نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

یه اتفاق

رفته بودیم تهران تا با عروس خانوم و مادرش و پسرم بازار برویم.قیمت ها برای تازه عروس و داماد غوغا میکرد.قند خونم افتاد و ...

پسر نازنینم نگران شد

همسر میگه :<< حاشیه امن خود را چسبیده بودی و خبر نداشتی چه به سر مردمی است که باید زندگی کنند.>>

 خدایا به فریاد مردم برس.

دیگه ،منو معاف کردند از همراهی عروس و داماد؛ (تا در خوش خیالی خود باقی بمانم.)

اما شبها خواب از سرم می پره و بیدار میشم میگم :<<چی میشه آخر این گرانی ها؟>>

دیروز دکترم (برای کنترل دیابت ) ، میگفت :<< بر من مبرهن است افسرده شده ای.>>

میگفت  :<<شاد باش .عروسی در پیش داری.باید با دمت گردو بشکنی>>.

خدایا!کمک

نظرات 8 + ارسال نظر
لیدا سه‌شنبه 10 بهمن‌ماه سال 1402 ساعت 13:27

عجب... پس تازه متوجه گرانی شده اید

لیدا جانم!با اجازه تون از سال 99 شهریور ماه که باز نشسته شدم کمتر در اجتماعات حضور به هم رساندم و با خود گفتم این حقوق باز نشستگی ما را بس .تا اینکه بزرگان قوم فرمودند افسرده شده اید و درمان بفرمایید .بعد از مشاوره با روان شناس و شرکت در کلاس یوگا کم کم خود را در اجتماعات شرکت دادم تا اینکه موضوع ازدواج پسر دوم در خانواده طرح شد و او که امیدی نداشت با گرانی ها می شود ازدواج کرد را دلداری دادم خدا بزرگ است انسان ها دوام می آورند.حالا جدی جدی می بینم مردم که میگن نمیشه واقعا نمیشه مگر آنکه...

لیلی سه‌شنبه 10 بهمن‌ماه سال 1402 ساعت 07:23

مبارک باشه به سلامتی ان شاالله. به نظرم بهترین کار اینه که عروس و داماد با هم خرید کنند و بزرگترها استراحت کنند. همیشه با خودتون یه مقدار آب و شکلات داشته باشید. هر وقت استرس زیاد بود استراحت کنید. خیلی دوستتون دارم مراقب خودتون باشید

ممنون لیلی جانم.سعی می کنم دوام بیاورم.

نسیم سه‌شنبه 10 بهمن‌ماه سال 1402 ساعت 00:27 http://nssmafar.blogfa.com

خدا باعث و بانی این گرانی افسار گسیخته رو ریز ریز کنه

پس شما هم متوجه فشار ناشی از گرانی هستید.

سمیرا دوشنبه 9 بهمن‌ماه سال 1402 ساعت 19:05

خدا کمکشون میکنه ان شاءالله اصلا دلهره و نگرانی به خودتون راه ندید، خدا کارو براشون راحت میکنه ان شاءالله

تا حالا هم خیلی کمک کرده عزیزم

زهرا دوشنبه 9 بهمن‌ماه سال 1402 ساعت 12:56

مبارک باشه خوشبخت باشن. نگران نباشید مگر موقعی که ما ازدواج کردیم مادر شوهرمون دغدغه این چیزا رو داشت؟

خدا بیامرزد مادر شوهرامون را،حتما اضطراب هایی داشته ۰اند،منتهی پنهان می کرده اند.

فریبا دوشنبه 9 بهمن‌ماه سال 1402 ساعت 10:49

رضوان خانم عزیز شاید علت ناراحتی نگرانی باشد.بالاخره نگرانی برای ازدواج عادی است حق هم دارید. پسر و دختر هم ندارد.هر اتفاق ناگواری در آینده دودش به چشم والدین میرود.مخصوصا که در ایران مخارج مراسم ازدواج خیلی سنگین است .
خدا عاقبت بخیرشان کند
فقط دعا کنید کاری از دست ما بر نمی آید.

ممنون فریبا خانم.افکاری که بمبارانم میکنه،چندین و چندعلت دارد.همسر میخنده میگه اصفهانی بودن یه جا خودش را نشون میده .جونت سلامت باشه.

لیلی دوشنبه 9 بهمن‌ماه سال 1402 ساعت 08:30 http://Leiligermany.blogsky.com

چقدر به مامان من شبیه هستید . از قیمت ها اطلاع نداشت و الان که برای خرید یخچال و سرویس قاشق چنگال رفته بازار شوکه شده. قراره عروس و داماد دوتایی برن خرید چون هم خواهرم اهل تجمل نیست و هم داماد اهل مدارا و قراره با حداقل شروع کنند

خدا حفظ شان کند هر دو را، که حواس شون به مادر هم هست

قره بالا دوشنبه 9 بهمن‌ماه سال 1402 ساعت 05:55

رضوان جانم انقدر حرص نخورید لطفاً
الان وقت شادیه
قبلا می‌گفتین چرا پسرم زن نمیگیره
الان که بنده خدا داره ازدواج می‌کنه اینجوری شما دارید غصه چیزای بیهوده (البته واقعا بیهوده نیست) رو می‌خورید
بزنید و برقصید

آره باید چنین کنم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد