خواهرم (روحش شاد)می گفت:« همچون تیشه نباش ؛همش به سوی خود بتراش .همچون رنده نباش؛ سوی دیگر بتراش.همچون اره باش؛هم سوی خود ،هم سوی دیگر بتراش».
خواهری که در سن 37 سالگی جهان خاکی را ترک کرد ؛ به اتفاق چهار فرزندش(یک پسر بیست و یکساله« جوان
»)و سه دختر(19 ساله و هفده ساله و دو ساله«زیبا و رعنا و جوان
»)
ومادرم( که 7 داغ بر دل داشت؟() شب و روز در دوری از دیدارشان سوخت و اشک ریخت .( خودش گفت:« دعا کن بمیرم تا اول راحتی جانم باشد») ولی من دست به سینه جلویش ماندم تا آخر.
فقط طفلک پسر نه ساله اش که با رنج دوری از مادر و خواهر و برادر، سی و دو سال بعد از او به سختی های زندگی تن داد(با پدر و زن پدری «خدا را شکر مهربان»).
پسرانم هر دو بسیار دوستش دارند و با محبت برخورد می کنند با او ؛ولی آیا جای خانواده متلاشی شده اش را می گیرد؟
خواهر جان فقط دو سال از من بزرگتر بود ؛ولی هیچگاه از حمایت من دست بر نداشت.
همه گفتند :«رضوان بعد از خواهرش یک روز هم دوام نمی آورد»
و همسرش به این و آن گفت :«وفا ندارد که اگر داشت دوام نمی آورد»
شاید خودش وفایش بیشتر بوده که اکنون 83 ساله است (آنهم با داغی چنین سنگین بر سینه)که خدا برای گرگ بیابان هم نخواهد.(حتما بی نهایت خشمگین بوده، خواهرم در لطف و محبت از من کم نمی گذاشته).
نباید به رسم بد آیین نهاد
که گویند لعنت برآن کین(که این ) نهاد
آیا این جهان کوه است و فعل ما صدا؟
خ و د ت را، خ و د ت را /ن ک ش.حیف هستی.
خودت را دوست بدار.
میدونی زمانی میتونی خودت را دوست بداری که از نظر دیگران به خصوص مادر و پدرت دوست داشته شده باشی؟
یادمه وقتی کودک بودم مادر از دستم به عذاب بود.
بد غذا بودم و هر آن ممکن بود از دست بروم.
پدر به مادر خرده می گرفت چرا اهمیت نمیدی این...
و مادر خشمگین بود چرا عادی رفتار نمی کنم و او باید پاسخگو باشد.
خواهرم هم زیبا بود(که من نبودم)هم خوش خوراک.
پس مادر با او مشکلی نداشته.
(((((((گاهی یکی از بچهها نقش «فرزند خوب» یا «قهرمان» را میگیرد (کسی که همیشه باعث افتخار خانواده است)،
در مقابل، فرزند دیگرشان نقش «مشکلساز» یا «سپر بلا» میشود.
والدین بدون آگاهی، **خوبیهای یکی را با بدیهای دیگری مقایسه میکنند، و با این کار به تدریج تصویری منفی از کودک دوم میسازند که خودش هم شروع میکند به باور آن ))))))
از وقتی به نام تربیت سخت گیری کردند توجیه نشده بودم چرا.وباز هم زورم به آنها که نمی رسید به خودم لج کردم.
سال 1366 وقتی دیگه 29 ساله بودم؛ درسی داشتیم با عنوان:« سپر بلا در خانواده»
تازه فهمیدم ممکن است خشم از من باعث شود سپر بلای خانواده شوم.
سلام
شما موضوع نوشتن از کجا میارین؟
وقتی انسان خشم متوسط داشته باشد می تواند بنویسد.و حتی برای آنکه خواننده اش را مجاب کند به آب و آتش بزند.
من گاهی با بی ادبی خاصی تو درمانگاه شروع می کنم به پرسیدن سوآل از کسی که کنارم نشسته است.بعضی وقتها نتیجه هم می گیرم.مثلا یه بار یه خانمی کنارم نشسته بود .ازش سوآل کردم شما از کدام پزشک نوبت میخواهید بگیرید؟فرمود پزشک قلب برای پسرم که راننده اتوبوس است و یه بچه دارد و به سلامت خود اعتنا نمی کند و تازگی ها میگه قلبم تو سینه مچاله میشه.خانوم!نگرانش ام.
خلاصه اون قدر ازین زن دل نگران سوآل پرسیده بودم و پاسخ داده بودم که وقتی داشت می رفت جلوی جمعیت حاضر در درمانگاه که اکثرا هم آقا بودند مرا سخت به سینه اش فشرد و بوسید و رفت.
همسر جان به شدت ازین رفتار من در عجب است و اعلام میکند از تو عصبانیم.
دیروز وقتی رسیدم درب اتاق پزشک مرکز دیابت نفرهجدهم تو مطب بود و نفر 24 منتظر بود او بیاید بیرون خودش بپرد تو مطب و من شماره 26 تو دستم بود(نوبت ها را اینترنتی می گیریم)مردی گفت من 32 هستم و هنوز نوبتم نشده ولی از صبح علی الطلوع اینجا نشسته ام.(خیلی هم عصبانی بود)من با نفر 24 (خانم)وارد گفتگو شده.نوبت هفدهم دیرتر اومده بود میخواست وارد مطب شود بهش گفته شد هر کس تو نوبتی که بهش داده اند نیاید باید بنشیند تا دو نفر بروند بعد می تواند بپرد تو مطب
دیدیم ای بابا نفر دوازهم هم اومد.خلاصه که من سرگرم گفتگو با نفر 24 بودم.(بگو آخه چطور سوژه پیدا می کنی؟
)
داشت برام می گفت برای ناهار خورش کرفس گذاشته ام و آمده ام با شعله کم(دو تا شعله پخش کن زیر قابلمه هست مبادا آبش ته بکشد)حالا دیگه داشت می گفت هر روز برنج دم می کنم /غای مانده به معده ام (ومعده بچه هام)سازگار نیست/تو خورش گوشت کم میذارم/تو خورش کرفس لوبیا چیتی هم می ریزم/
خلاصه من طفل معصوم که اینترنتی شماره گرفته بودم و نه و نیم اونجا بودم ساعت یازده ویزیت شدم.
وقتی رسیدم خونه 12 و پنج دقیقه بود.قشنگ یک روز از هشت تا 12 فدای یه ویزیت شد که تماما رایگان(با بیمه)....
روزانه نویسی هم جالبه ها
یه دوست من که دوستش هم دارم ؛یه وبلاگ داره ؛تو وبلاگش نوشته:« موفقیت دیگران ،حرص منو در میاره»(نقل به مضمون)
.کامنت هایی که دریافت کرده؛ یکی نوشته سیاه دل هستی .
دیگری نوشته :« من نیز همانند تو ؛ولی نمیگم به عموم ؛ چون درک نمیشم» .
سومی نوشته :« خودتو اصلاح کن(نصیحت)»
چهارمی نوشته:«خوبه من مث تو نیستم».
پنجمین کامنت :«همه همین طورند به رو نمیارند».
خب چرا من نظر ندادم(کامنت نذاشتم؟).؟
چون هر کسی می تواند از خود و افکار خود پرده بر داری نکند.
حالا گیرم یکی از کامنت های بالا را من نوشته بودم.
اگر کسی به من می گفت با اون قلب سیاهت؛می گفتم قضاوت کردن کار سختیه.اگر کسی می گفت همه همینجورند با خود فکر می کردم خب ما استثنا باشیم و اگر کسی می گفت خودتو اصلاح کن می گفتم نرود میخ آهنین در سنگ