خانمه بیمار احساساتی بستری در بخش روانپزشکی ، میگفت که:«صدای هایده را دوست داشتم و این آهنگش افتاده بود تو دهنم«ای که تویی همه کَسَ ام ،بی تو میگیره نَفَس ام، اگر تو را داشته باشم، به هرچی میخوام میرسم».گفتم خوبه تمامی این تصنیف را سرچ کنم و شروع کنم به خوندن و گریه کردن ،شاید دلم خالی شِه از اینهمه احساس تنهایی.خلاصه که یاد گرفتم و با اشک و آه خوندمش و با موبایلم ضبط کردم.ناگهان به ذهنم رسید زنگ بزنم به پسرم ،عسلویه و بگم دلم برات یه ذره شده.اول اس .ام .اس زدم بهش،پسرم!عزیزِ دلِ مادر!،پس کی میایی؟بلافاصله جواب پیامکم را داد،متن آهنگی را با صدای قشنگ خودش ضبط کرده بود:«یه دل میگه برم،برم ،یه دلم میگه نَرَم،نَرَم،طاقت نداره دلم ،دلم بی تو چه کنم؟»
منم بلافاصله(بدون معطلی)، صدای ضبط شده خودم را براش فرستادم.
صبح بود ساعت یازده.خوشحال بودم تک زد،پاتک زدم.
عصر ساعت شیش بود زنگ در خونه به صدا در اومد،رفتم پشت آیفون تصویری بگم کیه؟،که دیدم گل پسرم پشت دره.در را باز کردم و زدم زیرِ گریه ،هق،هق.در آپارتمان را که به روش باز کردم،منو در آغوش کشید و گفت :«ننه جون،عشقم!چرا با من اینکارا را می کنی؟غرق بوسه ام کرد و سرتا پام را اسکناس ریخت.
خب چی می شد شوهرم یک صدم این احساسات را نثارم می کرد؟تا دلگیر نباشم.پسرم کپی خودمه،خوش به حال همسری که پا در خانه اش میگذاره.نکنه بچه ام هم مثل خودم ،اسیر همسری بی احساس شود؟
سلام
چه بااحساس و قشنگ
شناخت قبل از ازدواج خیلی کمک میکنه که بعدا مشکلات کمتری تجربه کنیم.
عزیزم خدا گل پسرتونو حفظ کنه براتون انشالا
سال نو مبارکککک
سلام رضوان عزیز،سال نومبارک
منم مثل شمااین روزهای اول عیدی غمگینم.امیدکه بادی بیادوغم روازدلمون ببره..
مردا همینن در مقابل همسر به سختی ابراز احساسات میکنند وای در مقابل مادرشون جور دیگه رفتار میکنند
ان شاءالله یه همسر خوب گیرش بیاد
چه روابط مادر و فرزندی جالبی خدا حفظتون کنه
رضوان جانم از دیدن گوشی موبایلم که روش مینوشت صفحه ای با این آدرس یافت نشد، غمگین شدم،
لطفا نرید هیچوقت
براتون ایمیل فرستادم برای تبریک عید، خوشحال بودم که هنوز ایمیلی از شما دارم
ولی لطفا اینجا بمونید
ان شاء الله که همسرش هم مثل مادرش پر از عشق و احساس باشه
دور دلت بگردم رضوان قشنگم
همسر شما هم مثل تپل من احساس نداره، عوضش پسرتون تا دلتون بخواد عشق میریزه به پای شما (البته که لایقش هستید)
خدا پسرتون رو براتون نگه داره
یاد مادرهمسرم افتادم که تمام دین و دنیاش تپله ولی تپل توی کل این 6 ماه حتی یکبار هم به این مادر بیچاره زنگ نزده، هربار هم که ایشون زنگ میزدن تپل میگه که خوابم یا بیمارستانم
دلم برای مادری سوخت که پسرش هم ابراز احساسات بلد نیست و ترسیدم پسرم هم مثل تپل بشه، و من حتی از دریافت این حس هم محروم بشم