دوماه ،مانده به سیزدهم فروردین،
تازه داره برف میاد.لحظات آخر سحر روز جمعه ،سیزدهم بهمن است.
دیدن صحنه بارش برف چه زیباست!حتی برف پراکنده.
لباس گرم پوشیدم رفتم زیر آسمون تا حظ ببرم از بارش برف.
دعا هم کردم تا مستجاب بشه در لحظات رحمت پروردگاری.
خاطره دوستی در شبی برفی بیادم اومد.
برام پیام گذاشته بود :
«ببخشید نظرم رو میگم ،حس میکنم از اون آدم توقع نداشته ای که بهت همچین حرفی رو زده باشه.
نمیخوام از عملکردش دفاع کنم.،اما آدما گاهی یک عملی رو انجام میدن، بدون اینکه از عواقب آن خبردار بشن. مثلا دارند رانندگی میکنند و از تو چاله پر از آب رد میشن ،که آب را می پاشند به یک عابر پیاده. ممکنه اصلا متوجه نشی و بری. قطعا اگر متوجه میشدی عکس العمل متفاوتی می داشتی... اما بدون اینکه حواست باشه اثرش را رو لباس اون شخص گذاشتی و رفتی... اون شخص هم نمیتونه رنجی را که تحمل کرده تا به خونه یا یک محل امن رسیده رو فراموش کنه...
حالا تصور کن من ی که آب را پاشیدم رو طرف، برم یک دنیای دیگه و مدام این صحنه از جلوی چشمام رد بشه و بهم بگن اون شخص هنوز نتونسته صحنه ای که تو خالقش بودی رو از ذهنش پاک کنه و بدتر اینکه دستم هم از چاره کوتاه باشه و نتونم جبران کنم.اگر سخته فراموش کردن و یا بخشیدن طرف، بقول دوستان ،«از کنج ذهنت بریزش بیرون»به نفع خودت لا اقل.
چون دیدم رنجیده ای ،نخواستم همین جوری بگذرم.
ماشاالله چه خواننده فرهیختهای.
ممنون که برامون نوشتید.
واقعا فرهیخته