دیروز جمعه بود و من برای دومین روز، بعد از سفر هفت روزه ،شب را به صبح رسانده بودم.
رختخواب پر قوی () خود را از همه جای دنیا بیشتر دوست دارم.ولی زود بیدار شده بودم .خوشحال بودم جمعه ها می شود، برای والدینم دعا بخوانم و زود بیدار شده ام.لیوان لیوان(تا چهارتا)،آب جوشیده ولرم شده،نوشیدم تا بدنم پاک سازی شود.
آشپزخانه را صفا دادم (گرچه کوچکترین سرو صدا همسر را بدخواب میکند).و برای ورود نوه ها و مادر و پدرشان(پسرم و عروسم و بچه هاشون) شرایط را فراهم کردم.
به دختر خاله که داره عروس دارو ساز(دانشجوی خودم)میاره؛ زنگ زدم که در چه مرحله از خواستگاری اند؟(دختر خاله چون پسرش یه دونه پسر و بچه اول و دانشجوی دکتراست میخواد عروس دارو ساز یا دندان پزشک داشته باشد).
گیتا دانشجوی سال 89 من بوده و همسن داماد بعد از این است .خودش موافق است با نوه خاله ام ازدواج کنه.پیشنهاد من بوده به دختر خاله ام.
همکار دانشگاهی من ، خانم مژده راد ،میگه با گیتا تو اتاق عمل دندان پزشکی کودکان، همکاری داشته و دختر خوبیه.
گیتا الان بعد از فارغ التحصیلی از شیراز (رشته دارو سازی) ، توی یه دارو خانه شبانه روزی مسئول فنی است و با دوچرخه بر سر کار می رود .
نوه خاله ام( ایمان) ،دانشجوی دکترای بیو لوژی است و در ضمن مغازه موبایل فروشی هم (با همکاری پدر باز نشسته از شرکت نفت)داره.
وضع مالی دو خانواده مشابه است و مادران عروس و داماد هم همسن اند و تعداد فرزندان شان هم برابر است .
دختر خاله ام هفت یا هشت سال از خودم جوان تر است و وقتی من کلاس دوم بوده ام دنیا آمده.شوهرش مسجد سلیمان زندگی می کرده ولی اصالتا شهر کردی است .و دختر خاله ام را عاشقانه دوست دارد .اگر ازدواج شان سر بگیرد من احساس خوبی خواهم داشت.شاید بعد از مرگ دو خواهرم بیشترین نزدیکی را با دختر یکی یه دونه تنها خاله ام داشته ام(مث خواهر هستیم با هم).شما هم دعا کنید سهیلا دختر خاله ام و ابراهیم همسرش با عروس خود گیتا و پسرشان ایمان سفری به مشهد داشته باشند و آنجا مرا دعا کنند که با گیتا آشنای شان کرده ام.
گیتا سال 89 رشته اتاق عمل قبول شده بود؛ گریه می کرد و می گفت اشتباه شده ؛من داروسازی میخواستم.
روز اول و اولین کلاس دوره لیسانس را با من داشت و بهش گفتم لیسانس را ادامه بده؛ بعد هم یه دکترای داروسازی شرکت کن ؛که به توصیه ام عمل کرده و از آن سال تا حالا با من دوست مانده.
گیتا زیبا مهربان با هوش و مودب و دوست داشتنی است.
یه روز او را عصبانی دیده بودم .
گفتم چه شده ؟
گفت :پسر همکلاس مان که نماینده مان هم است؛ میگه عاشقت شده ام و دست از سرم بر نمی دارد ؛غافل است که من تصمیم به ادامه تحصیل تا دکترا دارم و قصد ازدواج ندارم.حرف حالی اش نمی شود .چپ و راست سر راه من وایستاده.
آنروز دعوا شان را به معاونت دانشجویی کشاندند و ...
پی نوشت1 :
عروس دوم ام زنگ زد زیارت قبولی گفت.واز سفر مادر و پدرش به مناطق جنوبی کشور هم خبر داد..(فصل خوبیه برای سفر به جنوب ایران).
پی نوشت 2:
روز خوبی پیش روی شما باد
آرزوهاتان درین روز بر آورده باد
پی نوشت3:
25 دقیقه طول کشید این پست را تایپ کنم.
چه خاطره باحالی :)
mamnoon
خدا قوت
انشاالله که سهم یکدیگر باشند و خدا برایشان خیر بخواهد
خدا کند.انشا الله
گیتا و ایمان
به به
چقدر به هم میاد اسمشون
قبلا هم درباره ی گیتا نوشته بودین
الاهی خوشبخت باشن
خدا کند.
خسته نباشید برای نوشتن ما استفاده میکنیم وتجربه کسب میکنیم
نه عزیزم خسته از نوشتن نیستم کاش به ذهنم برسد مثل بالزاک که می نوشت و مینوشت و مینوشت.
سلام رضوان خانم زیارت قبول
شاید خیری بوده چه می دونم
من معرف هرکسی برا ازدواج بودم جور نشده
سلام اعظم جان.مامانم می فرمودند هیچ دو نفر را به هم معرفی نکن.معلوم نیست چه بشود.همیشه گیر و گرفتار میشی.
سلام استاد عزیزم. خوبید؟

واقعا هیچی رختخواب گرم و نرم خودت نمیشه
ایشالا خوشبخت باشن.
بیچاره پسره عاشق، عشق یکطرفه داشته
سلام عزیزم.درسته.ممنون
سلام رضوان جان
همیشه به شادی و عروسی و عروس آوردن
الهی خوشبخت باشن
چقدر جالبه که مدت زمانی که برای نوشتن پست صرف کردید را مینویسید... خیلی خوشم میاد
سلام عزیزم
آره شادی
ممنون
سلام بانو جانم

پست خیلی قشنگی بود 

ان شاءالله خوشبخت بشن 
سلام سمیرا جان.

ممنون از لطف شما

انشاءالله
