دیروز ساعت 4 رسیدیم و با خانه سرد مواجه شدیم.گاز خانه را قطع کرده بودیم خانه یخچال شده بود و سوسک که به طمع خرده ها نان رو کابینت ایستاده بود با ناکامی بیچاره از سرما مرده بود
چقدر قشنگ بود بانو جانم ان شاءالله که فرصتی بشه و برامون بیشتر در موردش بنویسید چقدر سرنوشت چیز عجیبیه، دختربچه های دیروزی همسایه، هرکدوم سرنوشتی سرتاسر متفاوت دارن اون خونه ها و فضا برای دوران کودکی بی نظیره
اون هشتی تاریخی را خراب کرده اند و خونه های نوساز و مردمانی دیگر جای قبلی ها را گرفته.خاله می گفت حتی یه نفر قدیمی آنجا نمانده.
سلام عزیزم .ممنون مادر بزرگم به دالان درب خانه اش میگفت وطنم.اونجا یه ورودی دومتر عرض و شش متر طول بود که به یه هشتی با سکوهایی برای نشستن ختم می شد و از آن به بعد دو به دو درب خانه ها تا هشت خانه روبروی هم بودند و در کنج آن دالان سقف دار خانه پدری اش بود که دو تا برادرش در ان زندگی می کردند.عمو و زن عمو و دخترای عمو/ خاله و دختر خاله و عروس های خاله اش هم خانه داشتند همه خانه ها با دیوار قطور خشتی ضد زازله از هم جا می شدند به حیاط خانه خرند می گفتند و هر اتاق خانه اختصاص داشت به یکی از فرزندان پسر که در آن با همسر و سه تا پنج بچه در آن زندگی می کردند.هرگاه مادر بزرگ به خانه مان می آمد بهانه می کردم او برود دلتنگش می شوم و همراهش به خانه شان می رفتم تا دو سه روز که دلم تنگ خانه و مامان خودم می شد.کاش می شد داستانی بنویسم از غروب های آن دالان و بازی با بچه های دالان و در خونه ها.شنیدم یکی از آن دختر ها زن منصب داری شده و یکی بیمار روانی شده و یکی دکترای مشاوره در آمریکاست.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
فقط سوسک ناکام
مثل اینکه در نبود شما سوسک ها در خانه حکمرانی میکرده اند
البته در سرمای خشک خانه سوسک ها دوام نمی آورند.
چقدر قشنگ بود بانو جانم

ان شاءالله که فرصتی بشه و برامون بیشتر در موردش بنویسید 

چقدر سرنوشت چیز عجیبیه، دختربچه های دیروزی همسایه، هرکدوم سرنوشتی سرتاسر متفاوت دارن 

اون خونه ها و فضا برای دوران کودکی بی نظیره 

اون هشتی تاریخی را خراب کرده اند و خونه های نوساز و مردمانی دیگر جای قبلی ها را گرفته.خاله می گفت حتی یه نفر قدیمی آنجا نمانده.
سلام به وطن خوش اومدین

سلام عزیزم .ممنون
مادر بزرگم به دالان درب خانه اش میگفت وطنم.اونجا یه ورودی دومتر عرض و شش متر طول بود که به یه هشتی با سکوهایی برای نشستن ختم می شد و از آن به بعد دو به دو درب خانه ها تا هشت خانه روبروی هم بودند و در کنج آن دالان سقف دار خانه پدری اش بود که دو تا برادرش در
ان زندگی می کردند.عمو و زن عمو و دخترای عمو/ خاله و دختر خاله و عروس های خاله اش هم خانه داشتند همه خانه ها با دیوار قطور خشتی ضد زازله از هم جا می شدند به حیاط خانه خرند می گفتند و هر اتاق خانه اختصاص داشت به یکی از فرزندان پسر که در آن با همسر و سه تا پنج بچه در آن زندگی می کردند.هرگاه مادر بزرگ به خانه مان می آمد بهانه می کردم او برود دلتنگش می شوم و همراهش به خانه شان می رفتم تا دو سه روز که دلم تنگ خانه و مامان خودم می شد.کاش می شد داستانی بنویسم از غروب های آن دالان و بازی با بچه های دالان و در خونه ها.شنیدم یکی از آن دختر ها زن منصب داری شده و یکی بیمار روانی شده و یکی دکترای مشاوره در آمریکاست.