نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

سنگ صبور

پریزاد قشنگ ترین دختر دانشکده در مقطع بهیاری بود.خوابگاه خودش و هم دوره ای هاش ،طبقه بالای امور اداری دانشکده بود.براشون یه نمازخونه درست کرده بودند در اتاق زیر پله ای.اکثر اوقات  با لباس های قشنگ راحتی  و چادر نماز سفیدش اونجا نشسته بود و یه چشمش اشک بود و یه چشمش خون.ازش سوآل کردم تو چته؟جواب درستی نمی داد ولی هرچی بود مربوطه به وضعیت خونه شون بود.انگار تاریکی اتاق زیر پله دانشکده ،براش تداعی کننده کنج خلوت بود تا با خدا درد دل کند .یه کتاب به نام اولین  دانشگاه ،آخر ین پیامبر هم کنارش بود.که زیرش یه نشانه بود.

شاگرد اول کلاس شون هم بود.از کرمان اومده بود ولی لهجه تهرانی داشت.شاید مامانش تهرانی بود و باباش کرمانی.یه دانشجوی پزشکی خوزستانی فلفلی و زبل ، تو بیمارستان دیدش و ازدواج کردند ولی نمی دونم با خانواده روستایی و مهاجر  همسر، چه مشکلی پیدا کرده بود  که تو امامزاده محسن شهر مون، به برنامه تکیه بر خدا ی خود و اشک و آه  ادامه می داد و با هیچکسی سخن نمی گفت.

 مدتی گذشت و دخترش اول دبیرستان و پسرش اول دبستان و آخرین فرزندش دوساله شده بودند که شوهر تازه رزیدنت شده  اش را و آخرین فرزندش را در حادثه ای از دست داد .حالا دیگه فاطمه دخترش هم باهاش قهر کرده بود و تنهایی رفته بود  قم و بازم پریزاد اشک و اشک و اشک.

تازگی ها دیدم فعال سیاسی شده و در یکی از گروه ها سخت فعالیت میکند سراغ دخترش و پسرش را گرفتم تعریف کرد پسرم ارام جان ولی با دخترم شکر آب کما فی السابق و با خانواده شوهر هم...

گفت مامانم هم فوت شده.بهش گفتم حالا دیگه کمی به خودت استراحت بده.

گفت

ترسیدن ما ،خود همه از بیم بلا بود 

اکنون ز چه ترسیم که در عین بلائیم؟

براش آرزوی آرامش و امنیت خاطر دارم.

کاش دخترش، که عاشق باباش بود، نسبت بهش مهربان شود.

کاش قدر اینهمه ریبایی خ و د را بداند.

آیا این سرنوشت او بوده؟یا نوعی از تربیت باعث می شود.

خودش که نمیگه هرچه سنگه مال....

هرگز ازش نشنیده ام بگه خر ما از     کره گی دم نداشت .

نشنیده ام بگه من اگر لب دریا برم آبش خشک میشه.

شاید زیبا بودن باعث میشه صبور باشه.

هنوزم به حلقه اشک چشماش را زیباتر می کنه.

عحیبه تو چشاش اشکه ولی بر لب هم تبسمی داره

از شیر گرفتن کودک

دختر کوچولو نوه  ما طی مراسمی ا ز شیر گرفته شد.ریژش اشکای چشاش دل سنگ را نرم می کند ولی یک باید مانع است که او به خوردن شیر از مادر ادامه دهد.

تا توانی دلی به دست آور

به عبارت دیگر 


هزار بار پیاده طواف کعبه کنی

قبول حق نشود گر، دلی بیازاری

بده تو مُلکَت و مال و دلی به دست آور

که دل ،ضیا دهدت در لحد، شب تاری

وفات پدر

پدرم بعد از تحمل ۴۰ روز مراقبت شدید ،جان شیرین به جان آفرین تسلیم کرد.در چنین روزی ,*۱۲ آبان به قبول رسیدم که ماندن پدرم با اینهمه مشکلات مختلف ریوی/ قلبی کلیوی گوارشی اسکلتی استخوانی جز رنج برای خودش حاصلی ندارد.
آرام بر کناره جویباری قدم میزدم تا به محل کارم برسم و قطرات اشک خود را پاک میکردم، مبادا دیده شود.
پدری را که بسیار دوستش می داشتم باید دیگر دعا نکنم که بماند .آه پدرم چه شد؟
می‌گفتند تو یلی هستی پس چرا ناگهان در غلتیدی؟

تصور نبود تو، مرا مچاله میکرد، لحظه ایی که احساس کردم از تنفس مشکل دارت به زودی خواهی مرد، احساس کردم نظام هستی در هم پیچیده شد ،به ناگهان آسمان را تیره و تار و طاق آسمان را فرو افتاده احساس کردم.احساس کردم نفس در سینه ام حبس شده و تنگی می کند، نمی‌توانستم تصور نبودت رو را بکنم آرزو کردم اگر تو تنفس نکنی، من زودتر نفسم بند آید ،یک لحظه احساس کردم تنفس ات بهبود یافت .خدایا یعنی چه خواهد شد؟مگر میشود من باشم و پدرم نباشد ؟

در تمام مدت چهل روز ،کنار بستر پدرم را رها نمیکردم ۷ سال بیماری ،پدرم را نحیف و لاغر کرده بود، ولی تصویر  او برای من همان بودکه قدرتمند بود.و از راه می رسید و آغوشش را باز میکرد تابپرم و ببوسمش.مادرم ازین رفتارم خوشش نمی آمد و معتقد بود چه چاپلوس!دختر خوب نیس اینجور بار بیاید.

چقدر دوستت داشتم پدر!!! ولی هرگز نشان ندادم. ولی تو نگاه مرا می‌خواندی و لذت می بردی و من خوشحال بودم که خواندن میدانی.دیگر از آن دستانی که میتوانست حمایت کند جز پوستی و استخوانی باقی نمانده بود .می گفت دخترم دستان مرا در دستانت بفشار و من میگفتم لطفا به مادرم بگویید .برایتان این کار را بکند مدتها بود از همه مردان بدم آمده بود .و گرچه او برایم از حرمت و عزت خاصی بر خوردار بود ولی   از او نیزخود را دریغ می کردم.لعنت به .......
آن روز ،ساعت ۴ عصر بود که به خانه رسیدم الان سه روز است بیمارم وبرادرانم  ملاقات با پدر را که ناراحتی تنفسی دارد  برای من ممنوع کرده اند، همه تصور می کنند من از بیماری و درد های ناشی از حمل پدر، آسیب جدی دیده ام  .هر روز حمامش کرده ام و موهای سفیدش را مرتب و منظم آراسته ام .طوری با او رفتار می کنم گویا عروسک بچگی هایم است ابروانش راکه  بلند است و روی مژه ها می افتد کوتاه می کنم و شانه می زنم .عمویم لذت می برد و آفرین می گوید، ولی برادر بزرگم اعتراض می کند و رفتار مرا اهانت به تقدس پدر می داند .خودش خوشش می آید و مادرم متعجب می خندد که بچه تو دیوانه ایی. تصور اینکه روزی بیاید او نباشد و نتوانم ببینمش مرا واداشته هر آنچه می خواهم در سوگ اش بگریم ،تا زنده است .قدرش را بدانم..
ولی از آنجا که کل نفس ذائقه الموت و از آنجا که کل من علیها فان( همه کس فانی است) لحظه خدا حافظی فرا می رسد.
ساعت ۵ به همسرم تلفن می زنند که خودش نداند، ولی بیاورش تا با جسد بیجان پدرش که سه ساعتی است آرام گرفته ، وداع کند .همسرم زمزمه می کند: چه میشد پدرت رهایی می یافت؟ و من بر می آشوبم نه ،نگو،اگر بگویی، ممکن است بشود. باز می گوید: برای او بهتر است و من می گویم
آه تو را به خدا، اینگونه نگو، اگر چیزی شده، صریح بگو .گفت بگویم که بگویی دروغ است؟ حال می رویم تا ببینیم چرا احضار شده ایم.و................................
آه
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم