امروز بعد از چند روز خونه موندن رفتم پیاده روی صبحگاهی و سر راه نان سنگک خریدم برای پسر جوان و زیبایم که از تهران مهمان خانواده خودش شده.
سر راه زنی را دیدم با سگ پاکوتاه سیاه رنگش.گفتم خانوم سگ را افسار ببندید.ممکنه بدود جلوی موتور سوار و آسیب ببیند .بماند که در دلش وا شد و نیم ساعتی از نامهربانی ها گفت و از وفای سگش.
رسیدم دم نانوایی .یکی به آقای نانوا گفت :نان را خمیر از تنور در آوردی ،بیشتر پهن کن.آن دیگری گفت از بس چونه را کوچک بر میداری و نان را بیشتر پهن می کنی ،برشته و سوخته شده ،آن دیگری گفت ریگ های درشت صیقلی بریز تو تنور ات هر دندان هفت میلیون خرجش میشه اگر این ریگ های ریز داخل بدنه نان فرو رفته محو شده باشند آن دیگری حرفش را اصلاح کرد گفت هفت میلیون؟برو بالاتر.چهارتا نون خریدم و با زنی که اتفاقا همنام خودم بود تا سر خیابان پیاده بر گشتم به طرف خانه.تو راه گفت یه جاده میشناسم مث جاده های بهشت هر دو طرف درخت گل بیا از اونجا تا سر خیابون با هم بریم تو راه دونفری با هم همصدا خوندیم ساغرم شکست ای ساقی رفته ام ز دست ای ساقی.رسیدم به محوطه نرمش زنان در پارک کنار خیابان جمعی بانو در حال نرمش با خانم طهماسبی دیدم یک شان گفت شما بودی فلان هفته اومدی خنده درمانی (یوگای خنده)با ما تمرین کردی؟
خندیدم و گفتم بله ولی الان عجله دارم.تو راه چشمم افتاد به زنی 54 ساله که داشت برگ درخت مو می چید میخواست دلمه درست کند گفت بهتره برگ ها پنجه بسته باشند و برای هر دلمه دوتا استفاده شود .گفت :این درخت انگور سفید است درخت انگور سیاه برگاش لطیف نیست با مواد درون دلمه خورده نمیشه اگر برگ های تازه درخت را بچینیم میتوانیم باهاش پلو بپزیم.
تا برسم خانه با پنج شش نفر حرف زده بودم از هر دری سخنی.بگو تو رفته بودی نان بخری یا طرح دوستی بریزی؟
خدا پدر و مادر اسنپ رو بیامرزه که چند ساله منم ازش نون میخرم و نیاز نیست توی صف وایسم.
اصلا برعکس جنابعالی من از حرف زدن با مردم بدم میاد.
از حرف زدن با مردم بدت میاد؟
از حرف زدن برای مردم چی؟
پروسه خرید نان پتانسیل حداقل پنج داستان کوتاه رو داشت بانو بس که زیبا به تصویر کشیدید
دلتون شاد ...
مهربان بانویی شما.
واقعا خیلی جالب بود
. من وقتی میرم نانوایی نان بگیرم همیشه دعوام میشه
نانوا ها مرتب شاهد تذکرات مردم هستند.
سلام استاد عزیز.
خداروشکر روز زیبایی بوده.
سلام عزیز زیبا.آره روز خوبی ساخته شده بود
بسیار عالی . این نشون میده که بسیار اجتماعی هستید که با هر کسی هم کلام میشید
من هم امروز دلمه پختم . خودم عاشق دلمه ام . بوی دلمه تو کل آپارتمان پیچیده همسرم و دخترم از راه رسیدند و گفتند چه کردی که این بو تو ساختمان راه افتاده
خدا منو ببخشه امیدوارم کسی دلش نخواد
در اجتماع زندگی کردن ،اعتماد کردن به آدما،صداقت و راستی باعث میشه همه را بپسندیم.دلمه پختن شما ودست مریزاد گفتن ،من.نوش جان همسر و دختر خانم
چقدر حس زندگی داشت رضوان جانم
عالی بود همیشه این چنین خوش بگذرد خوبه.
اینقدر مکالمات گذری اینطوری، با آدم های غریبه رو دوست دارم
ندیده ونشناخته، انگار صد ساله هم را می شناسیم.
چه خوب پیاده روی با طعم دوستی و مهر
الان انگار بوی نون سنگک اومد
عزیز زیبا ،خانوم معلم