نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

خوابی خوش در وطن خود

دیروز ساعت 4 رسیدیم و با خانه سرد مواجه شدیم.گاز خانه را قطع کرده بودیم خانه یخچال شده بود و سوسک که به طمع خرده ها نان رو کابینت ایستاده بود با ناکامی  بیچاره از سرما مرده بود

نظرات 4 + ارسال نظر
Lily جمعه 23 آذر‌ماه سال 1403 ساعت 21:54

فقط سوسک ناکام

رامین سه‌شنبه 20 آذر‌ماه سال 1403 ساعت 22:29

مثل اینکه در نبود شما سوسک ها در خانه حکمرانی میکرده اند

البته در سرمای خشک خانه سوسک ها دوام نمی آورند.

سمیرا دوشنبه 19 آذر‌ماه سال 1403 ساعت 19:22

چقدر قشنگ بود بانو جانم ان شاءالله که فرصتی بشه و برامون بیشتر در موردش بنویسید چقدر سرنوشت چیز عجیبیه، دختربچه های دیروزی همسایه، هرکدوم سرنوشتی سرتاسر متفاوت دارن اون خونه ها و فضا برای دوران کودکی بی نظیره

اون هشتی تاریخی را خراب کرده اند و خونه های نوساز و مردمانی دیگر جای قبلی ها را گرفته.خاله می گفت حتی یه نفر قدیمی آنجا نمانده.

سمیرا دوشنبه 19 آذر‌ماه سال 1403 ساعت 09:15

سلام به وطن خوش اومدین

سلام عزیزم .ممنون
مادر بزرگم به دالان درب خانه اش میگفت وطنم.اونجا یه ورودی دومتر عرض و شش متر طول بود که به یه هشتی با سکوهایی برای نشستن ختم می شد و از آن به بعد دو به دو درب خانه ها تا هشت خانه روبروی هم بودند و در کنج آن دالان سقف دار خانه پدری اش بود که دو تا برادرش در
ان زندگی می کردند.عمو و زن عمو و دخترای عمو/ خاله و دختر خاله و عروس های خاله اش هم خانه داشتند همه خانه ها با دیوار قطور خشتی ضد زازله از هم جا می شدند به حیاط خانه خرند می گفتند و هر اتاق خانه اختصاص داشت به یکی از فرزندان پسر که در آن با همسر و سه تا پنج بچه در آن زندگی می کردند.هرگاه مادر بزرگ به خانه مان می آمد بهانه می کردم او برود دلتنگش می شوم و همراهش به خانه شان می رفتم تا دو سه روز که دلم تنگ خانه و مامان خودم می شد.کاش می شد داستانی بنویسم از غروب های آن دالان و بازی با بچه های دالان و در خونه ها.شنیدم یکی از آن دختر ها زن منصب داری شده و یکی بیمار روانی شده و یکی دکترای مشاوره در آمریکاست.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد