نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

روزانه نویسی

دیروز ساعت 6 عصر بود که تلفن زنگ خورد .پسرم بود که از سفر دو روزه به اطراف شهر به خانه باز می گشت.(سوآل پرسید زحمت تان میشه ما(من و دو فرزندم)بیاییم خانه تان؟چون معمولا من شبا زود به رختخواب می رم.پدرش که همیشه مشتاق دیدار دو نوه اش است فرمود ،نه.حتما تشریف بیاورید(تعارف با نوه جان چون او داشت صحبت می کرد).

وقتی به خانه مان رسیدند دیدم عروس خانوم(مامان نوه ها)همراه شان نیست.چایی دم کردم .میوه آوردم و با نوه کوچولو مشغول وقت گذرونی(شما تصور کن تفریح)بودم که همسرجان فرمودند :بهتر نیست به آشپزخانه بروی و سوپ و شام تهیه کنی؟نوه کوچولوی ناز به دنبالم آمد و در کنار من مشغول به کارهایی شد که من متوجه نشدم با چی خودش را سرگرم کرده .شام آماده شده بود که عروس خانوم هم تشریف آوردند و سفره پهن شد.خدا حافظ و نگه دار همه شما و همه بچه ها باشد.ناگهان صدای گریه نوه جان بزرگتر(پسر)بلند شد .سراسیمه به طرف او دویدم که دیدم نوه کوچولو به خاطر تصاحب موبایل پدر جان با او درگیر شده و یه بلایی هم سرش آورده.دیگه نشستن و سرو شام فراموش شد و تا ساعت 12 و 30 ما در به در بخش چشم پزشکی مرکزی شهر(بیمارستان فیض)بودیم تا بر رسی شود چشمش مشکلی ندارد.

نوه جان مودب و مهربان یه ریزاشک می ریخت که او باید از من عذر خواهی کند یا لا اقل متاسف باشد و به پدرش اولتیماتوم می داد اگر به این درگیری ورود نکند باید منتظر تلافی باشد .

وقتی به خانه رسیدم تازه بیادم آمد شاید لازم بوده یه سهی تی اسکن از مغز بچه می شده.

جالبه که بچه دومی ها سرتق تر از بچه اول ها هستند.

هرچه پسرم می گفت بچه بوده بچگی کرده نیت سو نداشته به خرج پسرش نمی رفت.میگفت کی جوابگوی آسیبی که من دیده ام است.حالا اگر نابینا شده باشم چه؟

نظرات 6 + ارسال نظر
قره بالا دوشنبه 22 بهمن‌ماه سال 1403 ساعت 23:20

خدارو شکر به خیر گذشته

«این قصه هر روز و هر لحظه ماست که خواب را بر ما حرام کرده،»این سخن والدین بچه هاست.خدا رحم کرده.

مهتاب یکشنبه 21 بهمن‌ماه سال 1403 ساعت 22:03

سلام خدارا شکر بخیر گذشت .
بنظرم اگه صلاح دونستید نوه کوچکتر را به بازار ببرید تا کادویی برای داداش بخرد و به او تقدیم کند .بگویید فکر می کنی داداش چه دوست دارد بر اش بخری (بهتر سلیقه همدیگر را میشناسن)

لیلی یکشنبه 21 بهمن‌ماه سال 1403 ساعت 15:12 http://leiligermany.blogsky.com

خوش به حال عروس خانم که کمک کاری مثل شما داره که شام آماده میکنه و ایشون تشریف میارن.
بچه ها از جلوی چشم آدم دور میشن دعواشون میشه و بزن بزن راه میندازن

تیلوتیلو یکشنبه 21 بهمن‌ماه سال 1403 ساعت 14:36 https://meslehichkass.blogsky.com/


این فسقلی عجیب و غریبن به خدا
تازه ببینید چطوری آدم را گرفتار میکنند

Fall50 یکشنبه 21 بهمن‌ماه سال 1403 ساعت 12:51

خداروشکر که به خیر گذشت

ممنون fall50عزیز

مانی یکشنبه 21 بهمن‌ماه سال 1403 ساعت 11:01

رضوان جان
خوشحالم به خیر گذشت

ممنون مانی جان.آره واقعا به خیر گذشت.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد