جمع به خاطر حماقت یه عده به دردسر می افتند جالبه که زبان عذر خواهی هم ندارند .
میگن یه دیوونه یه سنگ میندازه تو چاه صد نفر عاقل نمی تونند در بیارن .متاسفانه وضع جمعیت ها به خاطر ندانم کاری یکی دوتا چموش و ناسازگار کلا به هم ریخته میشه.اسمش را هم میذارند آزادی فردی.
مثل اون کسی که سوار کشتی بود و داشت محل نشستن خود را سوراخ میکرد.آب که به کشتی راه پیدا کنه دیگه کسی امنیت نداره.
یک هفته پیش ،شنبه بود که نوشتم رفته ام بر سر مزار مادرم.ولی دیروز مادرم را ملاقات غیر حضوری نکردم.بر عکس وقتی از خواب بیدار شدم تا جمعه ای دیگر را آغاز کنم بیادم آمد در خواب مادرم را دیده ام که با اتوموبیل رانندگی می کرده و مرا به هرجا میخواسته ام می برده و اصلا و ابدا متوجه نبوده ام دیگر او را در کنار خود ندارم.خواب شیرینی بود.
نوه زیبای دو ساله ام پنجشنبه ساعت یازده به خانه ام آورده شد.آبریزش از بینی حسابی کلافه اش کرده بود.راه بینی اش کیپ شده بود و این سومین روز بود که میدیدم بیمار شده و پدر و مادرش خیلی خونسرد می فرمایند دوره دارد بگذره خوب میشه و حتی یه شربت سرماخوردگی حلق اش نکرده اند میگن دوست نداره بخوره و اختیار دست خودشه.
تا ساعت هفت عصر در کنار هم خوش بودیم دو ساعت بود آورده بودندش که خوابش گرفت .سه ساعت در خواب بود و بعد از بیدار شدن دوباره سه ساعت با هم بازی کردیم.شیرینی از سر و روی این بچه می باره با وجودیکه حالش مساعد نیست دست از شیرینکاری بر نمی دارد .
نامان و باباش در تمام مدت ازش بی خبر بودند و هیچ تمایلی نداشتند خبردار شوند.و این باعث تعجب من شده بود.وقتی باباش بعد از یه روز خستگی آمد ببردش ،نگران بودم به سلامت به خانه برساندش.
عشق به او غمگینم می کنه.
داشتن دو بچه براشون سخته به خصوص که هردو بچه خیلی کار دارند.
زبان بریده به کنجی نشسته صمٌّ بکمٌ
به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم
بعضی ها واسه این نمینویسند که فکر میکنند خب چی بگن
وقتی کاری از دستم بر نمیاد ،آرزوی مرگ می کنم.
وقتی همه راه ها را به روی خود بسته می بینم، به فکر می افتم مرگ بهتر از این زندگی است.
افسرده شدن در انسان, ایجاد آرزوی مرگ می کند و کسی افسرده می شود که رفتن به هر راهی را آزمایش می کند،ولی نتیجه نمی گیرد.
وقتی نوه بیمار میشه و من دکتر نمی برمش چون پدر و مادرش میفرمایند، خودش خوب میشه، مهم نیست، آرزوی مردن می کنم بمیرم واسه مامانم که عاشق نوه هاش بود و توصیه هاش برای بهبود شرایط اونا مورد بی اعتنایی قرار می گرفت.آخه عشقند نوه ها
برای دانشجویان پرستاری ، بیماران شیدای بستری در بخش، خیلی جالب بودند.
به عبارت دیگر، باعث تعجب دانشجویان بودند ،بیمارانی که به دلیل شیدایی، تولید فکر بالایی داشتند.
روزی یکی از دانشجویان به من گفت چه ایرادی دارد این بیمار؟او که حالش از من هم بهتر است اینقدرخوب حرف میزند و حرفای جالبی هم.
گفتم یه دفتر میدم دستت با یه قلم، حرفاش ر و بنویس.
دانشجو به گرد پای بیمار هم نمی رسید.چرا؟چون تواید فکر در بیماران شیدا خیلی بالاست.اما اگر می شد پرینتر به مغزش وصل کنیم چندین جلد کتاب در اختیار بود.
نوشته دانشجو نشان می داد هر صحبت بیمار قبل از رسیدن به نتیجه ،به دو راهی/ باز شدن یک پرانتز/می رسید و آن پرانتز بسته نشده به باز شدن پرانتز بعدی.و این چنین نتیجه گرفتیم بیمار هرگز به نتیجه نمی رسد شاخه به شاخه پریدن یعنی همین .