نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

عجب صدایی!

زیر لب زمزمه میکنه
دلم تنگه برای گریه کردنکجاست مادر ؟کجاست گهواره ی من؟نگاش می کنم،هفتاد ساله به نظر میرسه.گردنش را کج میکنه ولی چیزی نمیگه،پشیمون میشم نگاش کردم،شاید دوست داشته نشنیده باشم.از ادب به دور بود نگاه کردن من.باید بازم رو خودم کار کنم.ضرب المثل «شتر دیدی ،ندیدی»همچین مواقعی کار برد داره.حتما اکر تو اتوبوس نبودم سر سخن را باهاش باز میکردم.
امروز نوبت دکتر غدد داشتم،اونجا چشمم افتاد به پیرمردی که میگفت برام  که انسولین می زنه و هرماه هفتصد هزارتومان پول انسولینش میشه،(اگر ازاد بخره),ولی شکر خدا بیمه است.فقط 
نظرات 2 + ارسال نظر
گیل‌پیشی دوشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1402 ساعت 20:41 http://Www.temmuz.blogsky.com

خدا هیشکی رو محتاج دارو و درمان نکنه.
خدا هیشکی رو بی‌مادر نکنه. روح تمام مادران درگذشته شاد باشه.

آمین

لیلی دوشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1402 ساعت 17:51

موسیقی زبان روان آدمهاست اگه با شعر خوب همراه بشه کار خودش رو می‌کنه. سلامت باشید و برقرار

چه خوب گفتید!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد