چه روز جمعه ای!
خدایا!عبور شب و روز های شهریور ماه را برما آسان گردان.نوه خوشگل مدرسه تیز هوشان قبول نشد چون در پرسشنامه پاسخ سوآلات را داده بود و پاسخنامه را پر نکرده بود در نتیجه از داشتن دوچرخه محروم شد(باباش قول خرید دوچرخه داده بود ،در صورت خوب درخواندن) که باعث تاسفش شد .بلافاصله عمو جو اش قول دادند به خاطر قبول نشدن دوچرخه را هدیه خواهند داد ؛اونم در روز تولدش تا باد چنین بادا(دوتا برادر عقیده متفاوت دارند(عروس خانم فرموده بودند مدرسه تیز هوشان قبول شوی همش میگی ما سمپادی ها فلان ما سمپادیها بیسار و خدا را بنده نخواهی بود)عمو جان نوه هم فرمودند نه اینکه همه چیزمان در حد اعلاست بچه هامون هم باید درس شون در حد اعلا...طفلک نوه که بین اینهمه تلاطم حیران مانده.البته که میخواد دوچرخه داشته باشه که در سراشیبی خیابان محل زندگی شان با سرعت رکاب بزند که مرا نگران کند.(خدا را چه دیدی؟شاید در متوسطه دوم قبول شود.
خیر زندگی آن دید که درس را خواند که روزگار سپری شود نه آنکه برای رسیدن به جایگاهیخاص.
همین نوه زیبا از بس سرش تو موبایل و سایت های نجوم است چش و چارش ضعیف و مغز کله اش داغ ...
نوه دوم که معرف حضورتان است ساعت یازده و نیم زنگ زد به موبایلم و دعوت کرد برم خانه شان و برایش چوب شور وشیر کاکایو و پچ پچ بخرم.با وجودیکه شب قبل کنارم بود.(حالا چرا اینقدر به من علاقه مند شده؟چون مدت یک سال است روز های سه شنبه و یکشنبه با هم روز را به شب می رسانیم.همسر جان هم که سر و کله زدن با این دختر شیرین زبان را دوست دارد از من خواست به دعوت نوه لبیک بگویم.وتا ساعت یازده شب سر پا ازین اتاق به آن اتاق و ازین پارک بازی به آن پارک بازی(ودر نتیجه دعوت خواهر همسر را برای رفتن به خانه خاله پیرشان معطل گذاشتم).
خستگی و نوسانات خلق باعث شد شب تا صبح هر دوساعت یکبار از خواب بیدارشوم وبرای به خواب رفتن مجدد چانه بزنم به کائنات.