دیروز در مسجد به مناسبت هفتمین روز در گذشتش،مراسمی بود و پنج خواهرش،و دوستان خودش و خواهراش همه جمع بودند،همه گریان.
بعد رفتیم بر سر مزارش،و دیده ها را با اشک چشمان مان ، شستشو دادیم.
«گر بمیرد یک زنی ،جایش بروید یک گُلی»
برگشتیم خونه فقط داروهامو خوردم و سر بر بالین نهادم و تا خودِ صبح ،در خواب ماندم.
خاطراتم ازو را مرور کردم،چشمانِ شهلایش،قدِ بلند و اندامِ رعنایش را با خاک پوشاندن،انصاف نبود.سه تا پسراش،احسان،محسن،حسام با همسران شان و جاری هاش(همسرانِ برادرانِ مصطفی)،پسران و دختران خاله خدیجه اش با همسران ،پسران دایی علیمحمدش با همسران هم آمده بودند،این جمعیت سوگوار را پذیرایی کردن آسان نبود ولی همه مث مور و ملخ،خدمت میکردند،سینی،سینی شیرینی هدیه می شد به روح پر فتوحش.نمی دونم چرا اینقدر دوستش داشتم،فقط لحظه ای دستم را بر خاک مزارش گذاشتم و فاتحه خواندم ،اما در عوض تا صبح خواب های خوب می دیدم،خواب میدیدم سِمَتِ مدیریت پرستاری بیمارستان روانپزشکی را به من پیشنهاد (نه،بلکه هِبِه) کرده اند،و من میگم :«نه ،من بسیار خسته ام،نه،بس است دیگر».
عزیزم!
فرشته زیبا!
آسوده بخواب(۶۴سال زندگی هم بس است،گرچه...)
اشک و آه
شصت و چهار سال زندگی خیلی کمه... یادشون گرامی باشه.
خدا رحمتش بکنه
قربون چشمهای اشکی ات
خدا رحمت کند