کلاس اول ، مدرسه ام به فاصله کوتاهی از خانه بود کیف به دست با خواهر دنیا دیده ام می رفتم مدرسه .
راه مدرسه فقط توقف دم بقالی برای خرید خوراکی و لوازم التحریر میکردم.
تو مدرسه فقط تو کلاس و حیاط با بچه ها ارتباط داشتم.
کلاس دوم دبستان دیدن همکلاسی متفاوتم ، نادره و زمین بازی، سر سره و پرش در جمع همقدی هام.به خوبی با من رفتار شد.
همکلاس سوم دبستانم ، فلورا قدر خواه لپای منو بوس میکرد ،همان همکلاسی من ،که بعد جهشی درس خوند و از ما جدا شد.
کلاس چهارم مواجه شدن با معلمی که شجاعتم را جلوی بازرس آموززش و پرورش ستود.
کلاس پنجمم ،ناظم مدرسه خانم رحیم پور اجازه داد ،سر صف قرآن را با صوت سر مراسم صبحگاه بخونم
کلاس ششم ،مدیر مدرسه ،خانم نادریان که منو دعوت کرد در دفتر مدرسه ورقه امتحانی بچه ها را زیر نظر خوش تصحیح کنم
خانم میرفخرایی که پختن شیرینی (دونات درست کردن ) رایادمان داد.
کم کم با دبیرستان رفتن و سوار اتوبوس شدن و از بوفه مدرسه خوراکی خریدن و از کتابفروشی لوازم تحریر خریدن ما را با جهان پیرامون مان آشنا کرد .
شرکت در اردو ها ،جشن های دانش آموزی و همکاری در مراسم دریچه هایی را به روی من گشاد .رفتن به دانشگاه و گرد همایی های دانشجویی و کار در بیمارستان و برخورد با کادر درمان و بیماران به عنوان دانشجوی پرستاری از ما چه ساخت؟
اینجا در جمع وبلاگیست ها یک اجتماع دیر هنگام مرا به خود راه داده است.