دیروز ماه آبان آهسته آهسته از صبح خودش را به شب کشاند و دامن کشان رفت تا آذرماه بیاید.(من می روم دامن کشان)
خانواده عموی همسر (عموی آخر )که یک سال بود زهر بی مادری را چشیده بودند،خواهش کردند همسر جان و یه خواهر و سه برادرش در مراسم سالگرد مادرشان حضور به هم رسانند.
از آنجا که سالهاست برنامه روز جمعه من توسط همسر و خانواده اش ریخته می شود ؛بدون بحث و کلنجار همراه گروه شش نفره آنها پا به سالن آرامستان گذاشتیم تا بگویند:( عجب رسمیه !رسم زمونه)و بشنویم وبا قطرات اشک تسلی بخش دل بیقرار شان باشیم.
یک پسر متوفی (که تک فرزندش هم نیامده بود)تا پایان عمر مادر ،همه جور همراهی و مراقبت کرده بود و سربلند در پیشگاه وجدانش آنجا (درب مسجد)به رسم ادب ایستاده بود.دو خواهر و یک برادرش هم به اتفاق همسران شان(و بعضا فرزندان و همسر فرزندان )حضور داشتند.
نمی دانم چرا ما سالی یکبار همدیگر را در چنین مراسم ،ملاقات می کنیم و باز تکرار.
امروز ذهنم همه مشغول روز گذشته است.(که چه حرفا رد و بدل شد!)