نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

روز اول آذر مصادف به روز اول هفته جالب بود.

حالم گرفته بود.

مادر مرو برای خدا پیش ما بمان.از ما جدا مشو.بر قطره های تلخ سرشکم نگاه کن .

دیروز ماه آبان آهسته آهسته از صبح خودش را به شب کشاند و دامن کشان رفت تا آذرماه بیاید.(من می روم دامن کشان)

خانواده عموی همسر (عموی آخر )که یک سال بود زهر بی مادری را چشیده بودند،خواهش کردند همسر جان و یه خواهر و سه برادرش در مراسم سالگرد مادرشان حضور به هم رسانند.

از آنجا که سالهاست برنامه روز جمعه من توسط همسر و خانواده اش ریخته می شود ؛بدون بحث و کلنجار همراه گروه شش نفره آنها پا به سالن آرامستان گذاشتیم تا بگویند:( عجب رسمیه !رسم زمونه)و بشنویم وبا  قطرات  اشک تسلی بخش دل بیقرار شان باشیم.

یک پسر متوفی (که تک فرزندش هم نیامده بود)تا پایان عمر مادر ،همه جور همراهی و مراقبت کرده بود و سربلند در پیشگاه وجدانش آنجا (درب مسجد)به رسم ادب ایستاده بود.دو خواهر و یک برادرش هم به اتفاق همسران شان(و بعضا فرزندان و همسر فرزندان )حضور داشتند.

نمی دانم چرا ما سالی یکبار  همدیگر را در چنین مراسم ،ملاقات می کنیم و باز تکرار.

امروز ذهنم همه مشغول روز گذشته است.(که چه حرفا رد و بدل شد!)