نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

هفته پیش در چنین روزی

نوه جونی را آورده بودند خانه مان ولی اشک های چشمش باعث شد قبول نکنم بماند رفت پیش مادرش.قصه ای شد واسه خودش

چشم زخم

یه خوش اندام،زیبا روی همه فن حریف،که از شادی  ناشی از احساس خوشبختی (شادی هایش هاش را جار می زد) در دام تصادفی سهمگین گرفتار آمد و جان شیرین به جان آفرین تقدیم داشت.یه عده پچ پچ می کردند :«چشمش زدند», و یه عده به مقابله برخاستند که :«چشم دیگه چیه؟این خرافات را بذارید کنار،تند رانندگی می کرد ،از شادی خوشبختی،سرمست بود،رو سر انگشت پاش بند نبود،عجولانه رفتار میکرد ،صبر نمی دانست چیست ،شور شیدایی جانش را گرفت»

درباره نویسنده ای جالب

وقتی «کی یرکگور» در سال 1855 به شدت بیمار شد، به نظر می رسید که مقاومتی در برابر مرگ نداشت، اگرچه در آن زمان فقط چهل و دو ساله بود.

 پولی که از پدرش به ارث برده بود، در آستانه ی به پایان رسیدن بود—او بیشترِ این پول را صرف انتشار کتاب هایش کرد—و شاید بتوان گفت «کی یرکگور» احساس می کرد که زمان مرگش به موقع انتخاب شده است.

 برادرزاده ی «کی یرکگور» اندکی قبل از مرگش او را در بیمارستان ملاقات کرد و درباره ی این ملاقات گفت: «احساسی از پیروزی، با همان درد و ناراحتی همیشگی، در چهره ی او ترکیب شده بود.

تُپُلو و و

زنی مهربون نفسش بند اومده بود  گفتم تپلو بودن باعث میشه شکم روی قلب تون فشار بیاره الان سه هفته است از من رو میگرداند.به فریبا میگم حرف بدی زدم که رنجیده؟فریبا میگه از بس شنیده لبریز بوده تیر خلاص را زده ای ،ظاهرش را نادیده بگیر و به رخش نکش.چون 


سیر، یک روز طعنه زد به پیاز

که تو مسکین چقدر بد بوئی

گفت، از عیب خویش بی‌خبری

زان ره از خلق، عیب میجوئی

گفتن از زشتروئی دگران

نشود باعث نکوروئی

تو گمان میکنی که شاخ گلی

بصف سرو و لاله میروئی

یا که همبوی مشک تاتاری

یا ز ازهار باغ مینوئی

خویشتن، بی سبب بزرگ مکن

تو هم از ساکنان این کوئی

ره ما، گر کج است و ناهموار

تو خود، این ره چگونه میپوئی

در خود، آن به که نیکتر نگری

اول، آن به که عیب خود گوئی

ما زبونیم و شوخ جامه و پست

تو چرا شوخ تن نمیشوئی

میگه  : «التقاط»  این مردم منو کشته 

و من نمی دونم منظورش از التقاط ،  دقیقا چیه !

میگه :« این مردم ملغمه ای هستند »,

و من نمی دونم اینهمه اظهار نظر کردن او علامت چی میتونه باشه !

ادب را رعایت میکنه و در نهایت حیا  و متانت درباره آدما نظر میده 

میگه : « این مردم خودشون را پای بند نمی کنند ,

 از هر بوستان گلی چیده اند و از هر مرام عقیده و اعتقادی را ».

به نظرش می رسد مردم غیر قابل پیش بینی شده اند  

میگوید:« به این دلیل و آن دلیل مردم ما به این وادی افتاده اند که...»

میگه :« نمی تونم رو آدما حساب وا کنم» 

میگه :« این منو تنها کرده  ،نه نبود آدمیزادگان در کنارم »

و من فقط نگاش می کنم 

آیا مرا هم میگوید؟ 

آیا منظورش کیه؟ 

کدام ها را میگه؟ 

آیا انسان ها باید دارای سیستم ارزشی باشند؟ 

آیا باید قابل پیش بینی باشند؟ 

آیا این بی احترامی به ما می شود اگر نتوانیم رفتار آینده آنان را حدس بزنیم؟ 

تو کدام فضا ها ، آدما این چنین نیستند؟ 

من و او در کنار هم ، ولی او مشغول غرولند و اعتراض و من خسته از شنیدن اینهمه رنجش خاطر او. 

میگوید :« کاش مفری بود ,

به کجا بگریزم ؟تا از همنشینی با اینان نجات یابم؟ ».

و من نمی دانم آیا حق را به او بدهم؟چگونه می شود دلداری اش داد؟! 

میگه :« نون را به نرخ روز میخورند »

میگه  :«ابن الوقت اند اینا »

میگه :«غیر قابل اعتمادند »

میگه:« غیر قابل پیش بینی اند »

میگه :« لایق اعتماد کردن نیستند »

و من با کنجکاوی ورای نگاهش را ,دید می زنم 

عنقریب قالب تهی خواهد کرد 

کاش کمی 

بله فقط کمی میتوانست از جدی بودن(فلسفی بودن) رهایی یابد 

از بلوغ فاصله بگیرد 

کاش فقط کمی میتوانست کودکی کند.