دیروز شنبه ساعت شش صبح برای رفتن به آزمایشگاه از خونه بیرون زدم .ساعت ۷ از آزمایشگاه که بیرون امده بودم داخل اتوبوس هم بودم رفتم تا جلوی پارک پیاده شدم پیاده روی کنم. ر سیدم به جایگاه ورزش بانوان .داخل سرا پرده شدم ۶۰ نفر یا بیشتر زن با بلوز قرمز و شلوار مشکی مشغول ورزش بودند ...ساعت ۸:۳۵ پسرم زنگ زد دخترم را میارم پیشت و من خوشحال شدم.ساعت ۱۳،۲۵ عروسم اومد بچه اش را ببره تعارف کرد من باهاشون برم خونه شون قبول کردم
چه خوب و عالی
همه روزهاتون خوش باشید الهی در کنار عزیزانت
ممنون از دعای خیر شما.شما نیز تحت حمایت پروردگار در آرامش باشید.
ماشاالله چه روز خوبی
به نظر من هم روز جالبی بود.
دختر من شب می آید خونه ی ما می خوابد
سر کار می رود و بچه اش پیش ما است
شب می آید بچه را ور می دارد و می رود
این روزها شاغل بودن مادر خیلی درد سر دارد
نوه ما هنوز مهد را قبول نکرده و مهمان من میشود