نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

حکایتی از سعدی
 

یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و ثنایی بر او بگفت.

 فرمود تا جامه از او بر کنند و از ده به در کنند.

 مسکین برهنه به سرما همی‌رفت.

سگان در قفای وی افتادند.

خواست تا سنگی بر دارد و سگان را دفع کند، در زمین یخ گرفته بود،

عاجز شد.

گفت: این چه حرامزاده مردمانند، سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته!

امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید.

گفت: ای حکیم!

از من چیزی بخواه.

گفت: جامهٔ خود می‌خواهم اگر انعام فرمایی.

رضینا مِن نوالِکَ بالرَحیلِ.

امیدوار بود آدمى به خیر کسان

مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان

سالار دزدان را بر او رحمت آمد و جامه باز فرمود و قبای  پوستینی بر او مزید کرد و درمی چند
نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد