نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

خاطره از بیست وچند سال پیش

در یک سفر به تهران دوتا پسرم صندلی عقب در خواب بودند و من نشسته رو صندلی جلو کنار راننده(همسرجان.)

ناگهان چشمم باز شد و احتمال دادم همسرم در خواب رانندگی می کند.نگاهش میکردم که متوجه شد و با چشمکی خیالم را راحت کرد که یعنی بیدارم ،تو بخواب.آن لحظه آرزو کردم همه زندگی جاده ای بود و من در کنار او، آرام و او اطمینان بخشیدن به من که غمت نباشد من بیدارم.

نظرات 7 + ارسال نظر
سلام یکشنبه 26 فروردین‌ماه سال 1403 ساعت 13:35

سلام
دیروز از طریق جاده ی چالوس به تهران برگشتیم
ترافیک روان بود
همسر از ابتدای سوار شدن تقریبا تا انتها خواب بودند
استرس هم ندارد که من ممکن است خوابم ببرد

دل شون به مسئولیت پذیری شما گرم است.

لیلی شنبه 25 فروردین‌ماه سال 1403 ساعت 07:44 http://Leiligermany.blogsky.com

صحنه های عاشقانه که گاه گاه تو زندگی پیدا میشه از ذهن پاک نمیشه

نسیمی است.

گیل‌پیشی جمعه 24 فروردین‌ماه سال 1403 ساعت 00:05 http://Www.temmuz.blogsky.com

کاش واقعا کسی بود با اطمینان به او، خوابید.

قره بالا پنج‌شنبه 23 فروردین‌ماه سال 1403 ساعت 22:50

آخی
چه عشقولانه

سمیرا پنج‌شنبه 23 فروردین‌ماه سال 1403 ساعت 18:30

خیلی قشنگ بود خیلی

خواهش می کنم.

نسیم پنج‌شنبه 23 فروردین‌ماه سال 1403 ساعت 17:51 http://nssmafar.blogfa.com

و همین لحظه ها بودن ها و تاب آوردن ها رو ساخت .

آری

فاضله پنج‌شنبه 23 فروردین‌ماه سال 1403 ساعت 14:57 http://1000-va2harf.blogsky.com

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد