نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

نوشتن از دیروز

دیروز شنبه ساعت شش صبح برای رفتن به آزمایشگاه از خونه بیرون زدم .ساعت ۷ از آزمایشگاه که بیرون امده بودم داخل اتوبوس هم بودم رفتم تا جلوی پارک پیاده شدم پیاده روی کنم. ر سیدم به جایگاه ورزش بانوان .داخل سرا پرده شدم ۶۰ نفر یا بیشتر زن با بلوز قرمز و شلوار مشکی مشغول ورزش بودند ...ساعت ۸:۳۵ پسرم زنگ زد دخترم را میارم پیشت و من  خوشحال شدم.ساعت ۱۳،۲۵ عروسم اومد بچه اش را ببره تعارف کرد من باهاشون برم خونه شون قبول کردم

نظرات 3 + ارسال نظر
khatoon دوشنبه 17 مهر‌ماه سال 1402 ساعت 14:11 https://memories-engineer.blogsky.com/

چه خوب و عالی
همه روزهاتون خوش باشید الهی در کنار عزیزانت

ممنون از دعای خیر شما.شما نیز تحت حمایت پروردگار در آرامش باشید.

گیل‌پیشی یکشنبه 16 مهر‌ماه سال 1402 ساعت 22:55 http://Www.temmuz.blogsky.com

ماشاالله چه روز خوبی

به نظر من هم روز جالبی بود.

سلام یکشنبه 16 مهر‌ماه سال 1402 ساعت 19:36

دختر من شب می آید خونه ی ما می خوابد
سر کار می رود و بچه اش پیش ما است
شب می آید بچه را ور می دارد و می رود
این روزها شاغل بودن مادر خیلی درد سر دارد

نوه ما هنوز مهد را قبول نکرده و مهمان من می‌شود

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد