نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

در گُذَشتِ عز زت

دیروز در مسجد به مناسبت هفتمین روز در گذشتش،مراسمی بود و پنج خواهرش،و دوستان خودش و خواهراش همه جمع بودند،همه گریان.

بعد رفتیم بر سر مزارش،و دیده ها را با اشک چشمان مان ، شستشو دادیم.

«گر بمیرد یک زنی ،جایش بروید یک گُلی»

برگشتیم خونه فقط داروهامو خوردم و سر بر بالین نهادم و تا خودِ صبح ،در خواب ماندم.

خاطراتم ازو را مرور کردم،چشمانِ شهلایش،قدِ بلند و اندامِ رعنایش را با خاک پوشاندن،انصاف نبود.سه تا پسراش،احسان،محسن،حسام با همسران شان و جاری هاش(همسرانِ برادرانِ مصطفی)،پسران و دختران خاله خدیجه اش با همسران ،پسران دایی علیمحمدش با همسران هم آمده بودند،این جمعیت سوگوار را پذیرایی کردن آسان  نبود ولی همه مث مور و ملخ،خدمت میکردند،سینی،سینی شیرینی هدیه می شد به روح پر فتوحش.نمی دونم چرا اینقدر دوستش داشتم،فقط لحظه ای دستم را بر خاک مزارش گذاشتم و فاتحه خواندم ،اما در عوض تا صبح خواب های خوب می دیدم،خواب میدیدم سِمَتِ مدیریت پرستاری بیمارستان  روانپزشکی را به من پیشنهاد (نه،بلکه هِبِه) کرده اند،و من میگم  :«نه ،من بسیار خسته ام،نه،بس است دیگر». 

عزیزم!

فرشته زیبا!

آسوده بخواب(۶۴سال زندگی هم بس است،گرچه...)

اشک و آه

نظرات 3 + ارسال نظر
ترنج شنبه 13 اسفند‌ماه سال 1401 ساعت 10:50

شصت و چهار سال زندگی خیلی کمه... یادشون گرامی باشه.

تراویس بیکل سه‌شنبه 9 اسفند‌ماه سال 1401 ساعت 19:24 https://travisbickle1.blogsky.com/

خدا رحمتش بکنه
قربون چشمهای اشکی ات

قره بالا سه‌شنبه 9 اسفند‌ماه سال 1401 ساعت 18:49 http://Www.eccedentesiast33.blogfa.Com

خدا رحمت کند

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد