نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

نامه ای به همسرش

عزیزم!

 یقینا نمی توانم زمانه هولناک دیگری را از سر بگذرانم. این بار دیگر حالم خوب نمی شود. صداهایی در گوشم می پیچد و نمی توانم حواسم را جمع کنم. به این دلیل دست به کاری می زنم که به نظرم بهتر است.بدان  تو بزرگترین سعادت ممکن را نصیبم کرده بودی. تو از هر لحاظ برایم سنگ تمام گذاشته بودی. تا این بیماری ناجور سراغم نیامده بود، کسی از ما دو تا خوشبخت تر نبود. ولی دیگر نمی توانم با آن دربیفتم، می دانم که زندگی ات را خراب می کنم، ولی این را هم میدانم که  بی من هم می توانی کار کنی. می دانم که کار می کنی. می بینی که حتی این را هم نمی توانم درست بنویسم. نمی توانم چیزی بخوانم. آنچه می خواهم بگویم، این است که همه سعادت زندگی ام را مدیون با تو بودن هستم. تو با من صبوری کرده ای و خوبی ات باورنکردنی بود. می خواهم بگویم که... همه این را می دانند. تنها کسی که می توانست نجاتم دهد، تو بوده ای. غیر از قطعیت خوبی تو، همه چیز از وجودم رخت بربسته. بیش از این نمی توانم زندگی تو را ویران کنم. فکر نمی کنم هیچ زوجی پیدا شوند که به اندازه ی ما سعادتمند بوده باشند.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد