غیبت طولانی من علتی نداشت جز دست نارسی به وبلاگم.خدا را دراین هفته بیشتر سپاس گفتم چون خطر از بیخ گوشم در رفته بود.دیروز پسرم رفت بیمارستان و گزارش سی تی اسکن خود راگرفت و قراره هفته اینده ببره پیش پزشک متخصص.ولی چون دوران نقاهت خود را با استراحت نگذراند و روزه گرفت درد عضلات سینه اش در عملیات احیا قلبی بهبود نیافته است.
وقتی در بین دوستان خود(ده نفر)چنین سوآلی را مطرح کردم؛ پاسخ های جالبی برایم نقل شد.
میترا می گفت :هول مامان در دوران کودکی ،(که کار ها بر زمین مانده )هر سال نزدیک بهار، در اسفند ماه گریبان مرا هم ،می گیرد .
ویدا می گفت:بازار رفتن و لباس نو خریدن به همراه پدر و مادرم برام از کودکی ها ، چشمک می زنه.
آذر می گفت: مادر من در کلاس سوم دبستان که بودم داغدار فوت دختر داییم بود و آن اتفاق هر سال اسفند ماه قلبم را می فشارد.
آیا اگر این پرسش را در کلاس درس مدرسه ها بپرسند کودکان قادر خواهند بود پاسخ دهند؟از خود ما بپرسند حالات مختلف خود را بیان خواهیم کرد؟
اما امسال چه حسی به نوروز داریم؟
در سال 61 من منتظر روزهای اول فروردین بودم که قرار جشن عقد با همسرم داشتم.
سال 1372 در حالی که از ازدواج من 11 سال گذشته بود و دو فرزند 9 و دو ساله داشتم،آخرین سال بود که من با خواهرانم به استقبال بهار می رفتیم و ساله ای بعد تا همین پارسال(سی سال)غمی سنگین حنجره ام را در چنگال خود میفشرد.
سال1379 بدون پدر عزیزم به استقبال بهار میرفتم و سال 1400 اسفند ماه متاسفانه بدون مادرمهربانم.
همه نازنین های من در نیمه دوم سال از دست من رفتند و غم شان تازه بود وقتی بهار خودنمایی می کرد ولی آموخته ایم با ورود بهار غم ها را ...
دقیقا یکشنبه قبل بود که ماه رمضان شروع شده بود و نوه یازده ساله ام پسر خوب عروسم پا به پای مادرش و پدرش روزه کرفت و من نگران خواهر کوچولوش بودم که کم اشتهایی داره و متخیرم او را چه شده.
هفته ای که گذشت از صبح شنبه تا عصر جمعه حوادثی بر من گذشت عحیب.
دم دستم دفتری گذاشته بودم و می نوشتم
شنبه رفتن به خانه پسرم تا به چشم خود نوه را که بیمار شده بود ببینم.همان روز ویزیت پزشک متخصص خون.
یکشنبه هم از ظهر رفتم منزل نوه و تا بعد از افطار بودیم که عروس خانم هم بیمار شده بود ببینم و مهمان شان در افطار بودیم.کمی قدم زدم در هوای سرد ان روز و از خدا کمک خواستم.
دوشنبه هم که ویزیت پزشک دیابت داشتم و کارهای بانکی و تلفن برادر بزرگم سر اذان ظهر که طبق قرار قبلی ...
سه شنبه هم که برادر بزرگ و همسرشان بعد از ظهر تا غروب منزل ما بودند.و
اما چهارشنبه دنبال دفتر پیش خوان برای احراز هویت و عصر منزل نوه ها .
و پنج شنبه که برای خرید رفتیم هایپر مارکت شهرداری و عصر دوباره نوه زنگ زد امروز هم بیایید خانه ما و چشم تون روز بد نبیند ساعت ده شب که برگشتیم به خانه مان خبرمان کردند پسرم در فوتبال دچار حادثه شده و با امپولانس برده اند بیمارستان.به بیمارستان اورژانس مراجعه کردم و تا ساعت ۴ صبح مشغول معاینات و سی تی اسکن و گرافی سینه
و جمعه میزبانی پسر ترخیص شده ام از بیمارستان بودیم با بچه هایش که امده بودند عیادت اون