دیروز رفتیم مرکز مدرس (مرکز نگه داری بیماران مزمن روانی).تو فضای زیبای بیمارستان که درختانی سر به فلک کشیده و زمین رنگانگ از گل و چمن بود ،ساختمان هایی برای نگه داری از بیماران وجود داشت. بیماران روانی که ظاهر اسفناکی داشتند، در فضای بیمارستان در زیر درختان لمیده بودند ،راه می رفتند ،خوابیده بودند و منتظر گذشت، ساعات صبح تا به موقع ناهار برسند .اتاق موسیقی درمانی بیماران مجهز به یک عدد ارگ بود و بیماران(هجده نفر)برای اجرای همخوانی، گرد هم جمع شده بودند، ولیکن بدون هیچ انگیزه ای ،دانشجویان را استقبال کردند .چهل و شش نفر دانشجو به همراه خانم مهرابی و آقای نوری مراهمراهی می کردند.بعد از دیدن بخش های جدید و قدیم بیمارستان راه بازگشت را تا دانشگاه در حالی طی کردیم که در چشمان دختران جوان اشک حلقه زده بود، گویی اندوه و ارعاب ،هر دو دانشجویان را در بر گرفته بود.مدتها از دوران دانشجویی ام گذشته بود ،بیست و شش سال پیش در همین بخش ،بیمارانی آفتاب سوخته، باعث احساس درد و غم ام شده بودند.
بیماران التماس می کردند، پول برای خرید سیگار به آنها بدهیم.فقط هم بستنی و سیگار را دوست داشتند.
کامنت از کاناداـ:«سلام ,
یعنی اینقدر وضع خرابه که وضع این بیماران اینطور فجیع شده ... تا ایران بودم ،خیلی دلم میخواست برم و توی مراکز این بیماران روانی تا حد امکان ،کمک کنم و به اصطلاح کار عام المنفعه بکنم ولی نشد ... یه سوال : آیا سیگار تاثیر خاصی روشون داره ؟! یعنی نمیشه این تنها خواسته این بیماران رو ،برآورده کرد ؟! البته ببخشید ولی من خیلی به رونشناسی و به خصوص روانشناسی بالینی علاقه دارم، ولی من هیچی از اینها سرم نمیشه ! ببخشید اگر سوالم خیلی مسخره هست !
ارادتمندرامین»
خدا بیماریهای روان رو قسمت هیچ بنی بشری نکنه.
نمیدونم چرا در مورد بیماریای روان اونم از نوع سایکوزش، قلبم درد میگیره.
سلام عزیزم،چون غم انگیز ترین مشکل روان آن است که تنهاست در دنیایی خاص خود.