تابستانها جز تلف کردن وقت چون هوا گرم است،(با توجیه اینکه هوا گرم است)برنامه ای نداشتم.شاید همکلاسانم برنامه کلاس های اضافه داشتند،
این باعث تاسف من بود.
سفر به دور و بر شهر شاید کمی از خستگی یک سال مدرسه رفتن می کاست.
تا بیست سالگی ،که دیگه برای خود برنامه می گذاشتم.
اما ۴ سال بیشتر نگذشته بود که اختیار و عنان زندگی از دستم خارج شد.اینبار،سال ۶۲ سفر به شمال با همسر به قصد تفریح.اولین سال تاهل.اما سال ۶۳ با مادر و دو برادر و همسر سفر به شمال داشتیم.این دفعه که خانوادگی بود ،بهتر بود.
اما سال ۶۴ با خانواده همسر سفر به تهران ،
سال ۶۵ در آرزوی خرید خانه ،کار در بیمارستان را شروع کردن.
سال ۶۶ تابستان یه پرستار بخش آنژیو گرافی بود و با خواهر کوچولو ترم هر دو بیمارستان کار می کردیم.
تابستان های سالهای ۶۷ و ۶۸ دانشجوی کارشناسی ارشد در تهران
وتابستان سال ۶۹ در بخش روان پزشکی مردان
وتابستان ۷۰در خانه نوسازمان در خالی که ترک خدمت کرده بودم.
تابستان ۷۱ سفر به مشهد جالب ترین قسمت ماجرا بود با مامان و خواهر کوچک تر از خود و این بار با دو فرزندم
خدا رفتگان رو بیامرزه
استاد یاد ایام بخیر.
تجربیات ارزشمندی هستن
هر ماه از هر سالهای گذشته چگونه طی شده؟...
چه خوب تاریخ ها و جزییات رو یادتونه
من الان یادم نمیاد تابستان گذشته رو چکار کردم
خاطراتی داشته
یه چیزی که برای من به شدت جالبه رضوان جان
اینه که هم نسل های شما چه حافظه های فولادینی داشتن
چطور ریز این اتفاق ها رو با سال یادتونه؟؟؟!
مادر همسر بنده هم دقیقا مثل شماست
یه چیزایی میگه با ذکر تاریخ که انگشت بر دهان میمانیم
از بس صفحه خاطراتم خلوت بوده