چهارشنبه شب نوه ها(دو تایی) با پدر جان شان ( پسر ارشد )مهمان خانه ما شدند.از ساعت شش عصر تا ده شب.
ولی چون دخترک زیبا خوابید(یعنی خوابش برد)منتظر ماندند تا ساعت دوازده ؛شاید بیدار شود و چون بازهم بیدار نشد همه شون(سه تایی ) خوابیدند؛خونه ما.
این خانواده عادات خواب جالبی دارند.
مثلا بچه ها زیر پایه های مبل میخوابند.
یا رو سرامیک میخوابند.
یا بدون بالش میخوابند؛
و من خجالت می کشم شرایط خواب شون ، این چنین ناراحت(از نظر من)است.
مدتها بود خونه ما نخوابیده بودند.من انتظار دارم همه در شرایط خوب بخوابند.(حالا رختخواب پر قو نه،ولی مث فرشتگان در خواب دلبری کنند).
یکی شون بالش را میذاره رو سرش ،اون یکی رو شکم میخوابه.یکی شون رو بالش صورتش را فرو می کنه؛ می ترسم تنفسش دچار مشکل بشه.
مادر بودن اینجوریه.
چاره داشتم قنداق شون می کردم و در تشک نرم می خواباندم و رو انداز ی از حریر بر روی شان پهن می کردم ولی افسوس که ...
مادر فرزن(وحتی نوه)را به خواب ناز هم نمی تونه ببینه.
مادربزرگ مهربان