نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

محال ها

لادن دختر خانم همسایه روبروی ما ازدواج کرده بود و در نیم طبقه بالایی خونه پدرش اسکان یافته بود(بعد از اینکه  با ایرج ازدواج کرده بود) و پسرش دانیال هم که  دنیا امده بود برای انکه دانیال بلبل زبونی یاد بگیره ، از داخل خونه( از طریق آیفون) میگفت دانی و دانیال که تو بغل پدرش ایرج بود از دم در خونه می‌گفت ماما.ومن آرزو می کردم موقعی که ازدواج کردم و بچه دار شدم با پسرم مث او صبور و پرورش دهنده باشم.الان لادن یه میکاپ آرتیسته و اینستیتو زیبایی  تو تهران داره و دارای دختری بنام دلآرام هم است.هرجا هست شاد باشه و سالم.

لادن با خواهرش سوسن و برادرش ساسان روابط خوبی داشت چون هر سه فرزندان خانم (معلم) نوابی و سرهنگ ...بودند.

کاش همه همسایه های دیدنشون به آدم شادی دهد.

شبای چهارشنبه سوری و روزای قبل از عید سوسن هیحان زده بود.او دانشجوی داروسازی دانشگاه بود و همسر یه پزشک عمومی شد.

خاطرات جوانی محاله یادم بره اون همه شور و حال محاله یادم بره.من و سوسن از لادن چند سالی بزرگتر بودیم.

خدا شاد کند روح پدر و مادر خوب شان.وروح همه پدر و مادرهای به خدا پیوسته را که زین جهان خاکی جز نام نیکی چیزی نبردند.

نظرات 4 + ارسال نظر
لیلی چهارشنبه 23 اسفند‌ماه سال 1402 ساعت 16:51 http://Leiligermany.blogsky.com

آدم وقتی یاد دوستان و همسایگان قدیم می افته و خوشبختی شون رو می شنوه و می بینه شاد میشه

کاملا صحیحه عزیزم

قره بالا دوشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1402 ساعت 22:58

ان شاءالله همه خوشبخت بشن


روحشون شاد

ممنون عزیزم

گیل‌پیشی دوشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1402 ساعت 20:19 http://Www.temmuz.blogsky.com

سرنوشت هرکسی واقعا داستانی هست.
هم‌سایه خوب، نعمته.
به به، یاد آواز بانو حمیرا برام زنده شد.

قصه های زندگی ها جالب و گاهی باعث تعجب است.

هنوز زندگی دوشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1402 ساعت 14:41

امیدوارم شما خودتون سالن و سلامت باشین و یاد رفتگان هم گرامی واقعا

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد