گاهی دلت میخواد قلم دست بگیری و بنویسی.هی بگی و بگی و بگی.شاید سبک بشی.گاهی هرچه به خودت فشار بیاری چیزی از ذهنت تراوش نمی کنه که بنویسی.گاهی بی خیال که چه قضاوتی خواهد شد بعد خوندن نوشته ات.
می نویسی.
گاهی همه جوانب را می سنجی و منصرف میشی از نوشتن مبادا...
وقتی هیجان متوسطی را تجربه میکنی ،کلمات به یاری ات میان ؛خودشون ردیف میشن و تو از حرف خالی میشی.
وقتی هیجان ات شدیده، نمی دونی از کجا شروع کنی و یا چگونه قلم را هدایت کنی.
توانایی به تحریر در آوردن افکارت، نعمت خدادادی است.
قدر خودت را بدون.
فروید,« میگن» از روش تداعی آزاد برای تخلیه هیجانی مراجعین اش استفاده میکرده، همون:« هرچه میخواهد دل تنگت بگوی»، خودمانی.هیچ آداب و ترتیبی مجوی هم جزئ آن بوده.
دوست دارم کسی نوشته هامو بخونه و بگه« عجب»
در چنین روزی پدرم را به خاک سپردیم و به خانه ای باز گشتیم که روی تخت ملافه کشیده شده اش،یه قاب عکس از او بود و یک وصیت نامه:«پسرم!مراقب مادرت و خواهرت باش».
داشتم با تسبیح دانه درشت خوش دست ام ، ذکر« الحمدلله »میگفتم؛ که بچه همسایه مون,/ که مادرش حافظ کل قرآن است/, صدامو شنید ؛گفت: خاله جان! «ح» الحمدلله را از ته حلق بگین.
جل الخالق،عمری است نماز را همین جور می خوندم ؛یعنی همه نمازهام باطل اعلام میشه؟
کاش من هم مادر حافظ قرآن داشتم.
البته که اگرم داشتم ؛مث این پسر بچه از آب در نمی اومدم.من همون ام که مادرم اومد به همسرم/ روز خواستگاری/ گفت: این آشپزی یاد نگرفته ،چون نمی اومده ور دستم وایسته ؛یاد بگیره؛می بری ؛پس میاری.شما را به خیر و ما را به سلامت.
مامان دائم از دستم می رنجید ؛می گفت:«خیره سر »/یا« دختره ی چش سفید».
پس هر گردی، گردو نیست(نه بهتره بگم «کچل نشو؛هر کچل شانس نمیاره»).
خلاصه تصمیم گرفتم هر جا این بچه بود؛از خیر ذکر گفتن بگذرم.وگرنه حسابی ا ز زندگی. ایی که کرده ام ؛نومید میشم.
یعنی همه نمازها دود هوا؟،
دکترا معتقدند ، «خواب باید عمیق باشد تا سلامت ارگان های بدن تضمین شود» ولی کو خواب عمیق؟
همسایه ها مون, گاهی تا ساعت پنج صبح خواب نمی روند و مشغول چت هستند و میخندند و و ذوق می کنند و خواب دیگران را هم...
من اما, از ساعت هشت شب تا ۲ صبح ، عمیقا خواب ام ،بعد هم تا صبح، دیگه یه جوری سر می کنم ؛تا هوا روشن شود.
تاثیر خواب از ساعت یازده شب تا پنج صبح, مورد تاکید پزشک کلیه بود.من و مادرم باور نمی کردیم بیدار شدن ها ی مکرر ، بدن مان را آسیبی برساند ؛ لذا تا بیداری زود هنگام پیدا می کردیم ؛با هم بافتنی می بافتیم.حالا که مادرعزیز جانم، با از کار افتادگی کلیه ،جان شیرین به جان آفرین تقدیم کرده؛ من به صرافت افتاده ام برای خواب منقطع خود ، تدبیری بیندیشم.
خدا سلامت تان بداردشما دوستان ،شب بیدارم را.
هرکسی خودش را بیشتر از دیگران دوست دارد ؛ ولی نمی داند ؛چون بهش فکر نکرده و اگر غصه دیگرانی را میخورد که دوست شان دارد چون به خودش هم آسیبی می رسد.
من مادر و برادرانم را و فرزندان و همسرم را و برادر زاده هایم را دوست دارم.پس اگر دغدغه اونا را دارم؛ چون رنج اونا باعث رنج خودم میشه.
نوه کوچولو می خواد مقاومت کند و مدرسه نرود و توجیه بیاورد که ...
اما لابلای حرفاش گفته :«سر حرف خودم می ایستم» و این نشان می دهد از خانواده خود الگوی مقاومت کردن را گرفته است.ما کم باهاش در ارتباط بوده ایم و بیشترین ارتباطش با خانواده مادری اش بوده؛پس اون خانواده بزرگ هم، جز الگوهای رفتاری اش هستند .همه ما باید فکر کنیم کجا اشتباه کرده ایم که او الگوی سرسختی و مقاومت گرفته است.بازی بازی با پنجه شیر هم بازی؟(شما بخونید «مقاومت،مقاومت،با مدرسه رفتن و آموختن هم مقاومت؟».
انگار میخواهد کسی را تنبیه کند ؛ولی الان خودش هم توش مونده(اضطراب شدیدی را تجربه می کند).
امروز پسرم میگفت :«پسرم اذیت می کنه»یعنی دلت براش نسوزه ؛اضطراب نداره.
به هرحال بچه ها آیینه رفتار پدر و مادرند.باید در خانه باهم خوب کنار بیایند تا بچه آرام شود.
شده دغدغه من،نرفتن مدرسه نوه.
چرا؟چون پدرش مجبورش میکنه و من نگرانم درسن نه سالگی مجبورکردن ،از او چگونه شخصیتی حاصل شود.مامانش مستاصل گریه میکنه و میگه چون تیز هوش هست سرناسازگاری با قوانین خشک را دارد.پدرش که خودش بی دردسر رفته مدرسه ودر همه پایه ها شاگرد اول کل مدرسه در پایه خود بوده متعجب است از چنین بچه.تطمیع ویا
تهدید هیچکدام موثر نمی افتد.بعضی اطرافیان اظهار نظر میفرمایند چون خواهر کوچولوی دو ساله اش شیرین زبان شده و مورد توجه است و جاش را در خانه تنگ کرده ،افسرده شده؛وتاسف بار است که این طفل معصوم میشنود درباره اش چه میگویند.وقتی از راه مدرسه میرسد خواهر کوچولوش را بغل میکنه می بوسه ؛به مامانش میگه اگر برم مدرسه بیام ببینم تو درخانه نیستی چه کنم؟
مرتب با چشمان اشکبار میگه مامان!منو درک کن.
جالبه که بعضی اطرافیان اظهار نظر می کنند خب تو خونه درس بخونه پدر و مادرش که تحصیل کرده اند. غافل از اینکه آن دو محقق اند و برای وقت خود ارزش بیشتری قائل اند که یه بچه مدرسه را درس بدهند مقالات شون را جهانی به ثبت می رسانند.
نمی دونم تا حالا احساس کرده اید دل تون کباب میشه یا نه.من کباب میشم برای نوه عزیز.و جالب تر که میگن شما دخالت نکن، حرف نزن، کنار وایستا و چاره ای ندارم جز سوختن ولی ساختن.
واقعا نمیشه کاری کرد.و اگر انسان نداند چه کار میشه کرد ،دلش میخواد،سرش را بذاره و بمیره.
دکتر سفارش اکید کرده مراقب سلامت قلب خود باش و هر دو فرزند از من میخوان به فکر خودم باشم و بس، ولی من قبول ندارم خودم را بیشتر از نوه اهمیت دهم،زیرا او آینده ای پیش رو دارد که از حالا باید پایه ریزی شود.
پی نوشت ۱:( آنچه سبب بیرغبتی شمار زیادی از دانشآموزان به برگشتن سرکلاسهای درس شده، تغییر شیوه زندگی است که در یکسال گذشته رخ داده و بازگشت به مدرسه را برای آنان دشوار ساخته است. بیگمان نتایج و پیامدهای این وضعیت تا سالهای بعد نیز در نظام آموزشی نمود خواهد داشت )