https://www.google.com/search?q=%D8%A7%DB%8C%D9%85%DB%8C+%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%86+%D8%AE%D8%B7+%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2+%D9%87%D8%A7&oq=%D8%A7%DB%8C%D9%85%DB%8C+%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%86+%D8%AE%D8%B7+%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2+%D9%87%D8%A7&gs_lcrp=EgZjaHJvbWUyCQgAEEUYORigATIHCAEQIRigATIHCAIQIRigAdIBCTE4MDI4ajBqOagCDrACAQ&client=ms-android-xiaomi-rvo3&sourceid=chrome-mobile&ie=UTF-8
سایک مون کجاست؟استاد روان شناسی بالینی بیمارستان داشت برای دانشجویان رشته پرستاری میگفت :
«وقتی بهت میگن :«بشین!(با تحکم)»احساست چه تفاوتی میکنه تا وقتی بهت میگن:« بفرمایید بنشینید؟"؟
دانشجوها هر کدام جوابی دادند.
بر اساس گفته های اونا گفت:یه سیستم ارزشی در اندرون ما از بدو تولد تشکیل شده که وظیفه اش ارزیابی گفته های دیگرانه.برای بعضی ها دلنشین تره بهشون گفته شود بفرمایید بنشینید،اون وقت قند تو دل شون آب میشه.این کارکرد سایک (روان) است.حالا به بیمار روانی بستری در بخش میگی :«بفرمایید بنشینید .میگه کی؟منو میگی؟»چون بی حرمتی هایی دیده که باورش نمیشه قابل احترامه.تو مهمونی بالش میذارن پشتش ور میداره میذاره اون ور(طفلکی اکرام ندیده).
انسان موجودیست که زیستش با داروها درمان میشه ولی سیک اش با محبت و احترام و پذیرش.
نیاز های روان همانند نیاز های جسم باید بر آورده شوند.
مورای بیست و شش نیاز روانی ها انسان را بر می شمرد.جالبه بدونید خوابیدن در رختخواب پر قو یه نیاز روان ماست.بعد هم برای دانشجویان سلسله مراتب نیاز ها از نظر مازلو را توضیح داد.
«نیاز به امنیت داشتن »را بیشتر توضیح داد.پس چرا با وجود داشتن نیاز به امنیت میریم تو دل حادثه؟(
تو وبلاگ مامان خانومی خواندم:
«به کسی که دوستش داری بگو که چقدر به او علاقه داری و چقدر در زندگی
برایش ارزش قائل هستی چون زمانی که از دستش بدهی مهم نیست که چقدر بلند
فریاد بزنی او دیگر صدایت را نخواهد شنید....»
وخوشحالم که به مامان و بابام گفتم :«عاشق تون ام.»
سه شنبه گذشته روز جالبی بود برام.صبح ساعت شش رفتم درمانگاه محلی نوبت بگیرم برای خودم و همسر که پزشک داخلی ویزیت مون کنه.
خانمی که نیم ساعت زودتر آمده بود اومدتلپی کنار من نشست.از کحا فهمید یک ساعت معطلی براش جالب میگذرد.وقتی ساعت هفت شد نوبت پزشک قلب را برای پسرش گرفت و خواست برود مرا در آغوش گرفت ،بوسید و رفت.ساعت هشت و نیم هم دکتر داخلی می آمد پس اومدم خونه و با نان تازه صبحانه خوردم و ساعت ۸ و نیم رفتم دکتر تا منو ویزیت کنه.عمو سبزی فروش با وانتش تو کوچه بود که ازش سبزی و میوه خریدم که عروس خانم زنگ زد دخترم الان مهد کودک است تا ساعت یک بیارمش پیش شما؟گفتم نیار من میام خونه تون پیشش.
تا عصر پیش نوه ها موندم و ناهارشون را دادم وشب نشده برگشتم خونه.
روز ها ی هفته راخوب پاس کردم و چهار شنبه روز بهتری بود.پنج شنبه بهتر تر گذشت به خصوص که از ساعت ۶عصرتا ۹ شب مهمآن خونه برادر همسر بودیم و باهم شام دست پخت جاری را خوردیم.
سلام
درمان ها را باید جدی بگیرم.
دعا کنید روزگار مان بهتر ازین شود که هست.
کمتر نوشتنم اینجا زیر سر اینستاگرام است.