نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

با من غریبگی نکن.

با من حرفایی بزن که رو دلت سنگینی می کنه.

کاش

از کاش هایی بنویس که  به ذهنت می رسد.

مثلا کاش من نیز خواهرم زنده بود(از قول خودم).

کاش به مادرم بیشتر رسیدگی کرده بودم.

مث خانم دکتر ،   قره بالا که نوشته

کاش میشد رشته مون دوباره سه ساله بشه 

من واقعا جون ندارم که  یه سال بیشتر بمونم

دیدنی و خواندنی

modireweb.com/10-lessons-that-can-be-learned-from-the-best-bloggers

هر چارشنبه منو مهمون میکنه به جوجه کباب.

صبح به خیر.

چارشنبه ها چه زود زود پیداشون میشه

کتاب «خیانت اینشتین»

نمایشنامه «خیانت اینشتین» تلاشی است برای واکاوی موضوعات اساسی فلسفه زندگی. در این نمایشنامه، اینشتین که مقیم آمریکا شده است نگران جنگ است و نگران این‌که آلمان‌ها موفق به ساخت بمب اتم شوند.

او با خود درگیر است که آیا باید این موضوع را به متفقین خبر دهد یا نه. کشمکش درونی اینشتین و عذاب وجدان ناشی از نقشی که در گسترش جنگ داشته منجر به گفت‌وگوی او با مرد ولگردی شده است که این گفت‌وگو دریچه روشنی را به روی او می‌گشاید. در این دیدارها، اینشتین از وضعیت دشوار خود می‌گوید که به‌عنوان فعالِ صلح از نتایج وحشتناک فعالیت‌های خود آگاه است و از تولید نخستین بمب اتمی به‌دست هیتلر و نازی‌ها می‌ترسد. از سوی دیگر خبردار کردن رقبای سیاسی آلمان که خیانت به کشورش نیز محسوب می شود، می‌تواند به نتایجی مشابه ختم شود. این‌جاست که باورهای اینشتین به چالش کشیده می‌شود تا بیندیشد که به بشر خدمت می‌کند یا خیانت؟!

در پشت جلد کتاب می‌خوانیم: در آمریکا کنار دریاچه‌ای دو مرد با هم روبه‌رو می شوند: یک ولگرد منزوی که پسرش در جنگ جان باخته است و یک دانشمند صلح‌طلب برنده جایز نوبل فیزیک به نام آلبرت اینشتین. این دو مرد با یکدیگر پیوند دوستی می‌بندند و اینشتین راز دلش را با او در میان می‌گذارد. از نگرانی‌ها و دل‌مشغولی‌هایش می‌گوید، از مسئولیتی که برگردن دارد، از سهمی که در فاجعه‌های بشری داشته است. آیا او ناخواسته به بشریت خیانت کرده است؟ در این نمایشنامه اشمیت با زیرکی و طنز نبرد درونی و اخلاقی دانشمند نابغه را تصویر می‌کند. از دوستی و مهر و انسان‌دوستی می‌گوید، از سرنوشت بشری و از انسان‌هایی که تاریخ را رقم می‌زنند.