نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

میدونی که مردم ما غمگین اند.وقتی میخوام دلداری شان دهم به من پرخاش می کنند، گناه من چیست؟که نگران شون هستم؟

معرفی کتاب

داستان ایوب اثر روث...

قابل باوره؟

واحد های ساختمانی مجتمع مسکونی ما متعهد شده اند هیچ کفش بیرون در منزل شان دیده نشود(مشاعات  «راه پله»مرتب باشد).

برای خانه همسایه مان مهمان آمده،کفش های گران قیمت ونو بیرون در دیده می شود.دوربین مدار بسته مجتمع زنی نا آشنا را نشان داده که هم آمدنش وهم رفتنش در دوربین درحیاط مجتمع ثبت شده.

صدای خانم ...بلند شده اینجا کجاست؟در روز روشن در لحظه کفش ها دزدیده می شود.

مدیر ساختمان، اعتراض زیان دیده را معتبر نمی داند چون از قبل تعهد گرفته در بیرون در هیچ واحدی کفش دیده نشود.(فضای راه پله ها توسط دوربین مدار بسته پوشش داده نمی شود).

همسایه طبقه پایین شب موقع رفتن به رختخواب در خانه اش را باز می کند وپشت در یه سینی میگذارد ؛در آن سینی برشی نان ،چند عدد خرماو مشتی فندق گذاشته شده است.امید دارد آن زن بار دیگر به راهرو خانه شان پا بگذارد.

روز دو شنبه است و امروز من و نوه ساعت 5 دم در مهد دو زبانه ملاقات داریم.از حالا تا 5 عصر دل تو دلم نیست بیاد ببینمش.فکر نکنید مدتهاست ندیدمش ها.همین دیروز من و او با هم وقت گذراندیم ولی وقتی مادرش به خانه بازگشت مرا رها کرد رفت چسبید به او و غرق بوسه اش کرد انگار هزار ساله ندیده است او را.من دست از پا درازتر سر اذان مغرب به خانه بازگشتم.لحظاتی که با او می گذرد مث پر کاه سبک میشم.بیخود نیست بچه های یه مهد کودک را بردند یه خانه سالمندان اونا هم پر در آوردند.با بچه ها گذراندن تلخی و گسی لحظات از بین می رود.خدا نگه دار هر بچه برای پدر و مادرش باشد.

خدا ا ا ا

یاد آمدن خاطره ای از 51 سال پیش(نیم قرن کم نیست)

شنبه گذشته ناگهان با نوه رفتیم یه مهد کودک و نام نویسی اش کردیم.دیروز سومین جلسه بود که رفتیم(هر شنبه و دوشنبه ساعت 5تا6).

باورم نمیشد بر من یک هفته گذشته(احساس دیروز عصر)انگار یک عمر گذشته بود.

هفته ای به نظر طولانی ولی پر از خبر بر من گذشته بود.

بدنم انگار از زیر بار یه کالسکه با بار الوار که چرخش شکسته در اومده باشه(تو کارتونای نوه دیده بودم ژان وال ژان تنش زیر یه کالسکه...).

امروز اما انگار با وجود آبریزش از بینی کمی آرام و راحتم.

دل نگرانی این روزای من آخرین برادرم است که احساس میکنه قلبش در مشت کسی در حال فشرده شدن است.

این برادر وقتی دنیا آمد که مامان بابا به خونه جدیدی نقل مکان کرده بودند.خواهرم را به دلیل دوری مدرسه اش(کلاس اول)از من جدا کرده بودند و به خاله مجرد و مادر بزرگ سپرده بودند.برادر اولم هم(که گل سر سبد نوه های مادر بزرگ بود)همراه خاله و مادر بزرگ دور از مادرم ومن بودند.در واقع پدرم و مادرم خانواده جدیدی داشتند که تنها دخترش من بودم.

جالبه بدونید همون سال من داشتم شش ساله می شدم ولی مث یه آدم بزرگ تربیت مرا آغاز کرده بودند.(کار در خانه کوزت وار).

پدرم به قدری قوی و زیبا بود در نظرم، به خصوص وقتی که مرا بر تاب سوار می کردی و باد میداد.دوستان وفامیل پدرم عاشق مهمانی آمدن به خانه ما بودند.من در بهترین نقطه شهر زندگی می کردم.جایی که الان اثر از آن نمانده(به دلیل تغییر بافت شهر و تعریض خیابان ها).