تا همین الان حالم برای نوشتن مساعد نشده بود ونمی دانم مرا چه شده که قادر نیستم به مامان مریم که مشغول تدارک مراسم چهلم دخترش است تسلیت بگم یا کمکی کنم.واحد شون مرتب از تسلیت دهندگان پر میشه و خالی میشه.بچه اول شون بوده فقط 16 سال از مامانش و 25 سال از پدرش کوچیکتر بوده و هردو زن و شوهر بی تابند.خب چهارتا بچه دیگه هم دارند و سعی می کنند از بی تابی خود پرده بر ندارند مبادا اون چهارتا آسیب مضاعف ببینند.مرتب نذری می پزند .خدا را شکر فامیلا شون اومده اند کمک شان.واحد روبرویی شان خالی است و در اختیارشو گذاشته شده تا مهمانان شهرستانی شان بتوانند استراحت کنند.مجتمع ما سومین بار است درگیری عاطفی پیدا می کند.
این چند روزه(پنج شنبه و شنبه ),روح مامان لطف کرده و در خواب بنده را نوازش فرموده.چقدر مامان برام عزیز بود ولی نتوانستم مانع انتقالش ازین جهان به عالم آخر شوم.
صبح های زود بعد راه پیمایی روزانه به دیدنش می رفتم.می گفت دیشب که تنها بودم لقمه غذا راه گم کرد و نزدیک بود امروز صحنه تلخی ببینی.می دانست عاشقانه دوستش دارم.بهش می گفتم کاش همسرم بودی اینقدر آرام جانی.نمی گفتم :(کاش همسرم همچون تو آرام جان بود.)
خوش به حال مامان که اینقدر عزیز دل من بود.کاش دوتا پسرم هم مرا بسیار دوست داشته باشند.هر دو پسر بعد از بوسه ای بر گونه ام سوآل می کنند:« خوبی مامان؟»ولی نه بیشتر.و من به همین هم راضیم.البته گاهی هم میگن:«همیشه بمانی،مامان».
چقدر خوبه عشق در خانه ها جریان داشته باشد.
مادر عروس خانوم مان جمعه در باغ شان مهمان مان کرد به صرفه قیمه بادمجان و کوکو سبزی.دستش طلا باد که هنرمند است در پذیرایی از مهمان ها.نوه خوشگل های خودش و من در حوض(آب نما) کلی آب بازی و ورجه وورجه کردند به طوریکه سر سفره ناهار قادر به نشستن نبودند.ماشا الله به بچه ها که از بازی خسته نمی شوند.
خرم آنکس که درین محنت گاه
خاطری را سبب تسکین است
دکتر نوقابی در اینستاگرام داشت راجع به پارانویا صحبت می کرد .می گفت :«نگو من پاکم و با پارانویا ازدواج کن .زیرا او دارای اختلال است و درمان سنگینی دارد».
از یه پارانویا پرسیدم :«ازش چیزی دیدی سوال می کنی کجا بودی؟با کی بودی»؟گفت:« همینکه ازش هنوز چیزی ندیده ام مسئله است.»
نوه قشنگ و ناز (پسرک یازده ساله پسر چهل ساله ام) بازی سماور را از بازار دانلود کرده رو موبایلم.خودش خیلی توانا بازی می کنه ولی برای من کمی تا قسمتی دشوار به نظر می رسد .شاید حوصله ام کمتر از اوست (عجول تر هستم).
دیشب آرش ساعت دو با پراید هاچ بک تصادف کرده اش وارد پارکینگ واحد شان شد و در های لطمه دیده ماشین را با شدت بست و همه ساکنین مجموعه را بد خواب کرد.گاهی با موتورش باعث دردسر مان میشه.آرش تحت درمان دارویی نایاب است که هرگاه دارو به فریادش نرسد هم خودش بدخواب میشه هم ساکنین مجتمع .ولی مورد بخشش قرار می گیرد.
مادرش به همسر جان ازدواج پسرم را تبریک گفته ،همسر در جوابش فرموده:« خدا روزی شما هم بفرماید ».گفته :«نه تو را خدا نگویید ما الان هم گرفتاریم چه رسد ...».
من دیگه خوابم نبرد و سماور برنامه ام را پر کرد.
صبح سپیده زد خواستم نماز صبح بخوانم که خروس بالکن همسایه قوقولی سر داد.