گاهی دلت میخواد قلم دست بگیری و بنویسی.هی بگی و بگی و بگی.شاید سبک بشی.گاهی هرچه به خودت فشار بیاری چیزی از ذهنت تراوش نمی کنه که بنویسی.گاهی بی خیال که چه قضاوتی خواهد شد بعد خوندن نوشته ات.
می نویسی.
گاهی همه جوانب را می سنجی و منصرف میشی از نوشتن مبادا...
وقتی هیجان متوسطی را تجربه میکنی ،کلمات به یاری ات میان ؛خودشون ردیف میشن و تو از حرف خالی میشی.
وقتی هیجان ات شدیده، نمی دونی از کجا شروع کنی و یا چگونه قلم را هدایت کنی.
توانایی به تحریر در آوردن افکارت، نعمت خدادادی است.
قدر خودت را بدون.
فروید,« میگن» از روش تداعی آزاد برای تخلیه هیجانی مراجعین اش استفاده میکرده، همون:« هرچه میخواهد دل تنگت بگوی»، خودمانی.هیچ آداب و ترتیبی مجوی هم جزئ آن بوده.
دوست دارم کسی نوشته هامو بخونه و بگه« عجب»
در چنین روزی پدرم را به خاک سپردیم و به خانه ای باز گشتیم که روی تخت ملافه کشیده شده اش،یه قاب عکس از او بود و یک وصیت نامه:«پسرم!مراقب مادرت و خواهرت باش».
عجب!